تبلیغات
بسیجی مخلص
درباره وبلاگ

امام خمینی ( ره ) : رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است ، با نارنجك خود را زیر تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید .
زمان
منوی اصلی
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
تفحص در مطالب
خبرنامه وبلاگ
برای اطلاع از به روز شدن وبلاگ در خبرنامه عضو شوید





Powered by WebGozar

نظرسنجی
آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net
افتخارات وبلاگ
کسب رتبه ی هفتم مسابقه سراسری وبلاگ نویسی گنجینه های مذهبی لیست برندگان مسابقه ی سراسری وبلاگ نویسی گنجینه های مذهبی
یکی از برندگان مسابقه ی کشوری تبیان زنجان با عنوان " می نویسم از اندیشه هایم "
لیست برندگان مسابقه ی وبلاگ نویسی تبیان زنجان
یکی از برندگان مسابقه وبلاگ نویسی فتح جاوید
یکی از برندگان مسابقه وبلاگ نویسی فتح جاوید
یکی از برندگان سومین دوره مسابقات سازمان بسیج دانش آموزی با عنوان " حماسه نوجوان بسیجی " لیست برندگان مسابقه ی وبلاگ نویسی سازمان بسیج دانش آموزی
یکی از برندگان اولین دوره مسابقه وبلاگ نویسی از بسیج تا بسیج یکی از برندگان اولین دوره مسابقه وبلاگ نویسی از بسیج تا بسیج
یکی از برندگان مسابقه وبلاگ نویسی از بسیج تا بسیج یکی از برندگان مسابقه وبلاگ نویسی از بسیج تا بسیج

درد دلی با شهدا
جهت شادی روح شهدا
صلوات

میدان شهید فهمیده
پیوند های مرتبط
پیوندهای دوستان
لوگو های حمایتی
طراحان قالب
پلاک

Designed By : Learningbet
Edited & Translated To MihanBlog By : Mbasiji

پیام ها
اندازه قلم : گ گ گ

پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . در صورتی که مطلبی برای شما مفید بود ، حتماً در نظرات اعلام بفرمایید ، ضمن اینکه دوستان توجه داشته باشند این یک وبلاگ تخصصی در مورد شهید فهمیده بود و هیچ ارتباطی با سازمان خاصی ندارد ، پس در صورتی که در نظرات به شخص یا اشخاص خاصی توهین کنند ، نظرشان حذف خواهد شد .

مایه آرامش پدر ( قسمت دوم )

با زبانی خشك و سنگین، به زحمت گفت: سلام پسرم! چه عجب! خبری شده؟

نه، چیزی نیست.

پس بیا، بیا بنشین یكی-دو دقیقه ی دیگه با هم برمیگردیم.

و با دست به میوه ها اشاره كرد؛ میوه هایی كه هر كدام با زبانی ناآشنا و گنگ مشغول گفت و گو بودند.

پسرك بی توجه به هر چه كه بود، گفت: پدر اجازه می دهید به جبهه بروم؟

میوه های تازه و رنگارنگ خود را به چشم محمد حسین می كشیدند.

انگار از او می خواستند كه مثل بعضی از روزها به سراغ آن ها برود و تمیزشان كند، ولی قلب كوچكی كه در سینه ی او می تپید، تنها مجال اندیشیدن درباره ی سفر را به او می داد.

وبلاگ بسیجی مخلص - www.mbasiji.mihanblog.com

به سفری می اندیشید كه در پیش داشت و دیگر هیچ.

پدر حرفی نزد.

برای نخستین بار احساس كرد كه دلش تنگ شده و برای كسی كه در مقابلش ایستاده، بی قراری می كند.

می خواست بگوید كه فقط چند روز به باز شدن مدرسه ها باقی مانده، اما زبانش به گفتن باز نشد.

بهت زده و خاموش نگاهش كرد.

اگر مایل هستید ادامه داستان را مطالعه فرمایید همچنان همراه ما باشید.

منبع: کتاب شهید فهمیده، نوشته محمد رضا اصلانی

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



عناوین آخرین مطالب ارسالی
هم سنگران