


Designed By :
Learningbet
Edited & Translated To
MihanBlog
By :
Mbasiji
پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . در صورتی که مطلبی برای شما مفید بود ، حتماً در نظرات اعلام بفرمایید ، ضمن اینکه دوستان توجه داشته باشند این یک وبلاگ تخصصی در مورد شهید فهمیده بود و هیچ ارتباطی با سازمان خاصی ندارد ، پس در صورتی که در نظرات به شخص یا اشخاص خاصی توهین کنند ، نظرشان حذف خواهد شد .
آخرین روزهای تابستان به کندی می گذشت . هوا ، سرشار از عطر خوش پاییز بود .
نسیم شامگاهی ، با هر وزش بوی تلخ حادثه ای را به همراه می آورد . در مسجد و محله از جنگ و نا آرامی گفت و گو می کردند . بچه ها ، با ناباوری حرف هایی را می شنیدند که احساس روزهای قبل از پیروزی انقلاب (1) را در کنج خاطره هایشان بیدار می کرد .
داوود و چند نفر دیگر به محمد حسین اطمینان داده بودند که به مرزهای ایران حمله شده است . حرف های امام جماعت مسجد – آقای احمدی – هم خبرهایی با خود داشت .
- در زمان انقلاب ، وظیفه ی ما دشوار و خطیر بود ، ولی حالا دشوارتر است .
مردم به هم نگاه می کردند . پنکه های سقفی در حال کار بود و از صدا نمی افتاد . شلوغی جمعیت بیش از اندازه بود . بچه ها در میان بزرگترها فشرده می شدند و گاه زیر دست و پا می ماندند . نفس ها در سینه سنگینی می کرد . به سختی می شد نفس کشید .
- بچه ها ! فکر می کنید به ایران حمله شده ؟
- اگر شده بود ، حتماً از رادیو اعلام می شد .
داوود و محمد حسین با کنجکاوی به هم نگاه کردند و حرفی نزدند .
- امشب از آقای احمدی می پرسیم .
- فکر بدی نیست .
همه قبول کردند که شب با آقای احمدی صحبت کنند .
- حسین ! آخرش هم نگفتی ده روزی که نبودی ، کجا رفته بودی ؟
- چند بار می پرسی داداش ؟
- اردوگاه که نشد جا ، درست و حسابی تعریف کن ، شاید به درد ما هم بخورد .
- چیزی نبود ، فقط آموزش بود .
- آموزش جنگی ؟
- هم آموزش رزمی ، هم آشنایی با اسلحه و محیط و این طور چیزها .
- خوشا به حالت ! موقع جنگ ، تو دوره دیده هستی .
- ...
به خانه رسیده بودند . محمد حسین لب حوض نشست و برادرش به اتاق رفت .
باغچه ی خشک و خالی با محمد حسین هم صحبت شده بود . انگار که حیاط خانه ی قدیمی شان – در قم – بود ؛ با آن درخت گیلاس که برگ هایش در هر پاییز رنگارنگ و شعله ور می شد .
- اگر خدا نخواهد ، هیچ برگی از شاخه جدا نمی شود و بر خاک نمی افتد . پاییز خیلی غم انگیز است ، اما همیشه دوستش دارم ، اگر پاییز و زمستان نباشند ، بهار و تابستانی هم نخواهد بود . صدای گریه برگ ها را هیچ کس نمی شوند . برگ ها گریه نمی کنند ؛ به خاک می افتند تا دوباره سبز شوند ؛ مثل گل های صحرایی ، مثل جوانه ها . آن ها دوباره سبز می شوند ، درست مثل زمانی که نبودند و به وجود آمدند . آن هایی که در زمان انقلاب شهید شدند و همه ی کسانی که روزگاری بودند ولی حالا دیگر نیستند ، روزی زنده می شوند ؛ در بهاری همیشگی .
مادر که از نیامدن پسرش به اتاق ، حیرت زده به حیاط آمده بود ، او را دید که در خود فرورفته است . خواست صدایش بزند ، ولی لب هایش بی صدا تکان خورد .
محمد حسین ، مات و مبهوت به نقطه ای دور و ناپیدا خیره مانده بود . مادر ، بی صدا به او نزدیک شد . از تماشای پسرش لذت می برد و در عین حال دلواپس می شد . ده روزی که محمد حسین همراه با بچه های پایگاه مقاومت مسجد به منطقه رفته بودند ، برایش ده قرن گذشت . هنگام رفتن ، زبانش به گفتن باز نشد . محمد حسین در برابرش ایستاده بود . حاضر و آماده بود و خیلی هم عجله داشت . امتحان های ثلث سوم نزدیک بود . هوایی لطیف و روح نواز در فضا موج می زد . محمد حسین بی خیال و خونسرد پرسیده بود : " مادر ! با من کاری ندارید ؟ با اجازه ی شما ساعت دو حرکت می کنیم . "
عقربه های زشت و بدترکیب ساعت روی تاقچه با سرعت جلو می آمدند و خودشان را به سمت ساعت دو بعد از ظهر می کشیدند . هر حرکت کوچک آنها برای مادر هول آور بود و آزار دهنده .
- مادر ! من رفتم ، خداحافظ .
- ...
- از آقا جان هم خداحافظی می کنم .
محمد حسین رفته بود . هم اجازه گرفته بود و هم اجازه نخواسته بود ؛ مثل همیشه که هیچ وقت برای کمک کردن به مادرش چیزی نمی پرسید .
محمد حسین تنها نشسته بود . آستین هایش را بالا زده بود و دست های لاغر و باریکش هنوز از آب وضو نمناک بود . مادر ، دوست داشت تا ساعت ها او را تماشا کند . بی آن که بخواهد ، پرسید : " حسین ! "
- بله مادر ، سلام !
- سلام پسرم ! به کجا نگاه می کنی مادر ؟
- به قبر خودم .
آرام و زیر لب پاسخ داد . پیدا بود که نمی خواهد مادرش متوجه شود . مادر نشنیده گرفت . خودش را فریب داد که : نه ، اشتباه کرده ام . حتماً منظور محمد حسین را خوب نفهمیده ام .
- پاشو بیا ! من رفتم . پاشو دیگه ، شب شد .
- چشم مادر ! همین الان .
سنگین از جا برخاست . از پاییز و واپسین لحظه های غروب کنده شد و به دنبال مادر به اتاق رفت .
از فراز گلدسته های مسجد ، آوای اذان مغرب بر می خاست و آرامش را به دل های خسته برمی گرداند . داوود منتظر آمدن برادرش بود و این پا و آن پا می کرد تا با هم به مسجد بروند و نماز بخوانند .
حیاط مسجد از همیشه شلوغ تر به نظر می رسید . در هر گوشه ای گروهی سرگرم گفت و گو بودند . آقای احمدی هنوز نیامده بود . صف ها کم کم شکل می گرفت و مرتب می شد .آن هایی که در صف نشسته بودند ، با هم حرف می زدند و کنجکاوی بقیه را بر می انگیختند .
- عراق به ایران حمله کرده ؛ از خیلی وقت پیش .
و با این خبر ، بیش تر به هم نزدیک می شدند .
- از کجا معلوم ؟
- چند هفته ای هست . ما که درست و حسابی خبر نداریم .
امام جماعت از راه رسید . صدای بلند صلوات فضای مسجد را پر کرد . یکی از بچه های پایگاه پشت بلندگو ایستاد و مکبر شد .
نماز اول و دوم خوانده شد ، اما مسجد هم چنان شلوغ بود . قبل از خواندن دعا ، آقای احمدی رو به جماعت کرد و در حالی که با نگاه کردن به دیوارهای مسجد – که آیه های قرآن را بر سینه داشتند – سعی می کرد توجه نمازگزاران را به خود جلب کند ، گفت : " توجه بفرمایید ! قبل از اینکه حاج آقا مقدسی دعای فرج امام زمان (عج) را بخوانند و ما هم با او زمزمه کنیم ، عرض می کنم که برادران محترم عضو پایگاه بعد از دعا تشریف داشته باشند تا چند دقیقه ای با هم صحبت کنیم . تشکر می کنم . والسلام .
پی نوشت ها :
1- زمستان 1357
منبع: کتاب شهید فهمیده
تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص
ناگهان هیاهوی بچه ها قطع شد . مادر ، سراسیمه به حیاط دوید . محمد حسین با سری شکافته و خونی که از سر و صورتش می ریخت ، با خونسردی ایستاده بود . مادر ، هراسان و اشک ریزان خود را به او رساند و کمک خواست .
مدتی بعد ، محمد حسین را به بیمارستان رساندند و تا زمانی که زخمش را بستند و بازگشت ، حتی قطره ای اشک از چشمانش سرازیر نشد . داوود که خود را مقصر می دانست ، غمگین بود . با زبان و نگاه ، بارها از بردادرش دلجویی کرد و از او عذر خواست . محمد حسین که سعی داشت خودش را شاداب نشان بدهد ، به او فهماند که این اتفاق خواست خدا بوده و به خیر گذشته است .
اهل خانه برایش دلسوزی می کردند ، چرا که می دانستند اگر محمد حسین به جای آن ها بود ، بیش تر دل می سوزاند و مهربانی می کرد .
- امروز که گذشت . فردا هم استراحت کن .
- یعنی غیبت کنم ؟
- نه پسرم ! بابا گواهی پزشکی گرفته .
محمد حسین با بی میلی در خانه ماند و به مدرسه نرفت . نزدیکی های ظهر بود که صدای در بلند شد . حسن با شادی و هیجان به طرف در رفت ، اما نتوانست آن را باز کند .
- مادر ! انگار با شما کار دارند .
زهرا چادر مادرش را به دستش داد و منتظر ماند .
- دخترم ! خودت برو ، شاید همسایه ها باشند .
زهرا چادرش را سرش کرد و به طرف در رفت .
- منزل حاج آقا فهمیده ؟
- بله ، بفرمایید .
صدا ، ناآشنا بود . زهرا به سرعت جواب داد و در را باز کرد .
- سلام خواهر ! من علیزاده هستم ، معلم محمد حسین .
- سلام ، بفرمایید خواهش می کنم ، بفرمایید .
خیلی ممنون ، بفرمایید بچه ها .
آقای علیزاده ، چند نفر از بچه ها را که همراهش بودند به داخل راهنمایی کرد و خودش بعد از همه پا به حیاط خانه گذاشت .
آن ها تا اذان ظهر نشستند و هنگام رفتن با او روبوسی کردند .
منبع: کتاب شهید فهمیده
تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص
ناگهان هیاهوی بچه ها قطع شد . مادر ، سراسیمه به حیاط دوید . محمد حسین با سری شکافته و خونی که از سر و صورتش می ریخت ، با خونسردی ایستاده بود . مادر ، هراسان و اشک ریزان خود را به او رساند و کمک خواست .
مدتی بعد ، محمد حسین را به بیمارستان رساندند و تا زمانی که زخمش را بستند و بازگشت ، حتی قطره ای اشک از چشمانش سرازیر نشد . داوود که خود را مقصر می دانست ، غمگین بود . با زبان و نگاه ، بارها از بردادرش دلجویی کرد و از او عذر خواست . محمد حسین که سعی داشت خودش را شاداب نشان بدهد ، به او فهماند که این اتفاق خواست خدا بوده و به خیر گذشته است .
اهل خانه برایش دلسوزی می کردند ، چرا که می دانستند اگر محمد حسین به جای آن ها بود ، بیش تر دل می سوزاند و مهربانی می کرد .
- امروز که گذشت . فردا هم استراحت کن .
- یعنی غیبت کنم ؟
- نه پسرم ! بابا گواهی پزشکی گرفته .
محمد حسین با بی میلی در خانه ماند و به مدرسه نرفت . نزدیکی های ظهر بود که صدای در بلند شد . حسن با شادی و هیجان به طرف در رفت ، اما نتوانست آن را باز کند .
- مادر ! انگار با شما کار دارند .
زهرا چادر مادرش را به دستش داد و منتظر ماند .
- دخترم ! خودت برو ، شاید همسایه ها باشند .
زهرا چادرش را سرش کرد و به طرف در رفت .
- منزل حاج آقا فهمیده ؟
- بله ، بفرمایید .
صدا ، ناآشنا بود . زهرا به سرعت جواب داد و در را باز کرد .
- سلام خواهر ! من علیزاده هستم ، معلم محمد حسین .
- سلام ، بفرمایید خواهش می کنم ، بفرمایید .
خیلی ممنون ، بفرمایید بچه ها .
آقای علیزاده ، چند نفر از بچه ها را که همراهش بودند به داخل راهنمایی کرد و خودش بعد از همه پا به حیاط خانه گذاشت .
آن ها تا اذان ظهر نشستند و هنگام رفتن با او روبوسی کردند .
منبع: کتاب شهید فهمیده
تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص
محمد حسین ، مات و مبهوت به نقطه ای دور و ناپیدا خیره مانده بود . مادر ، بی صدا به او نزدیک شد . از تماشای پسرش لذت می برد و در عین حال دلواپس می شد . ده روزی که محمد حسین همراه با بچه های پایگاه مقاومت مسجد به منطقه رفته بودند ، برایش ده قرن گذشت . هنگام رفتن ، زبانش به گفتن باز نشد . محمد حسین در برابرش ایستاده بود . حاضر و آماده بود و خیلی هم عجله داشت . امتحان های ثلث سوم نزدیک بود . هوایی لطیف و روح نواز در فضا موج می زد . محمد حسین بی خیال و خونسرد پرسیده بود : " مادر ! با من کاری ندارید ؟ با اجازه ی شما ساعت دو حرکت می کنیم . "
عقربه های زشت و بدترکیب ساعت روی تاقچه با سرعت جلو می آمدند و خودشان را به سمت ساعت دو بعد از ظهر می کشیدند . هر حرکت کوچک آنها برای مادر هول آور بود و آزار دهنده .
- مادر ! من رفتم ، خداحافظ .
- ...
- از آقا جان هم خداحافظی می کنم .
محمد حسین رفته بود . هم اجازه گرفته بود و هم اجازه نخواسته بود ؛ مثل همیشه که هیچ وقت برای کمک کردن به مادرش چیزی نمی پرسید .
محمد حسین تنها نشسته بود . آستین هایش را بالا زده بود و دست های لاغر و باریکش هنوز از آب وضو نمناک بود . مادر ، دوست داشت تا ساعت ها او را تماشا کند . بی آن که بخواهد ، پرسید : " حسین ! "
- بله مادر ، سلام !
- سلام پسرم ! به کجا نگاه می کنی مادر ؟
- به قبر خودم .
آرام و زیر لب پاسخ داد . پیدا بود که نمی خواهد مادرش متوجه شود . مادر نشنیده گرفت . خودش را فریب داد که : نه ، اشتباه کرده ام . حتماً منظور محمد حسین را خوب نفهمیده ام .
- پاشو بیا ! من رفتم . پاشو دیگه ، شب شد .
- چشم مادر ! همین الان .
سنگین از جا برخاست . از پاییز و واپسین لحظه های غروب کنده شد و به دنبال مادر به اتاق رفت .
از فراز گلدسته های مسجد ، آوای اذان مغرب بر می خاست و آرامش را به دل های خسته برمی گرداند . داوود منتظر آمدن برادرش بود و این پا و آن پا می کرد تا با هم به مسجد بروند و نماز بخوانند .
حیاط مسجد از همیشه شلوغ تر به نظر می رسید . در هر گوشه ای گروهی سرگرم گفت و گو بودند . آقای احمدی هنوز نیامده بود . صف ها کم کم شکل می گرفت و مرتب می شد .آن هایی که در صف نشسته بودند ، با هم حرف می زدند و کنجکاوی بقیه را بر می انگیختند .
- عراق به ایران حمله کرده ؛ از خیلی وقت پیش .
و با این خبر ، بیش تر به هم نزدیک می شدند .
- از کجا معلوم ؟
- چند هفته ای هست . ما که درست و حسابی خبر نداریم .
امام جماعت از راه رسید . صدای بلند صلوات فضای مسجد را پر کرد . یکی از بچه های پایگاه پشت بلندگو ایستاد و مکبر شد .
نماز اول و دوم خوانده شد ، اما مسجد هم چنان شلوغ بود . قبل از خواندن دعا ، آقای احمدی رو به جماعت کرد و در حالی که با نگاه کردن به دیوارهای مسجد – که آیه های قرآن را بر سینه داشتند – سعی می کرد توجه نمازگزاران را به خود جلب کند ، گفت : " توجه بفرمایید ! قبل از اینکه حاج آقا مقدسی دعای فرج امام زمان (عج) را بخوانند و ما هم با او زمزمه کنیم ، عرض می کنم که برادران محترم عضو پایگاه بعد از دعا تشریف داشته باشند تا چند دقیقه ای با هم صحبت کنیم . تشکر می کنم . والسلام .
منبع: کتاب شهید فهمیده
تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص
آخرین روزهای تابستان به کندی می گذشت . هوا ، سرشار از عطر خوش پاییز بود .
نسیم شامگاهی ، با هر وزش بوی تلخ حادثه ای را به همراه می آورد . در مسجد و محله از جنگ و نا آرامی گفت و گو می کردند . بچه ها ، با ناباوری حرف هایی را می شنیدند که احساس روزهای قبل از پیروزی انقلاب (1) را در کنج خاطره هایشان بیدار می کرد .
داوود و چند نفر دیگر به محمد حسین اطمینان داده بودند که به مرزهای ایران حمله شده است . حرف های امام جماعت مسجد – آقای احمدی – هم خبرهایی با خود داشت .
- در زمان انقلاب ، وظیفه ی ما دشوار و خطیر بود ، ولی حالا دشوارتر است .
مردم به هم نگاه می کردند . پنکه های سقفی در حال کار بود و از صدا نمی افتاد . شلوغی جمعیت بیش از اندازه بود . بچه ها در میان بزرگترها فشرده می شدند و گاه زیر دست و پا می ماندند . نفس ها در سینه سنگینی می کرد . به سختی می شد نفس کشید .
- بچه ها ! فکر می کنید به ایران حمله شده ؟
- اگر شده بود ، حتماً از رادیو اعلام می شد .
داوود و محمد حسین با کنجکاوی به هم نگاه کردند و حرفی نزدند .
- امشب از آقای احمدی می پرسیم .
- فکر بدی نیست .
همه قبول کردند که شب با آقای احمدی صحبت کنند .
- حسین ! آخرش هم نگفتی ده روزی که نبودی ، کجا رفته بودی ؟
- چند بار می پرسی داداش ؟
- اردوگاه که نشد جا ، درست و حسابی تعریف کن ، شاید به درد ما هم بخورد .
- چیزی نبود ، فقط آموزش بود .
- آموزش جنگی ؟
- هم آموزش رزمی ، هم آشنایی با اسلحه و محیط و این طور چیزها .
- خوشا به حالت ! موقع جنگ ، تو دوره دیده هستی .
- ...
به خانه رسیده بودند . محمد حسین لب حوض نشست و برادرش به اتاق رفت .
باغچه ی خشک و خالی با محمد حسین هم صحبت شده بود . انگار که حیاط خانه ی قدیمی شان – در قم – بود ؛ با آن درخت گیلاس که برگ هایش در هر پاییز رنگارنگ و شعله ور می شد .
- اگر خدا نخواهد ، هیچ برگی از شاخه جدا نمی شود و بر خاک نمی افتد . پاییز خیلی غم انگیز است ، اما همیشه دوستش دارم ، اگر پاییز و زمستان نباشند ، بهار و تابستانی هم نخواهد بود . صدای گریه برگ ها را هیچ کس نمی شوند . برگ ها گریه نمی کنند ؛ به خاک می افتند تا دوباره سبز شوند ؛ مثل گل های صحرایی ، مثل جوانه ها . آن ها دوباره سبز می شوند ، درست مثل زمانی که نبودند و به وجود آمدند . آن هایی که در زمان انقلاب شهید شدند و همه ی کسانی که روزگاری بودند ولی حالا دیگر نیستند ، روزی زنده می شوند ؛ در بهاری همیشگی .
مادر که از نیامدن پسرش به اتاق ، حیرت زده به حیاط آمده بود ، او را دید که در خود فرورفته است . خواست صدایش بزند ، ولی لب هایش بی صدا تکان خورد .
پی نوشت ها :
1- زمستان 1357
منبع: کتاب شهید فهمیده
تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص
ادامه داستان را در پست های آینده دنبال كنید.
شهید فهمیده در درس خواندن و مطالعه بسیار جدّی و کوشا بود.
او به تحصیل علاقه وافری نشان میداد و از کودکی علاقه شدیدی به مدرسه رفتن داشت، بهطوری که گاهی اوقات با برادرش داوود به مدرسه میرفت.
او در انجام دادن تکالیف درسی از کسی کمک نمیگرفت و هنگامی که درس داشت حاضر نمیشد به کار دیگری بپردازد.
هوش بالایی داشت و در کلاس جزو نفرات اول بود.
غیر از کتب درسی، کتب دیگر را نیز مطالعه میکرد و گاهی به بعضی دوستانش کتاب هدیه میداد.
به کارهای فرهنگی علاقهمند بود و به یکی از دوستانش پیشنهاد کرده بود که بهاتفاقهم در زیر پلههای خانهشان کتابخانهای درست کنند.
منبع: گلبرگ :: مهر 1381، شماره 34 برگرفته شده از سایت حوزه
حسین نوجوانی با شور و نشاط و به قول دوستانش «زرنگ و زبل» بود و از رشد جسمی نسبتا خوبی هم برخوردار بود.
او روحیهای خاصّ داشت، بهطوری که همیشه میخواست در انقلاب نقش مهمی داشته باشد و علاقهمند بود با نوک هِرم مبارزان و مراکز اصلی مبارزه رابطه داشته باشد.
حسین بسیار فعّال و کوشا بود و همواره برای انجام دادن هر کاری اعلام آمادگی میکرد و اجازه نمیداد مادر و خواهرانش مجبور به انجام کارهای سنگین شوند.
او در تمام کارها پیش قدم میشد و در کارها خستگی به خود راه نمیداد.
منبع: مجله گلبرگ :: مهر 1381، شماره 34، برگرفته شده از پایگاه حوزه