تبلیغات 


Designed By :
Learningbet
Edited & Translated To
MihanBlog
By :
Mbasiji
پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . در صورتی که مطلبی برای شما مفید بود ، حتماً در نظرات اعلام بفرمایید ، ضمن اینکه دوستان توجه داشته باشند این یک وبلاگ تخصصی در مورد شهید فهمیده بود و هیچ ارتباطی با سازمان خاصی ندارد ، پس در صورتی که در نظرات به شخص یا اشخاص خاصی توهین کنند ، نظرشان حذف خواهد شد .
آن روز (1) برای پدر روز خوب بود یا بد ، نمی دانست ؛ نمی توانست بداند . روز عجیبی را شروع کرده بود . روز عجیبی را می گذراند . خسته از تکرار روزها و شب های طولانی و کسالت بار ، مغازه ای اجاره کرده بود تا در غربت ، از خانه و خانواده اش دور نباشد . هنوز خستگی سال ها آوارگی در جاده ها از تنش بیرون نرفته بود . خوشحال بود و روزی هزار بار به درگاه خدا شکر می کرد .
آن روز ، تمام مشتری ها ، رهگذر ها ، نگاه ها ، صداها و همه چیز حالت عجیبی داشت . در تمام عمر ، هرگز روی به آن قاعده ندیده بود . دلش بهانه می گرفت ، اما نمی دانست چرا .
ناگهان صدای قدم هایی نرم و سبک او را از سفر در سرگردانی و حیرانی بازداشت .
- سلام آقا جان ! خسته نباشید .
سر بلند کرد . از وادی حیرانی بیرون آمد . محمد حسین در برابرش ایستاده بود . به آستانه ی در تکیه داده بود و نگاهش می کرد .
- ...
آن قدر حیرت زده بود که حتی نتوانست کلامی به زبان بیاورد . آیا با آمدن پسرش همه چیز تمام شده بود ؟ آیا همه ی آنچه را که باید در آن روز اتفاق می افتاد ، اینک در برابر خودش می دید . با زبانی خشک و سنگین ، به زحمت گفت : " سلام پسرم ! چه عجب ! خبری شده ؟ "
- نه ، چیزی نیست .
- پس بیا ، بیا بنشین یکی – دو دقیقه ی دیگه با هم بر می گردیم .
و با دست به میوه ها اشاره کرد ؛ میوه هایی که هر کدام با زبانی نا آشنا و گنگ مشغول گفت و گو بودند . پسرک بی توجه به هرچه که بود ، گفت : " پدر اجازه می دهید به جبهه برم ؟ "
میوه های تازه و رنگارنگ خود را به چشم محمد حسین می کشیدند . انگار از او می خواستند که مثل بعضی از روزها به سراغ آنها برود و تمیزشان کند ، ولی قلب کوچکی که در سینه ی او می تپید ، تنها مجال اندیشیدن درباره ی سفر را به او می داد . به سفری می اندیشید که در پیش داشت و دیگر هیچ
پدر حرفی نزد . برای نخستین بار احساس کرد که دلش تنگ شده و برای کسی که در مقابلش ایستاده ، بی قراری می کند .
می خواست بگوید که فقط چند روز به باز شدن مدرسه ها باقی مانده ، اما زبانش به گفتن باز نشد . بهت زده و خاموش نگاهش کرد . خیره شد به چشم های پرنده ای که از آغاز ، بیم پریدن و رفتنش را داشت . لحظه های خداحافظی به تندی سپری شد .
یک مشتری ، بی خبر از همه جا پا به مغازه گذاشت و سلام کرد . کسی جوابش را نداد . فکر کرد که باید به دکان دیگری برود . خارج شد و رفت ؛ کسی متوجه ی آمدن و رفتنش نشد .
سکوتی سرد و سنگین بر زمین و آسمان و به تمام زندگی مرد سایه انداخت . سرد و بی روح ، پسرش را بوسید و تسلیم رفتن او شد . محمد حسین شادمانه رفت . پرنده ی سبک بالی بود که در بیکرانه ی آسمان آبی رنگ بال می زد و تا بی نهایت آسمان و تا بی نهایت خدا می رفت .
پی نوشت ها :
1- روز بیست و پنجم یا بیست و ششم شهریور ماه 1359 شمسی.
منبع: کتاب شهید فهمیده
تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص
امروز نیز وبلاگ بسیجی مخلص دست به کار ویژه ی دیگری زد و آن ایجاد موضوعی جدید به نام موبایل بسیجی می باشد که برای اولین پست آن تمی زیبا درباره شهید بزرگوار محمد حسین فهمیده ساخته شده است.
ویژگی های این تم:
1- استفاده از تصاویر زیبا و طراحی شده توسط فتوشاپ
2- استفاده از آهنگ زیبای ای بسیج برای زنگ گوشی
3- دو رزولیشن بودن آن
انشاءالله مورد استفاده شما گرامیان قرار بگیرد.
هنگام دانلود برای شادی روح امام شهدا و همه ی شهدای گرانقدر به خصوص شهید فهمیده صلواتی را نیز ختم بفرمایید.
دانلود تم شهید فهمیده برای گوشی های سونی اریکسون با رزولیشن 220 176 x
دانلود تم شهید فهمیده برای گوشی های سونی اریکسون با رزولیشن 320 240x
تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص