تبلیغات 


Designed By :
Learningbet
Edited & Translated To
MihanBlog
By :
Mbasiji
پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . در صورتی که مطلبی برای شما مفید بود ، حتماً در نظرات اعلام بفرمایید ، ضمن اینکه دوستان توجه داشته باشند این یک وبلاگ تخصصی در مورد شهید فهمیده بود و هیچ ارتباطی با سازمان خاصی ندارد ، پس در صورتی که در نظرات به شخص یا اشخاص خاصی توهین کنند ، نظرشان حذف خواهد شد .
با زبانی خشك و سنگین، به زحمت گفت: سلام پسرم! چه عجب! خبری شده؟
نه، چیزی نیست.
پس بیا، بیا بنشین یكی-دو دقیقه ی دیگه با هم برمیگردیم.
و با دست به میوه ها اشاره كرد؛ میوه هایی كه هر كدام با زبانی ناآشنا و گنگ مشغول گفت و گو بودند.
پسرك بی توجه به هر چه كه بود، گفت: پدر اجازه می دهید به جبهه بروم؟
میوه های تازه و رنگارنگ خود را به چشم محمد حسین می كشیدند.
انگار از او می خواستند كه مثل بعضی از روزها به سراغ آن ها برود و تمیزشان كند، ولی قلب كوچكی كه در سینه ی او می تپید، تنها مجال اندیشیدن درباره ی سفر را به او می داد.
به سفری می اندیشید كه در پیش داشت و دیگر هیچ.
پدر حرفی نزد.
برای نخستین بار احساس كرد كه دلش تنگ شده و برای كسی كه در مقابلش ایستاده، بی قراری می كند.
می خواست بگوید كه فقط چند روز به باز شدن مدرسه ها باقی مانده، اما زبانش به گفتن باز نشد.
بهت زده و خاموش نگاهش كرد.
اگر مایل هستید ادامه داستان را مطالعه فرمایید همچنان همراه ما باشید.
منبع: کتاب شهید فهمیده، نوشته محمد رضا اصلانی
تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص