


Designed By :
Learningbet
Edited & Translated To
MihanBlog
By :
Mbasiji
پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . در صورتی که مطلبی برای شما مفید بود ، حتماً در نظرات اعلام بفرمایید ، ضمن اینکه دوستان توجه داشته باشند این یک وبلاگ تخصصی در مورد شهید فهمیده بود و هیچ ارتباطی با سازمان خاصی ندارد ، پس در صورتی که در نظرات به شخص یا اشخاص خاصی توهین کنند ، نظرشان حذف خواهد شد .
یكی از روزها صدای بگو ومگوهایی كه از سنگر محمد حسین شنیده می شد ، توجه ما را جلب كرد .
گویا حسین ریزه قصد داشت به خط مقدم برود اما فرمانده اجازه نمی داد .
او اصرار می كرد وخواهش ، كه بگذارید من هم به خط بیایم .فرمانده هم تاكید داشتند : « حسین آقا حالا برای شما زود است .»
او كه دید پا فشاری اش فایده ای ندارد ، قاطع و دركمال ادب واحترام گفت : « من به شما ثابت می كنم كه زود نیست ! ... » چند روز بعد همه متوجه غیبت محمد حسین شده ، نگرانی وجودشان را فرا گرفته بود.
اما تلاششان نیز برای یافتن او بی فایده بود .
یكروز بچه ها چشمشان به عراقی كوتاه قدی افتاد كه به سمت خاكریز خود می آمد .
صبر كردند تا اسیرش نمایند.
كمی كه جلو تر آمد ، دیدند حسین ریزه است كه لباس عراقی ها را به تن كرده و سلاحشان را به دوش گرفته ...« همان مو قع نزد فرمانده رفت .
در پا سخ نگاههای پرسشگر وتاحدودی عصبانی او گفت : « خودتان گفتید به خط رفتن برای من زود است .
من به آنجا رفتم ،یك عراقی را دست خالی كشته ، لباس و پو تین وسلاح او را به همراه آوردم تا ثابت كنم اراده و عشقم از جثه ام بزرگتر است .»
راوی:همرزم شهید
منبع: معبر عشق، برگرفته شده از سایت صبح
از همان آغاز ورودمان به كرج كه مصادف بود با اوج اعتراض و مبارزه مردم با حكومت شاهنشاهی ، حسین در تكاپوی پیوستن به این مو ج عظیم و نهضت مقدس ، پیوسته در آمد و شد بود .
روزی هنگام بازگشت از مدرسه تصادف نمود و طحالش آسیب دید .
درست همان زمان حضرت امام (ره ) نیز به ایران بازگشتند .
خوب یادم هست فردای روزیكه از بیمارستان مرخص شد ، از من اجازه خواست تا به زیارت آقابرود و به او گفتم : « آخر تازه دیروز از بیمارستان آمده ای .
هر وقت بهترشدی انشاءالله همگی با هم می رویم .»
اما او آنقدر اصرار ورزیدند كه ناچار شدیم همراه برادرش داوود ، به تهران … نزد امام (ره ) … بفرستیمش .
وقتی از دیدار رهبر انقلاب خمینی بزرگ ( ره ) بازگشت ، با خوشحالی وصف ناپذیر و شوری خاص از انقلاب و مردم حسین و امام یاد می كرد و از آن پس تصمیم گرفت سربازی غیور باشد برای میهن اسلامیاش .
راوی:پدر شهید
منبع:آوای بسیج، برگرفته شده از سایت صبح
از همان آغاز ورودمان به كر ج كه مصادف بود با اوج اعتراض و مبارزه مردم با حكومت شاهنشاهی ، حسین در تكاپوی پیوستن به این مو ج عظیم و نهضت مقدس ، پیوسته در آمد و شد بود .
روزی هنگام بازگشت از مدرسه تصادف نمود و طحالش آسیب دید .
درست همان زمان حضرت امام (ره ) نیز به ایران بازگشتند .
خوب یادم هست فردای روزیكه از بیمارستان مرخص شد ، از من اجازه خواست تا به زیارت آقابرود و به او گفتم : « آخر تازه دیروز از بیمارستان آمده ای . هر وقت بهترشدی انشاءالله همگی با هم می رویم .» اما او آنقدر اصرار ورزیدند كه ناچار شدیم همراه برادرش داوود ، به تهران … نزد امام (ره ) … بفرستیمش .
وقتی از دیدار رهبر انقلاب خمینی بزرگ ( ره ) بازگشت ، با خوشحالی وصف ناپذیر و شوری خاص از انقلاب و مردم حسین و امام یاد می كرد و از آن پس تصمیم گرفت سربازی غیور باشد برای میهن اسلامیاش .
راوی:پدر شهید
منبع: سایت صبح
حسین علاقه و ارادت خاصی به حضرت امام رحمهالله داشت و از جان و دل شیفته او بود و میگفت: «امام هرچه اراده کند همان را انجام خواهم داد و من تسلیم او هستم».
هنگام ورود امام به ایران به دلیل تصادف، در بیمارستان مورد عمل جراحی قرار گرفت.
اما همین که از بیمارستان مرخص شد برای زیارت امام همراه با برادرش «داوود» حرکت کرد.
سرانجام در یک فضای بسیار ملکوتی توانست با امام و مقتدای خویش دیدار کند.
در نوشتهها و عکسهایی که از او به جا مانده است، دستنوشتههایی وجود دارد که حکایت از علاقه خاصّ او به حضرت امام رحمهالله و روحانیّت دارد.
منبع: مجله گلبرگ :: مهر 1381، شماره 34 برگرفته شده از سایت حوزه