تبلیغات
بسیجی مخلص
درباره وبلاگ

امام خمینی ( ره ) : رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است ، با نارنجك خود را زیر تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید .
زمان
منوی اصلی
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
تفحص در مطالب
خبرنامه وبلاگ
برای اطلاع از به روز شدن وبلاگ در خبرنامه عضو شوید





Powered by WebGozar

نظرسنجی
آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net
افتخارات وبلاگ
کسب رتبه ی هفتم مسابقه سراسری وبلاگ نویسی گنجینه های مذهبی لیست برندگان مسابقه ی سراسری وبلاگ نویسی گنجینه های مذهبی
یکی از برندگان مسابقه ی کشوری تبیان زنجان با عنوان " می نویسم از اندیشه هایم "
لیست برندگان مسابقه ی وبلاگ نویسی تبیان زنجان
یکی از برندگان مسابقه وبلاگ نویسی فتح جاوید
یکی از برندگان مسابقه وبلاگ نویسی فتح جاوید
یکی از برندگان سومین دوره مسابقات سازمان بسیج دانش آموزی با عنوان " حماسه نوجوان بسیجی " لیست برندگان مسابقه ی وبلاگ نویسی سازمان بسیج دانش آموزی
یکی از برندگان اولین دوره مسابقه وبلاگ نویسی از بسیج تا بسیج یکی از برندگان اولین دوره مسابقه وبلاگ نویسی از بسیج تا بسیج
یکی از برندگان مسابقه وبلاگ نویسی از بسیج تا بسیج یکی از برندگان مسابقه وبلاگ نویسی از بسیج تا بسیج

درد دلی با شهدا
جهت شادی روح شهدا
صلوات

میدان شهید فهمیده
پیوند های مرتبط
پیوندهای دوستان
لوگو های حمایتی
طراحان قالب
پلاک

Designed By : Learningbet
Edited & Translated To MihanBlog By : Mbasiji

پیام ها
اندازه قلم : گ گ گ

پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . در صورتی که مطلبی برای شما مفید بود ، حتماً در نظرات اعلام بفرمایید ، ضمن اینکه دوستان توجه داشته باشند این یک وبلاگ تخصصی در مورد شهید فهمیده بود و هیچ ارتباطی با سازمان خاصی ندارد ، پس در صورتی که در نظرات به شخص یا اشخاص خاصی توهین کنند ، نظرشان حذف خواهد شد .

ثبت نام جبهه

زخم های پی در پی گلوله های سربی و ترکش خمپاره ها و بمب ها بر پیکر سبز و صمیمی وطن نشسته بود و سوزش آن لحظه به لحظه بیش تر احساس می شد . دشمن ، امیدوار بود که در کمتر از یک روز شهر را به تصرف در آورد . فریاد خرمشهر ، ناله ای خاموش و بی صدا بود ، اما قلب هایی کوچک و عاشق ، با تمام وجود آن ها را می شنیدند .

کوچک و عاشق ، با تمام وجود آن را می شنیدند .

-          داوود ! بیا تا دیر نشده اسم نویسی کنیم .

داوود ، مات و مبهوت به چشم های پرغوغای برادر کوچکش چشم دوخت . محمد حسین از چه حادثه ای خبر می داد ؟ از کجا می دانست که چه هیاهویی در قلب برادر برپاست ؟

هر دو چشم در چشم هم داشتند . نگاهشان تا عمق دل های عاشق و بی قرارشان رخنه می کرد . آماده بودند و پا در راه . عاقبت ، بی قراری محمد حسین را به زانو در آورد . پرستوی عاشق و سبکبالی که یک آن از پرواز نمی ماند ، بر ستیغ بلند حادثه فرود آمده بود .

-          داوود جان ! من صبر نمی کنم .اگر خواستی ، تو هم بعد بیا .

برادر حرفی برای گفتن نداشت . و " سکوت " حرف هایش را گفت ؛ سکوتی خدایی و با شکوه . آخرین نمازی که در کنار هم خواندند ، عطر دعا و نیایش را در فضای اتاق پراکند .

http://mbasiji.mihanblog.com

داوود به کنج تنهایی پناه برد و انشای محمد حسین را برای چندمین بار خواند و خواند و خواند و در خلوت اشک ریخت .

" ... امسال ، هنوز اول سال تحصیلی 1358 است . خواهرم کلاس چهارم ابتدایی است . من هر روز درس و تکلیف او را مطالعه می کنم . هر آموزشی که از دستم بر بیاید ، به او می دهم . ... من ، چند روز پیش به مدرسه خواهرم رفتم . چون خواهرم در نوبت صبح به مدرسه می رفت ، معلمشان نبود . به ناچار با مدیر مدرسه ملاقات کردم و گفتم که شیوه ی درس دادن و رفتار معلم کلاس چهارم ابتدایی دختران خوب نیست . در پاسخ ، از مدیر مدرسه شنیدم که شما بایستی صبح بیایید و با خود ایشان صحبت کنید . من هم گفتم که نمی توانم چون که درس دارم . او گفت ، باشد . خودم یک کاری می کنم و ... "

من به خانه برگشتم و روز بعد از خواهرم شنیدم که اخلاق و روش معلمشان خیلی عوض شده است . خیلی خوشحال شدم . از آن به بعد هم درس خواهرم بهتر شد ... .

منظورم از نوشتن این حرف ها ، این بود که به دوستانم بگویم که در کارهای دیگران تا آنجا که خطری برای شخص نداشته باشد ، دخالت کنند . البته نه با هدف جستجو در کارهای شخصی آنها ، بلکه به نیت کمک ... .

داوود ، اشک هایش را پاک کرد . روز رفتن نزدیک بود . محمد حسین به زودی اعزام می شد و او می ماند .

گیج و سر در گم بود . حرف های محمد حسین اجازه نداده بود فکری به حال خودش بکند . با پدر و مادرش صحبت نکرده بود . گوشه ی دلش ، هنوز هم امیدوار بود که محمد حسین بماند و خودش برود

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: جبهه ، جنگ ، شهید فهمیده ، محمد حسین ، شهید ، بسیج ،
نوشته شده در سه شنبه 22 تیر 1389 | لینك ثابت | نظرات ( )
عناوین آخرین مطالب ارسالی
هم سنگران