تبلیغات 


Designed By :
Learningbet
Edited & Translated To
MihanBlog
By :
Mbasiji
پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . در صورتی که مطلبی برای شما مفید بود ، حتماً در نظرات اعلام بفرمایید ، ضمن اینکه دوستان توجه داشته باشند این یک وبلاگ تخصصی در مورد شهید فهمیده بود و هیچ ارتباطی با سازمان خاصی ندارد ، پس در صورتی که در نظرات به شخص یا اشخاص خاصی توهین کنند ، نظرشان حذف خواهد شد .
محمدحسین به نماز و عبادت اهمیت بسیاری میداد.
او هنگامی که هنوز به سن تکلیف نرسیده بود، نماز میخواند و به مسجد میرفت.
همچنین قرآن تلاوت میکرد و اذان میگفت. او همانند دیگر شهدا عاشق نماز و راز و نیاز با محبوب خویش بود و همیشه خواهران خود را به نماز خواندن دعوت میکرد. هنگامی که در کرج بودند در نمازجمعه تهران شرکت میکرد و به پدر و مادر خود میگفت: حالا که شما نمیتوانید در نمازجمعه شرکت کنید، من به جای شما در نماز شرکت میکنم.
منبع: مجله گلبرگ :: مهر 1381، شماره 34، برگرفته شده از سایت حوزه
امروز نیز وبلاگ بسیجی مخلص دست به کار ویژه ی دیگری زد و آن ایجاد موضوعی جدید به نام موبایل بسیجی می باشد که برای اولین پست آن تمی زیبا درباره شهید بزرگوار محمد حسین فهمیده ساخته شده است.
ویژگی های این تم:
1- استفاده از تصاویر زیبا و طراحی شده توسط فتوشاپ
2- استفاده از آهنگ زیبای ای بسیج برای زنگ گوشی
3- دو رزولیشن بودن آن
انشاءالله مورد استفاده شما گرامیان قرار بگیرد.
هنگام دانلود برای شادی روح امام شهدا و همه ی شهدای گرانقدر به خصوص شهید فهمیده صلواتی را نیز ختم بفرمایید.
دانلود تم شهید فهمیده برای گوشی های سونی اریکسون با رزولیشن 220 176 x
دانلود تم شهید فهمیده برای گوشی های سونی اریکسون با رزولیشن 320 240x
تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص
سال تحصیلی به آخر رسیده بود . بوی تابستان می آمد . محمد حسین با معدل عالی قبول شده بود . مرضیه و فرشته هم که خوب می دانستند محمد حسین هرگز از درس آنها غافل نیست ، کارنامه ی قبولی خود را مثل ظرف چینی گرانبهایی در دست داشتند و هرکدام به گوشه ای رفته بودند و در تنهایی نمره های بالا و مهر قبولی در خرداد را نگاه می کردند .
هر دو خواهر ، بی اختیار آن شب را به خاطر می آوردند ؛ آن شب فراموش نشدنی را . پدر به خانه برگشته بود ، ولی محمد حسین و داوود همراه او نبودند . نگاه جستجوگر مادر با بی صبری به استقبال پدر شتافت که قدم به صحن حیاط گذاشته بود .
- منتظر بچه ها نباش فاطمه خانم ! امشب به این زودی ها بر می گردند .
- بر نمی گردند ؟! چرا ؟ خبری شده ؟
- نه ، اصلاً خبری نشده . کتابخانه مسجد را مرتب می کنند . خیلی کار دارند .
مادر سفره ی شام را باز کرد ، زهرا ، مرضیه و فرشته در یک چشم به هم زدن وسایل سفره را چیدند و غذا را آوردند . مادر ، مثل هر شب زودتر از همه غذای پدر و حسن را کشید .
آن شب هم مانند شب های دیگر ، به موقع شام خوردند . حسن کنار سفره سرش را روی پای پدر گذاشت و آرام به خواب رفت . با خوابیدن او خانه سوت و کور شده بود . داوود و محمد حسین هم نبودند تا آنها را سرگرم کنند .
ساعتی بعد ، تنها چشم های منتظر مادر بیدار بود و بس ...
مرضیه و فرشته ، بدون اینکه مشق شب خودشان را نوشته باشند ، خوابیده بودند ؛ خوابی آشفته و هراس آور .
ناگهان هر دو هراسان از خواب برخاستند . اشتباه نمی کردند : کسی صدایشان می زد .
- مرضیه ، مرضیه ! فرشته ، فرشته !
مثل بره آهوهای خواب دیده چشم گشودند و معصومانه نگاه کردند .
محمد حسین در کنارشان ایستاده بود و با مهربانی صدایشان می زد . آنها با عجله و یکصدا جواب دادند : بله داداش ! ...
- بچه ها ، قرار ما ...
مادر خود را به آنها رساند و حرف محمد حسین ناتمام ماند .
- حسین ! بچه ها خوابیده اند .
- چشم مادر !
محمد حسین آهسته از اتاق بیرون آمد . کمی پس از او ، مرضیه و فرشته که عادت برادرشان را می دانستند ، با بی میلی و ناچاری از رختخواب بیرون آمدند . مشق هایشان را تمام کردند و خوابیدند . آن شب ، محمد حسین دیرتر از همه و با چشم های خیس از اشک به خواب رفت .
با به یاد آوردن آن شب ، علاقه شان به محمد حسین بیش تر می شد . احساس می کردند که سهم فراوانی در موفقیت آنها دارد ، اما هرگز نمی دانستند که برادرشان در آن شب با چه حالی به خواب رفته است !
منبع: کتاب شهید فهمیده
تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص
با توجه به اینكه این وبلاگ تنها وبلاگ تخصصی در زمینه شهید فهمیده می باشد، بر آن شدیم تا دو گالری تصویر زیبا از این بسیجی شهید برای استفاده شما كاربران و عاشقان ولایت ارائه دهیم، امید است مورد تایید این شهید بزرگوار قرار بگیرد.
قبل از دانلود گالری های زیر، لطف بفرمایید برای شادی روح همه ی شهدای اسلام و امام شهدا (ره) صلواتی ختم نمایید.
دانلود آلبوم اول تصاویر شهید فهمیده
دانلود آلبوم دوم تصاویر شهید فهمیده
آن روز1 برای پدر روز خوب بود یا بد، نمی دانست؛ نمی توانست بداند.
روز عجیبی را شروع کرده بود.
روز عجیبی را می گذراند.
خسته از تکرار روزها و شب های طولانی و کسالت بار، مغازه ای اجاره کرده بود تا در غربت، از خانه و خانواده اش دور نباشد.
هنوز خستگی سال ها آوارگی در جاده ها از تنش بیرون نرفته بود.
خوشحال بود و روزی هزار بار به درگاه خدا شکر می کرد.
آن روز، تمام مشتری ها، رهگذرها، نگاه ها، صداها و همه چیز حالت عجیبی داشت.
در تمام عمر، هرگز روزی به آن قاعده ندیده بود.
دلش بهانه می گرفت، اما نمی دانست چرا.
ناگهان صدای قدم هایی نرم و سبک او را از سفر در سرگردانی و حیرانی بازداشت.
سلام آقا جان! خسته نباشید.
سربلند کرد.
از وادی حیرانی بیرون آمد.
محمدحسین در برابرش ایستاده بود.
به آستانه در تکیه داده بود و نگاهش می کرد.
...
آن قدر حیرت زده بود که حتی نتوانست کلامی به زبان بیاورد.
آیا با آمدن پسرش همه چیز تمام شده بود؟
آیا همه ی آنچه را که باید در آن روز اتفاق می افتاد، اینک در برابر خودش می دید.
با زبانی خشك و سنگین، به زحمت گفت: سلام پسرم! چه عجب! خبری شده؟
نه، چیزی نیست.
پس بیا، بیا بنشین یكی-دو دقیقه ی دیگه با هم برمیگردیم.
و با دست به میوه ها اشاره كرد؛ میوه هایی كه هر كدام با زبانی ناآشنا و گنگ مشغول گفت و گو بودند.
پسرك بی توجه به هر چه كه بود، گفت: پدر اجازه می دهید به جبهه بروم؟
میوه های تازه و رنگارنگ خود را به چشم محمد حسین می كشیدند.
انگار از او می خواستند كه مثل بعضی از روزها به سراغ آن ها برود و تمیزشان كند، ولی قلب كوچكی كه در سینه ی او می تپید، تنها مجال اندیشیدن درباره ی سفر را به او می داد.
به سفری می اندیشید كه در پیش داشت و دیگر هیچ.
پدر حرفی نزد.
برای نخستین بار احساس كرد كه دلش تنگ شده و برای كسی كه در مقابلش ایستاده، بی قراری می كند.
می خواست بگوید كه فقط چند روز به باز شدن مدرسه ها باقی مانده، اما زبانش به گفتن باز نشد.
بهت زده و خاموش نگاهش كرد.
پی نوشتها:
1- روز بیست و پنجم یا بیست و ششم شهریور ماه 1359 شمسی.
منبع: کتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی
تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص
با زبانی خشك و سنگین، به زحمت گفت: سلام پسرم! چه عجب! خبری شده؟
نه، چیزی نیست.
پس بیا، بیا بنشین یكی-دو دقیقه ی دیگه با هم برمیگردیم.
و با دست به میوه ها اشاره كرد؛ میوه هایی كه هر كدام با زبانی ناآشنا و گنگ مشغول گفت و گو بودند.
پسرك بی توجه به هر چه كه بود، گفت: پدر اجازه می دهید به جبهه بروم؟
میوه های تازه و رنگارنگ خود را به چشم محمد حسین می كشیدند.
انگار از او می خواستند كه مثل بعضی از روزها به سراغ آن ها برود و تمیزشان كند، ولی قلب كوچكی كه در سینه ی او می تپید، تنها مجال اندیشیدن درباره ی سفر را به او می داد.
به سفری می اندیشید كه در پیش داشت و دیگر هیچ.
پدر حرفی نزد.
برای نخستین بار احساس كرد كه دلش تنگ شده و برای كسی كه در مقابلش ایستاده، بی قراری می كند.
می خواست بگوید كه فقط چند روز به باز شدن مدرسه ها باقی مانده، اما زبانش به گفتن باز نشد.
بهت زده و خاموش نگاهش كرد.
اگر مایل هستید ادامه داستان را مطالعه فرمایید همچنان همراه ما باشید.
منبع: کتاب شهید فهمیده، نوشته محمد رضا اصلانی
تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص
آن روز1 برای پدر روز خوب بود یا بد، نمی دانست؛ نمی توانست بداند.
روز عجیبی را شروع کرده بود.
روز عجیبی را می گذراند.
خسته از تکرار روزها و شب های طولانی و کسالت بار، مغازه ای اجاره کرده بود تا در غربت، از خانه و خانواده اش دور نباشد.
هنوز خستگی سال ها آوارگی در جاده ها از تنش بیرون نرفته بود.
خوشحال بود و روزی هزار بار به درگاه خدا شکر می کرد.
آن روز، تمام مشتری ها، رهگذرها، نگاه ها، صداها و همه چیز حالت عجیبی داشت.
در تمام عمر، هرگز روزی به آن قاعده ندیده بود.
دلش بهانه می گرفت، اما نمی دانست چرا.
ناگهان صدای قدم هایی نرم و سبک او را از سفر در سرگردانی و حیرانی بازداشت.
سلام آقا جان! خسته نباشید.
سربلند کرد.
از وادی حیرانی بیرون آمد.
محمدحسین در برابرش ایستاده بود.
به آستانه در تکیه داده بود و نگاهش می کرد.
...
آن قدر حیرت زده بود که حتی نتوانست کلامی به زبان بیاورد.
آیا با آمدن پسرش همه چیز تمام شده بود؟
آیا همه ی آنچه را که باید در آن روز اتفاق می افتاد، اینک در برابر خودش می دید.
پی نوشتها:
1- روز بیست و پنجم یا بیست و ششم شهریور ماه 1359 شمسی.
منبع: کتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی
تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص