


Designed By :
Learningbet
Edited & Translated To
MihanBlog
By :
Mbasiji
پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . در صورتی که مطلبی برای شما مفید بود ، حتماً در نظرات اعلام بفرمایید ، ضمن اینکه دوستان توجه داشته باشند این یک وبلاگ تخصصی در مورد شهید فهمیده بود و هیچ ارتباطی با سازمان خاصی ندارد ، پس در صورتی که در نظرات به شخص یا اشخاص خاصی توهین کنند ، نظرشان حذف خواهد شد .
در وجود من طراوت بهار همیشه جاری است.
روح من همیشه سبز است و سرشار از شور و نشاط؛ از پا نشستن و فرو ماندن، بیتفاوتی و لغزش، در قاموس زندگی من معنا ندارد؛ که من نوجوان بسیجیام.
آموزگارم آن نوجوان سیزده سالهای است که با نارنجک به زیر تانک رفت و برای همیشه آرامش و راحتی دشمنان اسلام را بر هم زد.
غیرت و مردانگی، حمیّت و آزادگی و عزّت و سربلندی، اولین درسهایی است که آموختهام و آخرین درسم را با پرواز کردن در آسمان نور و معنا، با بالهای خونین، همراه با نسیم شهادت جشن خواهم گرفت.
منبع: مجله گلبرگ :: مهر 1379، شماره 7 برگرفته شده از سایت حوزه
.jpg)
صدای تیک تاک ساعت، نزدیک شدن به قرار ملاقات و صدای انفجارِ تحویل یک روح کوچک به خداوند، بوی خوش بهشت و لالایی حزین یک مادر؛ آه کودکم! دیگر لباس کودکیات، بر اندامت برازنده نیست. چقدر بزرگ شدهای! انگار تا بزرگ شدن، فقط یک تانک فاصله بود، تا پیش خدا.
حالا دیگر زمزمه لالاییهای کودکانه در گوشهای کوچکت سزاوار تو نیست.
مادر، حسین خوبم! من گوشه گوشه خاکریزها و گام هایت را دنبال کردهام و تکه تکه بدنت را کاویدهام و از میانشان، قلبت را برای خود به یادگار برداشتهام. گرم گرم.
قلب تو را به قلب نوجوان ایران زمین پیوند خواهم زد، تا بهانههای بزرگ شدن را بفهمد، تا فهمیده باشد، حسین را.
آه، کودکم! تو چه خوب معنی ناموس را دانستی و چه خوب جسم وطن را دیدی که داشت زیر زنجیرهای چرخ تانک مچاله میشد و تن تو نیز.
رهبر کوچک من! میآموزم از عروج تو، سماع کودکانه را و خواهش یک دل کوچک برای پیوستن به دلدار و بعد، پارههای مقدس یک جسم و اشکهای سرزیر همسنگران متحیر در این عشق بازی.
رهبر کوچک من! 13 ساله شکفته در زیر چرخهای تانک! نور عروجت، همچنان پس از گذشت سالها، چشمهامان را خیره کرده است و جانی را به شگفت واداشته است. نام تو ـ بسیجی کوچک ـ پشت دشمن را میلرزاند.
امروز، هر نوجوان ایرانی، نام حسین فهمیده را در ذهن خویش حک کرده است و با افتخار، در کتاب درس زندگیاش، قصه فداکاری او را از بر است. تو در یادمان دفاع مقدس، بر بلندترین نقطه خوش نشستهای. سلام بر پرواز روح کوچکت، آنگاه که به خدا پیوست. نامت جاودانه میماند!
حبیب مقیمی
منبع: سایت حوزه
من از نسل اویم. با رؤیای او بالیدهام.
اندیشهام، باروریاش را از او به ارث برده است؛ همو که به ما آموخت نارنجک، عشق را نمیکُشد و «مرگ پایان کبوتر نیست».
شجاعانه که قدم برمی داشت، صدای خرد شدن استخوان ستم و تجاوز را به گوش جان شنیدم.
به نرمی نور و به آرامش آبشار، معنویت و ایثار را زمزمه کرد و ایمان بیبدیلش، نخستین درس مدرسه مردانگی و مروت شد.
من از نسل آن «فهمیده»ام که راز جاودانگی را در ابتدای جوانی فهمید.
منبع: مجله اشارات :: آبان 1386، شماره 102 برگرفته شده از سایت حوزه
ای شهید نوجوان!
ای بزرگ قهرمان کوچک!
ای کبوتر خونین بال!
ای لاله سرخ پرپر شده!
ای که امام، آن یگانه دوران، تو را رهبر خواند؟
ای که بلندترین آسمانها هم در بزرگی روح تو غبطه میخورند!
همّتت آن قدر بلند است که تیزترین نگاه از رسیدن به بلندایش باز میماند!
گرامی باد نام و یادت و پررهرو باد راهت ای زیباترین آیه شهادت!
منبع: مجله گلبرگ :: مهر 1379، شماره 7 برگرفته شده از سایت حوزه
پرنده بود و در قفس کوچهها و خیابانهای آن شهر، نماند.
خواب پرواز دیده بود.
پنجرههای نیمهباز، در او شوق پریدن شده بودند؛ در او که کودکیاش خواب بزرگسالی شهادت را میدید.
او برای جنگ نه، که جنگ برای او کوچک و حقیر بود.
مسلسلها، برای او نه، که شانههای او برای تفنگها سنگینی میکرد.
رفت... کسی او را ندید.
از تمام صفهای شهادتطلب رد شد و کسی باورش نکرد. کسی پیراهن کودکانهاش را برای رزم، جدی نگرفت.
منبع: مجله اشارات :: آبان 1386، شماره 102 برگرفته شده از سایت حوزه
دوازده سالگی اش، روی خاکها سینهخیز میرفت و خود را برای بار آخر، در تمام سنگریزههای زمین به یادگار میگذاشت.
فتنه، به سمت او رهسپار بود و او با آغوش گشوده، خدا را در چند قدمی میدید.
کودکی پشت سرش را به یاد میآورد؛ کودکی نه چندان دور، کودکی هنوز نرفته، بازیهای نکرده و بچگیهای بیشیطنت مانده، خردسالی که پیشانی کودکانهاش، در کام غمها مواج میشد.
همسالان او در دل کوچهها، به دنبال هم میدویدند و او در خلوت اندیشناک خود، رؤیای جهاد و نبرد را بر دوش میکشید.
نویسنده: سودابه مهیجی
منبع: مجله اشارات :: آبان 1386، شماره 102 برگرفته شده از سایت حوزه با اندكی تغییر
آسمانیان، تماشاگر ستارههای نورانی و درخشان زمیناند.
همان گونه که ستارههای آسمان بر اهل زمین جلوهگری میکنند، انسانهایی نیز روی کره خاکی، همانند ستاره، اهل آسمان را به تسبیح خداوند واداشته، آنان را از اعتراض به آفرینش انسان شرمسار میکنند.
خداوند نیز بر آنان مباهات کرده، بر آفرینش چنین خلیفهای در زمین افتخار میکند.
یکی از این ستارههای به ظاهر کوچک، ولی بسیار پر نور و حیرتانگیز، شهید نوجوان، محمدحسین فهمیده است که نامش نامیرا و یادش تا ابدیت جاودانه است؛ نوجوانی که همه هستی خود را در راه خدا هدیه کرد.
منبع: مجله گلبرگ :: آبان 1384، شماره 68 برگرفته شده از سایت حوزه