تبلیغات 


Designed By :
Learningbet
Edited & Translated To
MihanBlog
By :
Mbasiji
پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . در صورتی که مطلبی برای شما مفید بود ، حتماً در نظرات اعلام بفرمایید ، ضمن اینکه دوستان توجه داشته باشند این یک وبلاگ تخصصی در مورد شهید فهمیده بود و هیچ ارتباطی با سازمان خاصی ندارد ، پس در صورتی که در نظرات به شخص یا اشخاص خاصی توهین کنند ، نظرشان حذف خواهد شد .
محمدحسین به نماز و عبادت اهمیت بسیاری میداد.
او هنگامی که هنوز به سن تکلیف نرسیده بود، نماز میخواند و به مسجد میرفت.
همچنین قرآن تلاوت میکرد و اذان میگفت. او همانند دیگر شهدا عاشق نماز و راز و نیاز با محبوب خویش بود و همیشه خواهران خود را به نماز خواندن دعوت میکرد. هنگامی که در کرج بودند در نمازجمعه تهران شرکت میکرد و به پدر و مادر خود میگفت: حالا که شما نمیتوانید در نمازجمعه شرکت کنید، من به جای شما در نماز شرکت میکنم.
منبع: مجله گلبرگ :: مهر 1381، شماره 34، برگرفته شده از سایت حوزه
آن روز1 برای پدر روز خوب بود یا بد، نمی دانست؛ نمی توانست بداند.
روز عجیبی را شروع کرده بود.
روز عجیبی را می گذراند.
خسته از تکرار روزها و شب های طولانی و کسالت بار، مغازه ای اجاره کرده بود تا در غربت، از خانه و خانواده اش دور نباشد.
هنوز خستگی سال ها آوارگی در جاده ها از تنش بیرون نرفته بود.
خوشحال بود و روزی هزار بار به درگاه خدا شکر می کرد.
آن روز، تمام مشتری ها، رهگذرها، نگاه ها، صداها و همه چیز حالت عجیبی داشت.
در تمام عمر، هرگز روزی به آن قاعده ندیده بود.
دلش بهانه می گرفت، اما نمی دانست چرا.
ناگهان صدای قدم هایی نرم و سبک او را از سفر در سرگردانی و حیرانی بازداشت.
سلام آقا جان! خسته نباشید.
سربلند کرد.
از وادی حیرانی بیرون آمد.
محمدحسین در برابرش ایستاده بود.
به آستانه در تکیه داده بود و نگاهش می کرد.
...
آن قدر حیرت زده بود که حتی نتوانست کلامی به زبان بیاورد.
آیا با آمدن پسرش همه چیز تمام شده بود؟
آیا همه ی آنچه را که باید در آن روز اتفاق می افتاد، اینک در برابر خودش می دید.
پی نوشتها:
1- روز بیست و پنجم یا بیست و ششم شهریور ماه 1359 شمسی.
منبع: کتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی
تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص
زخم های پی در پی گلوله های سربی و ترکش خمپاره ها و بمب ها بر پیکر سبز و صمیمی وطن نشسته بود و سوزش آن لحظه به لحظه بیش تر احساس می شد.
دشمن، امیدوار بود که در کم تر از یک روز شهر را به تصرف درآورد.
فریاد خرمشهر، ناله ای خاموش و بی صدا بود، اما قلب هایی کوچک و عاشق، با تمام وجود آن را می شنیدند.
- داوود! بیا تا دیر نشده اسم نویسی کنیم.
داوود! مات و مبهوت به چشم های پرغوغای برادر کوچکش چشم دوخت.
محمد حسین از چه حادثه ای خبر می داد؟
از کجا می دانست که چه هیاهویی در قلب برادر برپاست؟
هر دو چشم در چشم هم داشتند.
نگاهشان تا عمق دل های عاشق و بی قرارشان رخنه می کرد.
آماده بودند و پا در راه.
عاقبت، بی قراری محمد حسین را به زانو درآورد.
پرستوی عاشق و سبکبالی که یک آن از پرواز نمی ماند، بر ستیغ بلند حادثه فرود آمده بود.
- داوود جان! من صبر نمی کنم.
اگر خواستی، تو هم بعد بیا.
برادر حرفی برای گفتن نداشت.
و ...
برای مطالعه ی ادامه ی این داستان زیبا، در روزهای آینده همراه ما باشید.
منبع: کتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی
تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص