شهید فهمیده امام خمینی ( ره ) : رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است ، با نارنجك خود را زیر تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید . tag:http://mbasiji.mihanblog.com 2018-08-15T19:18:06+01:00 mihanblog.com ربات افزایش فالوور اینستاگرام چگونه کار می کند 2018-08-13T15:07:45+01:00 2018-08-13T15:07:45+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/211 شبکه اجتماعی اینستاگرام یکی از پرکاربرد ترین اپلیکیشن های در حال حاضر است. تعداد زیادی از کاربران این اپلیکیش را ، ما ایرانی ها تشکیل می دهیم و همین همه گیر بودن این نرم افزار فرصت مناسبی برای کسب و کار ها است تا با تبلیغات در این فضا ، خود را به میلیون ها نفر در سرتاسر ایران معرفی کنند. اما چگونه باید اقدام به افزایش فالوور اینستاگرام نمود و موفقیت در این فضا را تضمین کرد ؟ بهترین روش افزایش فالوور اینستاگرام شبکه اجتماعی اینستاگرام ، یکی از پ

شبکه اجتماعی اینستاگرام یکی از پرکاربرد ترین اپلیکیشن های در حال حاضر است. تعداد زیادی از کاربران این اپلیکیش را ، ما ایرانی ها تشکیل می دهیم و همین همه گیر بودن این نرم افزار فرصت مناسبی برای کسب و کار ها است تا با تبلیغات در این فضا ، خود را به میلیون ها نفر در سرتاسر ایران معرفی کنند. اما چگونه باید اقدام به افزایش فالوور اینستاگرام نمود و موفقیت در این فضا را تضمین کرد ؟

بهترین روش افزایش فالوور اینستاگرام

شبکه اجتماعی اینستاگرام ، یکی از پرکاربرد ترین اپلیکیشن هایی است که میزان استفاده زیادی در کشورمان دارد از همین رو ، اینستاگرام به فضایی مناسب برای تبلیغات تبدیل شده است و شما می توانید با صرف هزینه ای معقول ، کالا و خدمات خود را به هزاران نفر معرفی نمایید و بازخورد آنها را در همان روز مشاهده کنید. اما تبلیغات در اینستاگرام ، نیازمند داشتن فالوور بالا است تا کالا و خدمات شما فرصت دیده شدن توسط تعداد افراد زیادی را داشته باشید . اما بهینه ترین روش افزایش فالوور اینستاگرام چیست ؟

روش های متعددی وجود دارد که شما می توانید از آنها استفاده کنید و فالوور اینستاگرام خود را افزایش دهید. ولی زمانی که شما نیاز به افزایش فروش و تبلیغ کسب و کار خود در اینستاگرام را دارید ، کیفیت فالوورهای شما بسیار بر میزان فروش و دیده شدن شما موثر است.

روش های متنوع و مختلفی وجود دارد که شما قادرید فالوور های فیک با قیمت بسیار پایین خرید نمایید و به سرعت تعداد فالوور های خود را بالا ببرید ، اما این افزایش فالوور تنها در ظاهر صورت می گیرد و افزایشی در دیده شدن برند شما و افزایش لایک و کامنت های شما نخواد داشت.

در حال حاضر روش های متوعی موجود دارد ، اما شما برای موفقیت در بازاریابی اینستاگرامی خود باید بهترین روش را انتخاب کنید تا بتوانید فالوور واقعی و ایرانی دریافت نمایید و همچنین فاکتور زمان و هزینه را نیز در نظر بگیرید.

ربات افزایش فالوور اینستاگرام

اگر شما به دنبال خرید فالوور هدفمند باشید ، ربات اینستاگرام بهترین راهکار برای شما است. این ربات با قابلیت افزایش فالوور پیج اینستاگرام شما ، می تواند تحولی در کسب و کار اینستاگرامی شما ایجاد نماید و فروش شما را از طریق اینستاگرام دو چندان کند.

توجه داشته باشید که افزایش فروش و توجه به پست های شما ، جز با فالوور واقعی انجام نمی پذیرد و فالوور فیک و غیر ایرانی برای پیج اینستاگرام شما هیچ فایده ای نخواهد داشت.

امکانات جذاب بسیاری در این ربات قرار دارند که می توان چند مورد آن اشاره کرد :

ارسال دایرکت اتوماتیک : هاری فالوور قادر است تا پیام شما را به صورت خودکار برای کسانی که شما را فالو می کنند ارسال نماید

لایک اتوماتیک : شما می توانید این تنظیم را در ربات اینستاگرام انجام دهید تا به صورت خودکار پست اول کسانی که شما را فالو می کنند ، لایک شود.

پست اتوماتیک : با استفاده از این ویژگی شما می توانید پست های اینستاگرامی خود را به صورت زمان بندی شده در سایت قرار دهید تا به صورت خودکار روی پیج اینستاگرام شما ارسال شود.

خرید فالوور هدفمند ، روشی بر اساس علاقه کاربران

ربات اینستاگرام یکی از قدیمی ترین فعالان در حوزه تبلیغات اینستاگرامی است. ربات اینستاگرام به صورت کاملا هدفمند اقدام به افزایش فالوور می نماید. شما در این روش افرادی را جذب خواهید کرد که علاقه مند به موضوع کاری شما هستند و پیش زمینه ای در راستای کسب و کار شما دارند.

روند کار بدین صورت است که شما مشخص می نمایید چه کسانی و از چه منبعی برای شما فالو شوند. مثلا اگر شما صاحب یک رستوران در منطقه 1 تهران هستید ، می توانید پیج رستوران های فعال در منطقه 1 و مناطق نزدیک که دارای فالوور خوبی هستند را به ربات معرفی نمایید تا فالوور های شما از آن پیج ها جذب شوند.

بدین صورت کسانیکه شما را فالو می کنند اولا در محدوده شما قرار دارند و همچنین نسبت به کسب و کار شما علاقه مند هستند.

شما برای رشد در اینستاگرام باید از بهینه ترین روش استفاده نمایید تا بتوانید افزایش فالوور ایرانی در ایسنتاگرام را تجربه کنید و این افزایش فالوور واقعی را به صورت هدفمند انجام دهید. در این مطلب به شما بهینه ترین روش معرفی شده است تا با کمترین زمان و هزینه ای منطقی در اینستاگرام به موفقیت برسید.

ربات اینساگرام به شما در مدیریت پیج اینستاگرام کمک می کند.ویژگی های منحصر به فردی که همه در یک پنل جمع آوری شده اند شما را قادر می سازند تا به سادگی پیج اینستاگرام خود را مدیریت کنید و افزایش فالوور هدفمند را به انجام برسانید.

ساختار کار این ربات به این صورت است که بعد از ثبت نام ، تنها کافی است تا پیج اینستاگرام خود را ثبت کنید و پیج های مشابه با زمینه کاری خودتان که دارای فالوور واقعی و لایک بالایی هستند را نیز به ربات معرفی کنید ، کار تمام است ! ربات اینستاگرام از شروع به جذب فالوور های پیج های معرفی شده برای پیج شما می کند.

بهترین راه خرید فالوور اینستاگرام

ابتدا به سایت مراجعه نمایید و در آن ثبت نام کنید. به محض اتمام ثبت نام و ثبت پیج اینستاگرامتان ،100 فالوور به شما به صورت رایگان داده خواهد شد و شما می توانید تمامی امکانات سیستم را به صورت نامحدود تست کنید. بعد از تست و اتمام فالوور های رایگانتان ، می توانید اقدام به خرید فالوور اینستاگرام به تعداد دلخواه نمایید.

شما می توانید همین حالا در سایت ثبت نام کنید و 100 فالوور رایگان هدیه بگیرید ، سپس در صورتی که امکانات ربات را تست کردید و آن را مناسب دیدید اقدام به خرید فالوور اینستاگرام نمایید.

همچنین ویژگی جذاب دیگری که در ربات می توانید از ان بسیار بهره مند شوید ، ویژگی پست زمان بندی شده است.

شما با استفاده از این ویژگی می توانید پست های خود را در یک روز در سایت وارد نمایید و آنها را برای ارسال در پیج خود زمان بندی کنید ، ربات به صورت خودکار در زمان تعیین شده توسط شما پست شما را منشر می نماید

همچنین امکانات رایگان بسیار زیادی در اختیار شما قرار خواهد گرفت ، یکی از هیجان انگیز ترین امکانات این ربات که به صورت رایگان در اختیار شما است ، ویزگی ارسال پست زمان بندی شده در اینستاگرام است. اگر شما زمان کافی برای ارسال پست روزانه در اینستاگرام را ندارید ، ربات این کار را برای شما به بهترین شکل انجام خواهد داد. کافی است در یک روز تمامی پست های مورد نظر را در سیستم وارد نمایید و تاریخ انتشار انها را برای ربات مشخص نمایید. سیستم به صورت خودکار در زمان تعیین شده توسط شما ، پست را در پیج اینستاگرام شما منتشر خواهد کرد.

زمان ارسال پست را ندارید ؟

یکی دیگر از خدمات ربات ارسال پست اتوماتیک است. اگر زمان لازم برای ارسال پست در پیج اینستاگرام خود را ندارید تنها کمافی است در یک روز زمان بگذارید و پست های خود را در سایت وارد نمایید و آنها را زمان بندی کنید. سپس ربات به صورت خودکار پست ها را در زمان تعیین شده در پیج شما منتشر می نماید. با این ویژگی شما دیگر نگران زمان پست گذاری نیستید.

لایک و دایرکت اتوماتیک

از دیگر ویژگی های ربات اینستاگرام می توان به قابلیت دایرکت اتوماتیک اشاره کرد. با این ویزگی شما قادر هستید متن دلخواه خود را تنظیم کنید تا به افرادی که شما را فالو می کنند به صورت خودکار ارسال شود.

همچنین می توانید ربات را جوری تنظیم کنید تا اولین پست افرادی که شما را فالو می کنند لایک کند تا توجه بیشتری را متوجه پیج خود کنید.

]]>
غیرت و شجاعت فهمیده 2018-07-14T12:11:21+01:00 2018-07-14T12:11:21+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/210 حسین فهمیده نوجوان بسیار غیوری بود و به خصوص نسبت به مسائل دینی غیرت و تعصب خاصی داشت؛ مثلاً در مورد حجاب به خواهرانش تأکید می‏کرد و معتقد بود که دخترها باید از کودکی به رعایت حجاب عادت کنند. هرگز زیر بار زور نمی‏رفت. او نوجوانی شجاع و پردل و جرأت بود. هرگاه می‏خواست کاری انجام دهد، از موانع و مشکلات سر راه نمی‏ترسید و رشادت و جسارت فراوانی داشت. او یک بار قبل از پیروزی انقلاب با وجود خطرهای فراوان در هنگام تظاهرات، به تفنگ یکی از سربازان در کرج، گل آویزان کرده بود که این

حسین فهمیده نوجوان بسیار غیوری بود و به خصوص نسبت به مسائل دینی غیرت و تعصب خاصی داشت؛ مثلاً در مورد حجاب به خواهرانش تأکید می‏کرد و معتقد بود که دخترها باید از کودکی به رعایت حجاب عادت کنند.

هرگز زیر بار زور نمی‏رفت.

او نوجوانی شجاع و پردل و جرأت بود.

هرگاه می‏خواست کاری انجام دهد، از موانع و مشکلات سر راه نمی‏ترسید و رشادت و جسارت فراوانی داشت.

او یک بار قبل از پیروزی انقلاب با وجود خطرهای فراوان در هنگام تظاهرات، به تفنگ یکی از سربازان در کرج، گل آویزان کرده بود که این کار در روحیه مردم حاضر در صحنه و نیروهای ارتشی اثر خوبی داشت.

منبع: مجله گلبرگ :: مهر 1381، شماره 34 برگرفته شده از سایت حوزه

]]>
شعر زیبای شاعر معاصر حسن حسینی درباره شهید فهمیده 2018-07-09T12:10:45+01:00 2018-07-09T12:10:45+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/209 دو بیتی زیر را شاعر توانمند معاصر کشورمان جناب آقای حسن حسینی در وصف شهید بزرگوار حسین فهمیده سروده اند.  کس چون تو طریق پاک بازی نگرفت                         با زخم نشان سرافرازی نگرفت زین پس دلاورا، کسی چون تو شگفت                       حیثیت مرگ را

دو بیتی زیر را شاعر توانمند معاصر کشورمان جناب آقای حسن حسینی در وصف شهید بزرگوار حسین فهمیده سروده اند.

 کس چون تو طریق پاک بازی نگرفت                         با زخم نشان سرافرازی نگرفت

زین پس دلاورا، کسی چون تو شگفت                       حیثیت مرگ را به بازی نگرفت

منبع: كتاب ادبیات پیش دانشگاهی

]]>
خدمات کامپیوتری سخت افزار 2018-02-09T15:24:39+01:00 2018-02-09T15:24:39+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/208 مرکز تخصصی تعمیرات کامپیوتر لپ تاپ و پرینتر  منطقه 2 (منطقه دو) ، سعادت آباد، شهرک غرب ، میدان کاج . خدمات کامپیوتری سخت افزار - تعمیر انواع كامپیوتر، لپ تاپ، نوت بوك و سرور - ارائه انواع كامپیوتر، لپ تاپ و لوازم جانبی - مونتاژ و تعویض و ارتقا انواع كامپیوتر و لپ تاپ - راه اندازی كامپیوتر و نصب سیستم - پشتیبانی كامپیوتر و سیستم خدمات کامپیوتر نرم افزار - نصب انواع سیستم عامل ویندوز - نصب نرم افزارهای كاربردی - نصب نرم افزارهای تخصصی عمران، برق، مكانیك و ... - بروز ]]> تشک خوشخواب 2018-02-05T15:58:10+01:00 2018-02-05T15:58:10+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/207 امروزه تشک خواب یکی از مهمترین عوامل موثر در آسایش و راحتی مردم در نقاط مختلف جهان است. شرکت های بزرگ با تجهیزات به روز در این امر به رقابت و تولید محصولات مختلف پرداخته اند شرکت تشک رویال معتبر ترین مارک تشک در کشور ایران در نخستین جایگاه این صنعت در کشور همواره محصولات باکیفیت را با کمک مهندسین عالی رتبه ایرانی و تکنولوژی روز دنیا تولید و عرضه می نماید بهترین مارک تشک در کشور و حتی در منطقه آسیا برند رویال می باشد محصولات متنوع همچون تشک طبی – تشک طبی فنری – باکس و تجهیزات هتلی و خوابگا امروزه تشک خواب یکی از مهمترین عوامل موثر در آسایش و راحتی مردم در نقاط مختلف جهان است.

شرکت های بزرگ با تجهیزات به روز در این امر به رقابت و تولید محصولات مختلف پرداخته اند

شرکت تشک رویال معتبر ترین مارک تشک در کشور ایران در نخستین جایگاه این صنعت در کشور همواره محصولات باکیفیت را با کمک مهندسین عالی رتبه ایرانی و تکنولوژی روز دنیا تولید و عرضه می نماید

بهترین مارک تشک در کشور و حتی در منطقه آسیا برند رویال می باشد

محصولات متنوع همچون تشک طبی – تشک طبی فنری – باکس و تجهیزات هتلی و خوابگاهی و کالای خواب از دستاورد های شرکت تشک رویال اصل می باشد.

 

آشنایی با محصولات شرکت تشک رویال

تشک طبی رویال

 

تشک طبی رویال  مدل الترا (رویال4) از ساختاری 100% طبی  تولید شده است.

این محصول  از نوعی فوم تزریقی سرد تولید میشود که دارای دانسیته بالا بوده و طول عمر زیادی دارد

از این نوع فوم در ساخت صندلی ماشین های لوکس استفاده میشود
این محصول داری تحمل وزن بالا می باشد و بسیار مناسب افراد دارای مشکلات حاد در ناحیه کمر و ستون فقرات میباشد  دیسک کمر و گودی کمر و مشکلات حاد ارتوپدی می باشد
مواد مصرفی الیاف های مدل الترا مطابق استاندارد های جهانی می باشد و ما بهداشت محیط خواب شما مشتریان ارجمند را تظمین میکنیم برای خرید این محصول میتوانید از لینک زیر اقدام نمایید

 

تشک طبی فنری رویال

 

محصولات طبی فنری رویال در مدل های پاکت اسپرینگ رویال 1 ( تشک فنر منفصل ) تشک طبی فنری رویال 2 و تشک طبی فنری رویال 3 و تشک طبی فنری رویال 5 در سراسر کشور قابل تهیه می باشد

در زمان خرید دقت نمایید محصول اصلی را با توجه به شرایط فیزیکی بدن و سن و وزن خود خریداری نمایید

اطلاعت بیشتر در مورد این محصولات را از سایت تشک رویال به لینک زیر بدست آورید

 

 

با توجه به سوء استفاده عده ای سود جو و متقلب از برند تشک رویال دقت کنید محصولات تشک رویال اصل را فقط از نمایندگیهای معتبر و یا از طریق سایت های اصلی شرکت به شرح داده شده در این مطلب خریداری نمایید.

]]>
ربات افزایش فالوور اینستاگرام بوفالو 2017-12-23T19:28:27+01:00 2017-12-23T19:28:27+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/206 – شما هم در اینستاگرام عضو هستید؟ به احتمال زیاد بله. صد در صد پیچ رسمی برندها، کارخانه ها، وبسایت ها، مشاهیر و … را دیده اید که تبلیغات زیادی دارند و هر روز لایک و فالوور زیادی کسب می کنند که سبب دیده شدن و شناخته شدن بیشتر آن ها می شود. ده ها روش در این چند سال جهت افزایش فالوور آمدند اما یا بسیار گران بودن یا کاربردی و مناسب نبوده اند. خیلی پیج ها دیده ایم با فالوور بالا و لایک پایین به دلیل اتلاف پول مشتریان بر روی خرید فالوور های غیر فعال و یا حتی فیک اما حال همه چیز فرق کرده است. تصور کنید

– شما هم در اینستاگرام عضو هستید؟ به احتمال زیاد بله. صد در صد پیچ رسمی برندها، کارخانه ها، وبسایت ها، مشاهیر و … را دیده اید که تبلیغات زیادی دارند و هر روز لایک و فالوور زیادی کسب می کنند که سبب دیده شدن و شناخته شدن بیشتر آن ها می شود. ده ها روش در این چند سال جهت افزایش فالوور آمدند اما یا بسیار گران بودن یا کاربردی و مناسب نبوده اند. خیلی پیج ها دیده ایم با فالوور بالا و لایک پایین به دلیل اتلاف پول مشتریان بر روی خرید فالوور های غیر فعال و یا حتی فیک اما حال همه چیز فرق کرده است. تصور کنید پیج شما ده ها هزار و یا حتی صدها هزار فالوور دقیقاً مرتبط با شما داشته باشد. فالووری از شهر شما، محله شما حتی از بلوار سره کوچه شما! بله در این حد هدفمند فالوور کسب کردند امکانپذیر شده است. شما قادر به جذب فالوور اینستاگرام از هر محله یا شهری در ایران و حتی خارج از ایران می باشید اما کار به اینجا ختم نمی شود. تصور کنید علاوه بر اینکه کاربران هم محل شما باشند هم فکر و مرتبط با شما نیز باشند و یا همکار و فعال در حوزه های مورد نظر شما باشند! این نیز یکی از ویژگی هایی است که ربات افزایش فالوور اینستاگرام بوفالو برای شما ایجاد کرده است. با بوفالو قادر به جذب فالوور از هر موضوع و مکانی هستید کاملاً هدفمند و کاربردی محصولاتتان ، خدمات و مطالبتان را به افرادی که ” به آن نیاز دارند ” نشان دهید. بدون نیاز به علم و تخصصی و با ۳ روز تست کاملاً رایگان. فقط عضو شوید، شهر/محله/منطقه و در کل مکان های مورد نظر خود را وارد نمایید و موضوعات و هشتگ های مرتبط که علاقه دارید از آن ها فالوور جذب کنید نیز وارد کنید سپس فعالیت پیج شما کاملاً اتوماتیک شروع خواهد شد! چقدر طول می کشد شروع کنیم؟ ۵ دقیقه نهایتاً و چقدر قادر به استفاده از سیستم هستم؟ با دریافت پکیج این سیستم تا حتی ۱ سال برای شما کار خواهد کرد.

 

 

 در زیر برخی از امکانات ربات بوفالو برای شما عزیزان ذکر شده است:

 

  •  افزایش فالوور اینستاگرام بصورت نامحدود
  • افزایش لایک نامحدود
  • افزایش کامنت نامحدود
  • افزایش بازدید ویدیوها نامحدود
  • افزایش بازدید استوری نامحدود
  • افزایش بازدیدکنندگان لایو نامحدود
  • ارسال پست خودکار در اینستاگرام (اتوماتیک) و تعدادبالا از هر پیج / هشتگ / مکانی
  • ارسال پست زماندار در اینستاگرام ( برای ارسال پست در آینده و مدیریت مطالب )
  • ارسال دایرکت تبلیغاتی در اینستاگرام خودکار / اتوماتیک
  • ارسال دایرکت به کاربران هدف با زمان بندی مدنظر شما
  • دانلود از اینستاگرام ( اینستاگرام دانلود )
  • قابلیت اتصال پروکسی و استفاده از سرورهای مختلف سایت
  • جستجوی پیشرفته در اینستاگرام
  • آمارگیر تمامی فعالیت های انجام شده پیج
  • گزارشکار ربات بوفالو
  • بدون نیاز به آنلاین بودن و مدیریت فعالیت ها
  • پشتیبانی سایت ۲۴ ساعته

همچنین ربات بوفالو برای شما آموزش کار با ربات اینستاگرام کامل و تصویری بسیار ساده ای جهت شروع کار و انجام تنظیمات پنل برای شما ایجاد کرده است تا مرحله مرحله و خیلی ساده قادر به شروع فعالیت خود در ربات اینستاگرام بوفالو شوید.

تستِش رایگانه عضو شو…

برای ورود به ربات اینستاگرام بوفالو از لینک زیر استفاده نمایید:

http://boofollow.com

]]>
ربات ضد اسپم 2017-11-29T17:06:09+01:00 2017-11-29T17:06:09+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/205 این ربات مخصوص گروه های تلگرامی است و فقط در گروه های تلگرام کارایی دارد ، این ربات در حقیقت کار مدیریت را با امکاناتی مثل جلوگیری از فحش دادن ، جلوگیری از ارسال عکس ، جلوگیری از چت و تبلیغات و … انجام می دهد ، در فیلم بالا تمامی این امکانات به فیلم کشیده شده است خواهشمندم حتما ببینید ! این ربات اصلا قطعی نداشته و کاملا آنلاین در گروه و مدیر ۲۴ ساعته گروه شماست  امکانات ربات ضد اسپم  این ربات امکانات زیادی داره ، همونطور که توی فیلم می بینید ، اما چند تا امکانات ناب و خ این ربات مخصوص گروه های تلگرامی است و فقط در گروه های تلگرام کارایی دارد ، این ربات در حقیقت کار مدیریت را با امکاناتی مثل جلوگیری از فحش دادن ، جلوگیری از ارسال عکس ، جلوگیری از چت و تبلیغات و … انجام می دهد ، در فیلم بالا تمامی این امکانات به فیلم کشیده شده است خواهشمندم حتما ببینید ! این ربات اصلا قطعی نداشته و کاملا آنلاین در گروه و مدیر ۲۴ ساعته گروه شماست  امکانات ربات ضد اسپم  این ربات امکانات زیادی داره ، همونطور که توی فیلم می بینید ، اما چند تا امکانات ناب و خاص اون رو ذکر میکنم : امکان حذف لینک و فوروارد امکان حذف فروارد امکان خفه کردن کاربر خاطی ( از چت کردنش جلوگیری میکنه ) امکان جلوگیری از ارسال عکس ، فیلم ، ویس ، استیکر و … امکان مدیریت ربات توسط همه مدیران گروه ( بدون محدودیت ) امکان خاموش کردن گروه و روشن کردن  امکان جلوگیری از چت  جلوگیری از فحش و کلمات رکیک  امکان بازی با ربات ( یه سری بازی داخلش برنامه نویسی شده ) بدون قطعی ( از این ربات ها نیست که مدام قطع بشه و مشکل قطعی داشته باشین ) امکاناتی مانند اذان ، اوقات شرعی ، و راهنمای فان …. و امکاناتی دیگر …. که با خرید ربات میتونید با او آشنا بشید این ربات اصلا قطعی نداره و با سرعتی عالی براتون کار میکنه میتونید امتحان کنید ! مناسب برای گروه های چت ، خبری ، سیاسی ، انتخاباتی ، عکس ، فیلم ، موزیک و …….. ادامه در http://antispamtelegram.themmaker.ir/bot-anti-spam

گروه های تلگرامی روز به روز در حال پیشرفت هستند و در این وسط وجود یک ربات ضد اسپم که بتونه مدیریت گروه رو به عهده بگیره و دستورات مدیران رو انجام بده با کمبود مواجه است 

شما با خرید ربات ضد لینک برای گروه خودتون میتونید گروه پیشرفته ای داشته باشید ! خرید ربات ضد لینک برای گروه تلگرام یکی از مواردی است که برای هر گروه تلگرامی ضروریه و اگه

نباشه کاربران با حجمه ارسال پیام ها و اسپم لذت چت در گروه رو از بین میبرن با با خرید ربات ضد لینک گروه تلگرام دیگر نگران این طور مسائل نباشید ! ربات پشتیبان همیشگی گروه شماست ...

راستی اگه میخواین خودتون ربات شخصی داشته باشید و اقدام به فروش اون بکنید فقط کافیه که سورس ربات ضد اسپم  را خریداری کنید و ربات شخصی همه کاره خود را طراحی کنید !

]]>
معرفی تالار پذیرایی و تالار تشریفاتی یاران محمد (ص) 2017-11-20T16:45:08+01:00 2017-11-20T16:45:08+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/204 تالار پذیرایی یاران محمد (ص) با ظرفیت 350 نفر، در دیزاین جدید ، دارای سالن های مبله و با کیفیت غذای عالی و در بهترین منطقه تهرانپارس ( فلکه اول ) واقع شده است .. این تالارعروسی با سابقه بیش از 25 سال خدمات در بخش مراسم و جشن های عقد و عروسی ، جشن های تولد ، مناسبتهای مذهبی و اعیاد ، مجالس ختم و سالگردهای غم و عزاداری و نیز مراسم گردهمایی و همایش در خدمت شما عزیزان خواهد بود . از ویژگی های خاص این تالار تشریفاتی می توان به دارا بودن سالن های بزرگ و 350 نفره برای آقایان و بانوان

تالار پذیرایی یاران محمد (ص) با ظرفیت 350 نفر، در دیزاین جدید ، دارای سالن های مبله و با کیفیت غذای عالی و در بهترین منطقه تهرانپارس ( فلکه اول ) واقع شده است ..

این تالارعروسی با سابقه بیش از 25 سال خدمات در بخش مراسم و جشن های عقد و عروسی ، جشن های تولد ، مناسبتهای مذهبی و اعیاد ، مجالس ختم و سالگردهای غم و عزاداری و نیز مراسم گردهمایی و همایش در خدمت شما عزیزان خواهد بود .

از ویژگی های خاص این تالار تشریفاتی می توان به دارا بودن سالن های بزرگ و 350 نفره برای آقایان و بانوان در طبقات مجزا ، سالن های عقد اختصاصی و با ظرفیت 100 نفره ، سالن های مجالس با ظرفیت های محدود در طبقات فوقانی و نیز پارکینگ و فضای پارک مناسب در محدوده ساختمان تالار اشاره کرد .

کیفیت ، پرسنل مجرب ، سرویس دهی مناسب همراه با قیمت مناسب .

با ما برای همیشه در یاد ها و خاطره ها جاودان باشید .

آدرس وب سایت تالار پذیرایی محمد

http://www.yaranmohamad.com

شماره تماس مدیریت تالار :

آقای فیضی / 09123374108

]]>
آموزگار شهادت 2017-10-06T14:25:44+01:00 2017-10-06T14:25:44+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/203 در وجود من طراوت بهار همیشه جاری است. روح من همیشه سبز است و سرشار از شور و نشاط؛ از پا نشستن و فرو ماندن، بی‏تفاوتی و لغزش، در قاموس زندگی من معنا ندارد؛ که من نوجوان بسیجی‏ام. آموزگارم آن نوجوان سیزده ساله‏ای است که با نارنجک به زیر تانک رفت و برای همیشه آرامش و راحتی دشمنان اسلام را بر هم زد. غیرت و مردانگی، حمیّت و آزادگی و عزّت و سربلندی، اولین درس‏هایی است که آموخته‏ام و آخرین درسم را با پرواز کردن در آسمان نور و معنا، با بالهای خونین، همراه با نسیم شهادت جشن خواهم http://mbasiji.mihanblog.com

در وجود من طراوت بهار همیشه جاری است.

روح من همیشه سبز است و سرشار از شور و نشاط؛ از پا نشستن و فرو ماندن، بی‏تفاوتی و لغزش، در قاموس زندگی من معنا ندارد؛ که من نوجوان بسیجی‏ام.

آموزگارم آن نوجوان سیزده ساله‏ای است که با نارنجک به زیر تانک رفت و برای همیشه آرامش و راحتی دشمنان اسلام را بر هم زد.

غیرت و مردانگی، حمیّت و آزادگی و عزّت و سربلندی، اولین درس‏هایی است که آموخته‏ام و آخرین درسم را با پرواز کردن در آسمان نور و معنا، با بالهای خونین، همراه با نسیم شهادت جشن خواهم گرفت.

منبع: مجله گلبرگ :: مهر 1379، شماره 7 برگرفته شده از سایت حوزه

]]>
والپیپر شهید فهمیده 2012-09-14T12:28:03+01:00 2012-09-14T12:28:03+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/202 همان طور كه مستحضر هستید وبلاگ بسیجی مخلص به عنوان جامع ترین وبلاگ شهید محمد حسین فهمیده سعی در ارائه مطالب ناب و جدید از این شهید بزرگوار در فضای مجازی دارد، به همین خاطر امروز برایتان یك تصویر پس زمینه از این شهید بزرگوار آماده كرده ایم كه تقدیم شما بزرگواران می گردد. برای دریافت والپیپر این شهید عزیز در ابعاد بزرگ فقط كافی است روی عكس كلیك نمایید. امید است كه مورد تایید و رضایت آن شهید بزرگوار قرار گیرد. برای شادی روح امام شهدا و تمامی شهدای مسلمانان جهان صلواتی بفرستید. برای مشاهده تصویر در ابعاد بزرگ كلیك نمایید

همان طور كه مستحضر هستید وبلاگ بسیجی مخلص به عنوان جامع ترین وبلاگ شهید محمد حسین فهمیده سعی در ارائه مطالب ناب و جدید از این شهید بزرگوار در فضای مجازی دارد، به همین خاطر امروز برایتان یك تصویر پس زمینه از این شهید بزرگوار آماده كرده ایم كه تقدیم شما بزرگواران می گردد.

برای دریافت والپیپر این شهید عزیز در ابعاد بزرگ فقط كافی است روی عكس كلیك نمایید.

امید است كه مورد تایید و رضایت آن شهید بزرگوار قرار گیرد.

برای شادی روح امام شهدا و تمامی شهدای مسلمانان جهان صلواتی بفرستید.

]]>
گوهر خانه 2012-09-06T15:29:36+01:00 2012-09-06T15:29:36+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/201 خانه چه قدر خاموش و ساكت شده بود. انگار هیچ كس در آن جا زندگی نمی كرد. انگار زندگی فراموش شده بود. پدر و مادر و بچه ها از خداحافظی با محمد حسین حرف می زدند. هر كسی كه تعریف می كرد، بقیه با دقت و حسرت گوش می دادند. مادر حرف های همه را با دل و جان می شنید. اما جواب آن روز محمد حسین را به یاد می آورد و دلش می سوخت. -          پسرم كجا را نگاه می كنی؟ -          قبرم را ... دلش می سوخت. اشك هایش از خانه چه قدر خاموش و ساكت شده بود.

انگار هیچ كس در آن جا زندگی نمی كرد.

انگار زندگی فراموش شده بود.

پدر و مادر و بچه ها از خداحافظی با محمد حسین حرف می زدند.

هر كسی كه تعریف می كرد، بقیه با دقت و حسرت گوش می دادند.

مادر حرف های همه را با دل و جان می شنید.

اما جواب آن روز محمد حسین را به یاد می آورد و دلش می سوخت.

-          پسرم كجا را نگاه می كنی؟

-          قبرم را ...

وبلاگ بسیجی مخلص - www.mbasiji.mihanblog.com

دلش می سوخت.

اشك هایش از گودی چشم سر می رفت و بر گونه های خشكیده اش می ریخت.

نزدیك به یك هفته از رفتن محمد حسین به جبهه می گذشت؟

جبهه كجا بود؟

دشمن از كجای دنیای بی پایان به خاك وطن یورش آورده بود؟

گذر روزها همچون خاكستری سرد از چهره ی سوزان جنگ، به هوا بر می خواست و محو می شد.

آتش جنگ اندك اندك شعله می كشید.

در آخرین روز تابستان (1)، هنگامی كه شمیم خوش باز شدن مدرسه ها و رایحه ی دل انگیز پاییز، محمد حسین و دوستانش را به میهمانی روزها و شب های امتحان و آسمان آرزوهای رنگارنگ می برد، حمله ی دشمن به خاك میهن خبری بود كه در سراسر ایران طنین انداز شد.

منبع: کتاب شهید فهمیده، نوشته محمد رضا اصلانی

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

]]>
مایه آرامش پدر ( قسمت آخر ) 2012-09-06T10:27:59+01:00 2012-09-06T10:27:59+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/200 اگر دو قسمت قبلی این مجموعه را مطالعه ننموده اید و یا داستان آن را از خاطر برده اید می توانید از طریق لینك های زیر آن ها را مطالعه نمایید. مایه آرامش پدر ( قسمت اول ) مایه آرامش پدر ( قسمت دوم ) خیره شد به چشم های پرنده ای كه از آغاز، بیم پریدن و رفتنش را داشت. لحظه های خداحافظی به تندی سپری شد. یك مشتری، بی خبر از همه جا پا به مغازه گذاشت و سلام كرد. كسی جوابش را نداد. فكر كرد كه باید به دكان دیگری برود. خارج شد و رفت؛ كسی متوجه آمدن و رفتنش نشد. سكوتی سرد و سنگین بر زمین و آسمان و وبلاگ بسیجی مخلص - www.mbasiji.mihanblog.com

اگر دو قسمت قبلی این مجموعه را مطالعه ننموده اید و یا داستان آن را از خاطر برده اید می توانید از طریق لینك های زیر آن ها را مطالعه نمایید.

مایه آرامش پدر ( قسمت اول )

مایه آرامش پدر ( قسمت دوم )

خیره شد به چشم های پرنده ای كه از آغاز، بیم پریدن و رفتنش را داشت.

لحظه های خداحافظی به تندی سپری شد.

یك مشتری، بی خبر از همه جا پا به مغازه گذاشت و سلام كرد.

كسی جوابش را نداد.

فكر كرد كه باید به دكان دیگری برود.

خارج شد و رفت؛ كسی متوجه آمدن و رفتنش نشد.

سكوتی سرد و سنگین بر زمین و آسمان و به تمام زندگی مرد سایه انداخت.

سرد و بی روح، پسرش را بوسید و تسلیم رفتن او شد.

محمد حسین شادمانه رفت.

پرنده ی سبكبالی بود كه در بیكرانه ی آسمان آبی رنگ بال می زد و تا بی نهایت آسمان و تا بی نهایت خدا می رفت.

برای شادی روح امام شهدا و شهدای گرانقدر جهان اسلام فاتحه ای ختم نمایید.

به امید آنكه ادامه دهنده راه این بزرگواران باشیم.

منبع: کتاب شهید فهمیده، نوشته محمد رضا اصلانی

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

]]>
انیمیشن شجاع مرد کوچک ( داستان شهادت حسین فهمیده ) 2011-11-01T11:09:16+01:00 2011-11-01T11:09:16+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/198 بسم رب الشهدا و الصدیقین در هفته ی بسیج دانش آموزی به سر می بریم، هفته ای كه به پاس ایثار افراد مخلصی چون شهید فهمیده و 36000 شهید دانش آموز شهید دیگر بدین نام نامگذاری شده است. وبلاگ بسیجی مخلص نیز به پاس زنده نگاه داشتن این ایام هر سال برنامه ی ویژه دارد، سال گذشته با والپیپرهای هفته بسیج دانش آموزی در خدمت شما بودیم و امسال با قرار دادن انیمیشن شجاع مرد كوچك كه روایتگر شهادت مرد كوچكی به نام محمد حسین فهمیده می باشد. یاد و خاطره شهدای گرانقدر هشت سال دفاع مقدس علی الخصوص شهدای گرانقدر دا وبلاگ بسیجی مخلص - Www.MBasiji.MihanBlog.Com

بسم رب الشهدا و الصدیقین

در هفته ی بسیج دانش آموزی به سر می بریم، هفته ای كه به پاس ایثار افراد مخلصی چون شهید فهمیده و 36000 شهید دانش آموز شهید دیگر بدین نام نامگذاری شده است.

وبلاگ بسیجی مخلص نیز به پاس زنده نگاه داشتن این ایام هر سال برنامه ی ویژه دارد، سال گذشته با والپیپرهای هفته بسیج دانش آموزی در خدمت شما بودیم و امسال با قرار دادن انیمیشن شجاع مرد كوچك كه روایتگر شهادت مرد كوچكی به نام محمد حسین فهمیده می باشد.

یاد و خاطره شهدای گرانقدر هشت سال دفاع مقدس علی الخصوص شهدای گرانقدر دانش آموز كه با نثار جان خود دست اهریمنان را از این كشور و مردم كوتاه نمودند گرامی و راهشان پر رهرو باد.

برای شادی روح این بزرگواران فاتحه ای قرائت فرمایید.

دانلود انیمیشن شجاع مرد کوچک قسمت اول

دانلود انیمیشن شجاع مرد کوچک قسمت دوم

]]>
فهمیده و خرمشهر 2011-02-07T18:23:08+01:00 2011-02-07T18:23:08+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/197 زخم های پی در پی گلوله های سربی و ترکش خمپاره ها و بمب ها بر پیکر سبز و صمیمی وطن نشسته بود و سوزش آن لحظه به لحظه بیش تر احساس می شد. دشمن، امیدوار بود که در کم تر از یک روز شهر را به تصرف درآورد. فریاد خرمشهر، ناله ای خاموش و بی صدا بود، اما قلب هایی کوچک و عاشق، با تمام وجود آن را می شنیدند. - داوود! بیا تا دیر نشده اسم نویسی کنیم. داوود! مات و مبهوت به چشم های پرغوغای برادر کوچکش چشم دوخت. محمد حسین از چه حادثه ای خبر می داد؟ از کجا می دانست که چه هیاهویی در قلب برادر برپاست؟ هر دو چش زخم های پی در پی گلوله های سربی و ترکش خمپاره ها و بمب ها بر پیکر سبز و صمیمی وطن نشسته بود و سوزش آن لحظه به لحظه بیش تر احساس می شد.

دشمن، امیدوار بود که در کم تر از یک روز شهر را به تصرف درآورد.

فریاد خرمشهر، ناله ای خاموش و بی صدا بود، اما قلب هایی کوچک و عاشق، با تمام وجود آن را می شنیدند.

- داوود! بیا تا دیر نشده اسم نویسی کنیم.

داوود! مات و مبهوت به چشم های پرغوغای برادر کوچکش چشم دوخت.

محمد حسین از چه حادثه ای خبر می داد؟

از کجا می دانست که چه هیاهویی در قلب برادر برپاست؟

هر دو چشم در چشم هم داشتند.

نگاهشان تا عمق دل های عاشق و بی قرارشان رخنه می کرد.

آماده بودند و پا در راه.

عاقبت، بی قراری محمد حسین را به زانو درآورد.

پرستوی عاشق و سبکبالی که یک آن از پرواز نمی ماند، بر ستیغ بلند حادثه فرود آمده بود.

- داوود جان! من صبر نمی کنم.

اگر خواستی، تو هم بعد بیا.

برادر حرفی برای گفتن نداشت.

و ...

و سکوت حرف هایش را گفت؛ سکوتی خدایی و با شکوه.

وبلاگ بسیجی مخلص - www.mbasiji.mihanblog.com

آخرین نمازی که در کنار هم خواندند، عطر دعا و نیایش را در فضای اتاق پراکند.

داوود به کنج تنهایی پناه برد و انشای محمدحسین را برای چندمین بار خواند و خواند و خواند و در خلوت اشک ریخت.

... امسال، هنوز اول سال تحصیلی 1358 است.

خواهرم کلاس چهارم ابتدایی است.

من هر روز درس و تکلیف او را مطالعه می کنم.

هر آموزشی که از دستم بربیاید، به او می دهم... من، چند روز به مدرسه خواهرم رفتم.

چون در خواهرم در نوبت صبح به مدرسه می رفت، معلمشان نبود.

به ناچار با مدیر مدرسه ملاقات کردم و گفتم که شیوه ی درس دادن و رفتار معلم چهارم ابتدایی دختران خوب نیست.

در پاسخ، از مدیر مدرسه شنیدم که شما بایستی صبح بیایید و با خود ایشان صحبت کنید.

من هم گفتم که نمی توانم چون که درس دارم.

او گفت، باشد.

خودم یک کاری می کنم و ...

من به خانه برگشتم و روز بعد از خواهرم شنیدم که اخلاق و روش معلمشان خیلی عوض شده است.

خیلی خوشحال شدم.

از آن به بعد هم درس خواهرم بهتر شد...

منظورم از نوشتن این حرف ها، این بود که به دوستانم بگویم که در کارهای دیگران تا آن جا که خطری برای شخص نداشته باشد، دخالت کنند.

البته نه با هدف جستجو در کارهای شخصی آن ها، بلکه به نیت کمک...

داوود، اشک هایش را پاک کرد.

روز رفتن نزدیک بود.

محمد حسین به زودی اعزام می شد و او می ماند.

گیج و سردرگم بود.

حرف های محمدحسین اجازه نداده بود فکری به حال خودش بکند.

با پدر و مادرش صحبت نکرده بود.

گوشه ی دلش، هنوز هم امیدوار بود که محمدحسین بماند و خودش برود.

منبع: کتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

]]>
تم شهید فهمیده برای گوشی های سونی اریکسون 2011-02-05T18:19:57+01:00 2011-02-05T18:19:57+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/196 امروز نیز وبلاگ بسیجی مخلص دست به کار ویژه ی دیگری زد و آن ایجاد موضوعی جدید به نام موبایل بسیجی می باشد که برای اولین پست آن تمی زیبا درباره شهید بزرگوار محمد حسین فهمیده ساخته شده است. ویژگی های این تم: 1- استفاده از تصاویر زیبا و طراحی شده توسط فتوشاپ 2- استفاده از آهنگ زیبای ای بسیج برای زنگ گوشی 3- دو رزولیشن بودن آن انشاءالله مورد استفاده شما گرامیان قرار بگیرد. هنگام دانلود برای شادی روح امام شهدا و همه ی شهدای گرانقدر به خصوص شهید فهمیده صلواتی را نیز ختم بفرمایید. دانلود تم ش http://mbasiji.mihanblog.com

امروز نیز وبلاگ بسیجی مخلص دست به کار ویژه ی دیگری زد و آن ایجاد موضوعی جدید به نام موبایل بسیجی می باشد که برای اولین پست آن تمی زیبا درباره شهید بزرگوار محمد حسین فهمیده ساخته شده است.

ویژگی های این تم:

1- استفاده از تصاویر زیبا و طراحی شده توسط فتوشاپ

2- استفاده از آهنگ زیبای ای بسیج برای زنگ گوشی

3- دو رزولیشن بودن آن

انشاءالله مورد استفاده شما گرامیان قرار بگیرد.

هنگام دانلود برای شادی روح امام شهدا و همه ی شهدای گرانقدر به خصوص شهید فهمیده صلواتی را نیز ختم بفرمایید.

دانلود تم شهید فهمیده برای گوشی های سونی اریکسون با رزولیشن 220  176 x

دانلود تم شهید فهمیده برای گوشی های سونی اریکسون با رزولیشن 320  240x

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

]]>
داستانی از زندگانی شهید فهمیده 2011-02-03T18:16:18+01:00 2011-02-03T18:16:18+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/195 سال تحصیلی به آخر رسیده بود . بوی تابستان می آمد . محمد حسین با معدل عالی قبول شده بود . مرضیه و فرشته هم که خوب می دانستند محمد حسین هرگز از درس آنها غافل نیست ، کارنامه ی قبولی خود را مثل ظرف چینی گرانبهایی در دست داشتند و هرکدام به گوشه ای رفته بودند و در تنهایی نمره های بالا و مهر قبولی در خرداد را نگاه می کردند . هر دو خواهر ، بی اختیار آن شب را به خاطر می آوردند ؛ آن شب فراموش نشدنی را . پدر به خانه برگشته بود ، ولی محمد حسین و داوود همراه او نبودند . نگاه جستجوگر مادر با بی صبری به اس http://www.mbasiji.mihanblog.com

سال تحصیلی به آخر رسیده بود . بوی تابستان می آمد . محمد حسین با معدل عالی قبول شده بود . مرضیه و فرشته هم که خوب می دانستند محمد حسین هرگز از درس آنها غافل نیست ، کارنامه ی قبولی خود را مثل ظرف چینی گرانبهایی در دست داشتند و هرکدام به گوشه ای رفته بودند و در تنهایی نمره های بالا و مهر قبولی در خرداد را نگاه می کردند .

هر دو خواهر ، بی اختیار آن شب را به خاطر می آوردند ؛ آن شب فراموش نشدنی را . پدر به خانه برگشته بود ، ولی محمد حسین و داوود همراه او نبودند . نگاه جستجوگر مادر با بی صبری به استقبال پدر شتافت که قدم به صحن حیاط گذاشته بود .

-          منتظر بچه ها نباش فاطمه خانم ! امشب به این زودی ها بر می گردند .

-          بر نمی گردند ؟! چرا ؟ خبری شده ؟

-          نه ، اصلاً خبری نشده . کتابخانه مسجد را مرتب می کنند . خیلی کار دارند .

مادر سفره ی شام را باز کرد ، زهرا ، مرضیه و فرشته در یک چشم به هم زدن وسایل سفره را چیدند و غذا را آوردند . مادر ، مثل هر شب زودتر از همه غذای پدر و حسن را کشید .

آن شب هم مانند شب های دیگر ، به موقع شام خوردند . حسن کنار سفره سرش را روی پای پدر گذاشت و آرام به خواب رفت . با خوابیدن او خانه سوت و کور شده بود . داوود و محمد حسین هم نبودند تا آنها را سرگرم کنند .

ساعتی بعد ، تنها چشم های منتظر مادر بیدار بود و بس ...

مرضیه و فرشته ، بدون اینکه مشق شب خودشان را نوشته باشند ، خوابیده بودند ؛ خوابی آشفته و هراس آور .

http://www.mbasiji.mihanblog.com

ناگهان هر دو هراسان از خواب برخاستند . اشتباه نمی کردند : کسی صدایشان می زد .

- مرضیه ، مرضیه ! فرشته ، فرشته !

مثل بره آهوهای خواب دیده چشم گشودند و معصومانه نگاه کردند .

محمد حسین در کنارشان ایستاده بود و با مهربانی صدایشان می زد . آنها با عجله و یکصدا جواب دادند : بله داداش ! ...

- بچه ها ، قرار ما ...

مادر خود را به آنها رساند و حرف محمد حسین ناتمام ماند .

-          حسین ! بچه ها خوابیده اند .

-          چشم مادر !

محمد حسین آهسته از اتاق بیرون آمد . کمی پس از او ، مرضیه و فرشته که عادت برادرشان را می دانستند ، با بی میلی و ناچاری از رختخواب بیرون آمدند . مشق هایشان را تمام کردند و خوابیدند . آن شب ، محمد حسین دیرتر از همه و با چشم های خیس از اشک به خواب رفت .

با به یاد آوردن آن شب ، علاقه شان به محمد حسین بیش تر می شد . احساس می کردند که سهم فراوانی در موفقیت آنها دارد ، اما هرگز نمی دانستند که برادرشان در آن شب با چه حالی به خواب رفته است !

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

http://www.mbasiji.mihanblog.com

]]>
در مسجد 2011-02-01T18:14:38+01:00 2011-02-01T18:14:38+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/194 -  وظیفه ی من هم هست . -  حتماً داری به من كنایه می زنی . -  نه داداش ! باور كن نه . من فقط خودم را می گویم . وقتی كه جنگ تمام شد ، بر می گردم . البته اگر ... -   ... -  زهرا هست ، به درس و مشق مرضیه و فرشته می رسد . مسجد خلوت و خاموش بود . همه رفته بودند . حاج آقا مقدسی باقیمانده ی کفش ها را مرتب و منظم جفت کرد و میان جمع آمد . بچه های عضو پایگاه مقاومت ، دور هم نشسته بودند و دایره ای بزرگ ساخته بودند كه یكی از ستون های سنگی مسجد مركز آن را ت -  وظیفه ی من هم هست .

-  حتماً داری به من كنایه می زنی .

-  نه داداش ! باور كن نه . من فقط خودم را می گویم . وقتی كه جنگ تمام شد ، بر می گردم . البته اگر ...

-   ...

-  زهرا هست ، به درس و مشق مرضیه و فرشته می رسد .

مسجد خلوت و خاموش بود . همه رفته بودند . حاج آقا مقدسی باقیمانده ی کفش ها را مرتب و منظم جفت کرد و میان جمع آمد .

بچه های عضو پایگاه مقاومت ، دور هم نشسته بودند و دایره ای بزرگ ساخته بودند كه یكی از ستون های سنگی مسجد مركز آن را تشكیل می داد . امام جماعت هم در قسمتی كوچك از محیط دایره نشسته بود .

لحظه های انتظار به پایان رسید . آقای احمدی نام خدا را به زبان آورد . مثل همیشه آیه ای از قرآن مجید را تلاوت كرد و آن گاه نفس عمیقی كشید و گفت : " برادران عزیز ! همه ی شما كم و بیش خبر دارید كه ... "

-  نه خیر حاج آقا ! شما بفرمایید .

-   ... عرض می كردم كه عراق به خاك ایران حمله كرده ...

-  ببخشید ، از كی ؟

-   ... از مدتی پیش به خاك وطن ما متجاوز شده ؛ از چند هفته یا از چند ماه پیش . البته ، بنده خبر صحیح و درستی از این موضوع ندارم ، اما مهم این است كه باید آماده شویم و در برابر این گستاخی ایستادگی كنیم ...

-  حاج آقا ! ما آماده ایم كه اسم نویسی كنیم ، از همین امروز .

-  ... البته قرار است كه از همه پایگاه ها نیرو برای دیدن دوره ی آموزشی اعزام كنیم .

- ...

-  كسانی كه مایل هستند ، از همین حالا به فكر باشند و ان شاءالله كه با رضایت پدر و مادرشان دوره ی لازم را ببینند ...

حرف های آقای احمدی زیاد طول نكشید ؛ در كم تر از نیم ساعت هر چه را كه لازم می دانست ، گفت و با حوصله به سوال بچه ها پاسخ داد . دیگر همه فهمیده بودند كه عراق به خرمشهر حمله كرده است و اعزام تا چند روز دیگر آغاز می شود .

صدای پای یكدیگر را در سكوت شب می شنیدند . هر دو ، ساكت و خاموش به طرف خانه برمی گشتند . محمد حسین سكوت را شكست و گفت : " داوود ! من فردا اسم نویسی می كنم . "

داوود به خود آمد و تصویر مسجد و بچه ها در برابر چشم هایش به هم ریخت .

محمد حسین هم به همان كاری فكر كرده بود كه او می خواست انجام دهد . با لحن نصیحت باری گفت : " حسین ! خیلی هم عجله نكن . تو هنوز باید به فكر درس و امتحانات باشی . خیلی ها هستند كه از تو بزرگترند و به موقع اعزام می شوند . "

http://mbasiji.mihanblog.com

داوود ، حالت عجیبی پیدا كرده بود . دیگر وجود خودش را احساس نمی كرد . تا چند دقیقه ی پیش در پیچ و خم اندیشه هایی گوناگون اسیر بود ، اما حالا می خواست با اولین گروهی كه اعزام می شدند ، به جبهه برود . تصمیم گرفته بود فردا با صاحب كار خودش تسویه حساب كند ؛ پدر و مادرش را راضی كند و خودش را به منطقه عملیاتی برساند . از طرفی دیگر ، نگران برادر كوچكش بود . نمی خواست محمد حسین اعزام شود ، ولی می دانست كه او در تصمیم خودش ثابت قدم و پابرجاست .

آخرین هفته ی شهریور ماه بود . مدرسه خیابانی حالت نیمه تعطیل داشت . گاه گاهی یكی از دانش آموزان با پدر و مادرش می آمد و مدتی بعد می رفت . مدرسه برای شروع سال تحصیلی جدید آماده می شد .

دستی كوچك و لرزان ، شاخه ی گل زیبایی را محكم نگه داشته بود . دو چشم شبگون و بی تاب ، آقای علیزاده را كه در حیاط مدرسه قدم می زد و حسرت دیدار بچه ها را به دل داشت ، تماشا می كرد . هنگامی كه محمد حسین از حضور آموزگارش مطمئن شد ، بی درنگ برگشت و به مغازه ی قنادی رفت . پول هایی را كه در جیب داشت ، با دست لمس كرد ؛ هرگز آن همه برایش بی ارزش نبودند . شیرینی های خامه ای را با نگاه زیر و رو كرد . می دانست كه دیگر هیچ طعمی ندارند . برای خوردنشان ذره ای اشتها نداشت .

-          بفرمایید آقا پسر !

از تماشای شیرینی ها لذت نمی برد .

-          لطفاً از این ها ...

و با دستش نوعی از شیرینی ها را نشان داد كه بیش تر به چشم می آمدند .

- از این ها ؟

- بله ، لطفاً یك كیلو .

مغازه دار شیرینی دیگری را نشان داده بود و حالا مشغول پر كردن جعبه بود .

-          بفرمایید آقا پسر .

-          خیلی ممنون ، بفرمایید .

-          خدا بركت بده .

محمد حسین بی معطلی خداحافظی كرد و بیرون آمد . با آرامش اما شتاب آلود به مدرسه رسید . آموزگار ، بی هدف در حیاط مدرسه قدم می زد . از چنار پیر و كهنسال جز چند برگ خشكیده و زرد چیزی برایش باقی نمانده بود . محمد حسین احساس می كرد آمده است تا به عهد خودش وفا كند . انگار همین دیروز بود كه آقای علیزاده در كنارش نشسته بود و با هم صحبت می كردند . او از تصمیم خودش برای رفتن به جبهه حرف زده بود و با اطمینان گفته بود كه به جبهه خواهد رفت .

-          سلام آقا !

-          سلام ، روز شما به خیر ، چه عجب ؟!

-          آقا ! ببخشید اگر دانش آموز خوبی نبودیم .

آموزگار كه انتظار دیدن او را نداشت ، سربلند كرد و با هیجان گفت : " حسین ! تو هستی ؟ این جا چه كار می كنی ؟ مدرسه ها كه هنوز باز نشده ! "

-          بفرمایید آقا ! برای خداحافظی .

و شاخه گلی زیبا و عطر آگین را به او تقدیم كرد .

آقای علیزاده با درماندگی پرسید : " شوخی می كنی ؟! فقط چند روز تا بازشدن مدرسه ها باقی نمانده . "

-          نخیر آقا ! شوخی نمی كنیم .

-          پس چرا ؟ ...

-          با اجازه ی شما فقط چند روز فرصت داریم ...

با هم خداحافظی كردند . محمد حسین جعبه شیرینی را هم به آقای علیزاده داد . آخرین حرف ها را با زبان و نگاه گفتند و از هم جدا شدند .

-          التماس دعا ! ...

-          محتاج به دعا ...

محمد حسین ، با قدم های كوتاه ، آرام آرام دور شد و از حیاط مدرسه بیرون رفت .

-          فهمیده !

صدای آقای علیزاده كه از عمق دل برمی خاست ، بغض شد و در گلو شكست . او می رفت ، دور می شد و با هر قدم ، فاصله ای را كه بین آقای معلم و روزگار كودكی و نوجوانی اش افتاده بود ، بیش تر نشان می داد . آموزگار ، سرد و سنگین بر جای مانده بود . دلش برای خودش تنگ شده بود . دلش برای كودكی و نوجوانی خودش تنگ شده بود . چرا نتوانسته بود عوض نشود ؟ چرا كودك و نوجوان نمانده بود ؟

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

]]>
سفر به تهران 2011-01-29T18:11:06+01:00 2011-01-29T18:11:06+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/193 پدر از مدتی پیش ، همسفر تازه ای یافته بود ؛ شادی قبولی بچه ها و امید رفتنشان به دانشگاه در سال های آینده . " همسفر " در تمام طول راه با او بود و کمتر تنهایش می گذاشت . او را وسوسه می کرد و "راه"را نشان می داد . هوای رفتن داشت . هوای رفتن به تهران از گوشه ی قلبش کنده نمی شد . خیلی از آشناها به تهران کوچیده بودند . بیش تر قوم و خویش ها آن جا بودند و گاه به گاه پیغامشان می رسید . - از این راه خسته شده ام . چه قدر اسیر جاده ها باشم ؟ از کار خسته نمی شد ، اما این بار خستگی را بهانه کرده بود . http://www.mbasiji.mihanblog.com

پدر از مدتی پیش ، همسفر تازه ای یافته بود ؛ شادی قبولی بچه ها و امید رفتنشان به دانشگاه در سال های آینده .

" همسفر " در تمام طول راه با او بود و کمتر تنهایش می گذاشت . او را وسوسه می کرد و "راه"را نشان می داد .

هوای رفتن داشت . هوای رفتن به تهران از گوشه ی قلبش کنده نمی شد . خیلی از آشناها به تهران کوچیده بودند . بیش تر قوم و خویش ها آن جا بودند و گاه به گاه پیغامشان می رسید .

- از این راه خسته شده ام . چه قدر اسیر جاده ها باشم ؟

از کار خسته نمی شد ، اما این بار خستگی را بهانه کرده بود .

- با امروز و فردا کردن نتیجه ای نمی گیریم . نباید معطل کنیم .

مادر با دلسوزی گفت : " من موافقم . هم به خاطر شما ، هم به خاطر بچه ها . "

بجز مادر ، بچه ها هم راضی بودند . آنها شهر قم را دوست داشتند ، ولی رفتن به تهران ، برایشان رویایی شیرین بود که با بی صبری انتظارش را می کشیدند .

عمر انتظار بچه ها کوتاه بود و زود به سر آمد . چند روزی از تصمیم پدر نگذشته بود که خانه ی دلخواهش را خرید . خانه ی قدیمی را به یکی از همسایه ها فروختند . اثاثیه را با شوق بسیار جمع کردند و راهی تهران شدند . دیدن خانه ی جدیدشان در کرج همه را خوشحال کرده بود . با کنجکاوی به گوشه و کنار اتاق ها و حیاط سر می کشیدند . در خیال ، روزهایی را می دیدند که پدر بزرگ و مادر بزرگ و قوم و خویش ها به آنجا می آمدند و با آنها می ماندند .

زندگی در خانه ی جدید ، هر روز شکل تازه ای به خود می گرفت . انگار باید همه چیز عوض می شد .

پدر که از شغل رانندگی دست کشیده بود ، نزدیک خانه یک مغازه میوه فروشی اجاره کرده و به کسب و کار مشغول بود . داوود هم پس از ترک تحصیل سرگرم کاری شده بود که دلش می خواست .

همسایه های خوب و مهربانی داشتند که از احساس تنهایی و دلتنگی آنها کم می کردند .

در همان روزها که انتظار دیدار هیچ آشنایی را نداشتند ، محمد حسین متوجه نگاه هایی آشنا شد . در چند قدمی او ، پسرکی ایستاده بود و نگاهش می کرد . بی اختیار دست از بازی کشید و کنار او رفت . بچه های دیگر هم چنان سرگرم بازی بودند .

هر دو لبخند زنان به هم نزدیک شدند . گویی به طرف گنجی بزرگ قدم بر می داشند .

-          سلام !

-          سلام !

-          محمد حسین ! مرا نمی شناسی ؟

-          ...

محمد حسین نمی دانست چه جوابی باید بدهد . او را می شناخت و نمی شناخت . کم کم چیزهایی به یادش می آمد .

-          چرا ...

پسرک خودش را معرفی کرد و محمد حسین را به خود آورد . هر دو خندیدند و برای بار دوم با هم دست دادند . او یکی از هم کلاسی های محمد حسین بود . با هم روی یک نیمکت می نشستند ، در دبستان روحانی قم . پسرک با خانواده اش برای میهمانی به کرج آمده بود و به زودی برمی گشت .

www.mbasiji.mihanblog.com

- نگفتی ، این جا راحتی یا نه ؟

محمد حسین تکانی خورد و لرزید . یاد خانه ی قدیمی و محله خوب و با صفایشان ، مسجد و گلبانگ اذانش در هر سحر و ظهر و غروب ، بچه های مسجد و آقای حسینی ، معلم ها و دانش آموزان مدرسه روحانی و حافظ ... ، یکی پس از دیگری مانند غنچه هایی عطرآگین و خوشبو در باغ ذهن شکفت .

آمدن به خانه جدید و دست و پنجه نرم کردن با سختی های زندگی ، فرصت فکر کردن به تمام آرزوها را از او گرفته بود . با یادآوری گذشته ها ، احساس نشاط و شادابی کرد . مثل اینکه چیز تازه ای یافته باشد ، با رضایت جواب داد : " تازه فهمیده ام که نه . هنوز با کسی دوست نشده ام . مصنوعی زندگی می کنم . "

-          دلت برای قم تنگ نشده ؟

-          چرا ، خیلی !

لحظه ای به هم خیره شدند . قطره های اشک به گوشه ی چشم محمد حسین نیش زد . به خودش پیچید و گفت : " چرا نمی آیی بازی کنیم ؟ ما هم تازه با هم آشنال شده ایم . "

سرگرم بازی شدند . کمی بعد ، محمد حسین همان حرفی را با خودش زمزمه کرد که قبل از آمدن به تهران از پدرش شنیده بود : " همه جای زمین ، خاک خداست . "

این حرف پدر ، ورد زبانش شده بود و با گفتن آن آرام می شد .

روزی که برای اولین  بار به مدرسه راهنمایی " خیابانی " کرج قدم گذاشت ، به خود نهیب زد : " همه بچه ها دوست تو هستند ! هیچ کس غریبه نیست ! "

عطر خوش پاییز در همه جا پیچیده بود . مدرسه پر از بچه های درشت هیکلی بود که هیچ توجهی به او نداشتند . حتی بیش تر هم کلاسی هایش از او بزرگ تر به نظر می رسیدند .

بچه ها کم کم حضور محمد حسین را احساس می کردند ؛ نوجوان لاغر و ریز اندامی که سایه های هزاران اندیشه در عمق نگاهش نهفته بود . آنها در باور و ناباوری ، او را و چشم های ژرف نگر او را می دیدند . نمی دانستند کودک است یا نوجوان و تا مدتی او را به بازی نگرفته بودند ، اما اندک اندک پی می بردند که در میان هر جمع ، بزرگ مردی کوچک است . هر سخن سنجیده ای را می شنید و می فهمید . بیش تر از دیگران توجه می کرد . حرف حق را می گشود و حقیقت را بی هیچ ملاحظه ای می گفت .

آقای علیزاده معلم کلاس سوم راهنمایی مدرسه شهید محمد خیابانی ، زودتر از بقیه ، دانش آموز تازه وارد را شناخت . او سعی کرد مثل همیشه محمد حسین را معرفی کند : " بچه ها توجه کنید ! بچه ها ! توجه کنید دوست جدیدی به جمع دوستان شما اضافه شده ؛ آقای محمد حسین فهمیده  "

اما در واقع نیازی به این کار نبود . بچه ها او را شناخته بودند . محمد حسین در همان روزهای نخست ورودش به مدرسه نشان داده بود که هرگز زیر بار ظلم و ستم نمی رود ، شجاع و دلیر است و از کسی نمی ترسد و این خصلت ها برای همه جالب بود . ابراز عقیده ی صریح و داشتن شخصیت ثابت و عقیده ی ارزشمند ، باعث شده بود که عده ای نتوانند به راحتی با او مدارا کنند . حاصل این رفتار ، چند نوبت نزاع و درگیری بود که با کتک خوردن محمد حسین پایان یافته بود .

محمد حسین ، در مدرسه ای که همه دانش آموزانش با او بیگانه بودند ، دوستان عزیزی یافت ؛ آموزگارش آقای علیزاده و دانش آموز کلاس اول نظری ، مسعود آقاجانی ، ولی همه ی بچه ها را دوست داشت ، حتی کسانی را که با او دعوا کرده بودند و از داوود هم بزرگتر بودند .

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

http://www.mbasiji.mihanblog.com

]]>
کلیپ شهید محمد حسین فهمیده 2011-01-28T18:06:31+01:00 2011-01-28T18:06:31+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/192   در راستای اهداف وبلاگ كه همانا نشر سیره ی والای بسیجی شهید محمد حسین فهمیده می باشد، بر آن شدیم تا كلیپ فلشی از تصاویر این بزرگوار آماده نماییم و در اختیار شما بندگان والای خداوند قرار دهیم هزینه دانلود این كلیپ هدیه یك صلوات به روح پر فتوح شهدای ایران اسلامی و امام شهدا (ره) می باشد دانلود کلیپ شهید حسین فهمیده www.mbasiji.mihanblog.com

در راستای اهداف وبلاگ كه همانا نشر سیره ی والای بسیجی شهید محمد حسین فهمیده می باشد، بر آن شدیم تا كلیپ فلشی از تصاویر این بزرگوار آماده نماییم و در اختیار شما بندگان والای خداوند قرار دهیم

هزینه دانلود این كلیپ هدیه یك صلوات به روح پر فتوح شهدای ایران اسلامی و امام شهدا (ره) می باشد

دانلود کلیپ شهید حسین فهمیده

]]>
عضویت در بسیج 2011-01-27T17:59:58+01:00 2011-01-27T17:59:58+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/191 نزدیکی های امتحان ثلث اول بود . در هوای گرم خرداد ماه ، بچه ها شور و حال تازه ای داشتند . مرتب از بسیج حرف می زدند . آقای ناظم و معلم ها ، فرمان امام درباره تشکیل بسیج (1) را توضیح می دادند .  محمد حسین و داوود ، روز ورود امام به وطن (2) را به یاد می آوردند و عهد و پیمانی را که آنروز بسته بودند ، تازه می کردند . وقتی پدر به خانه آمد ، به  استقبالش رفتند و گفتند : " بابا ! با اجازه شما می خواهیم در بسیج مسجد اسم نویسی کنیم ! " داوود حرف می زد ، ولی پدر خوب می دانست که با دو پسرش هم صح نزدیکی های امتحان ثلث اول بود . در هوای گرم خرداد ماه ، بچه ها شور و حال تازه ای داشتند . مرتب از بسیج حرف می زدند . آقای ناظم و معلم ها ، فرمان امام درباره تشکیل بسیج (1) را توضیح می دادند .  محمد حسین و داوود ، روز ورود امام به وطن (2) را به یاد می آوردند و عهد و پیمانی را که آنروز بسته بودند ، تازه می کردند .

وقتی پدر به خانه آمد ، به  استقبالش رفتند و گفتند : " بابا ! با اجازه شما می خواهیم در بسیج مسجد اسم نویسی کنیم ! " داوود حرف می زد ، ولی پدر خوب می دانست که با دو پسرش هم صحبت شده است . جواب آن ها را آماده داشت .

-          من حرفی ندارم . تا همین امروز هم هر دوی شما بسیجی بوده اید.

آن ها به یکدیگر نگاه کردند و با افتخار لبخند زدند . ورود به بسیج برای هیچ کدامشان بار سنگینی نبود . باید همان کارهایی را انجام می دادند که قبلاً هم در قم انجام داده بودند .

از تشکیل بسیج مدرسه چند هفته ای گذشته بود . زنگ مدرسه به صدا در آمد . مدتی بعد دانش آموزان پشت میزهای چوبی نشستند . اندک اندک موج هیاهو فرونشست و سکوت و آرامش به کلاس بازگشت .

لحظه های آمدن آموزگار به کلاس ، با کندی سپری می شد . انتظاری شیرین محمد حسین را در خود فروبرده بود . همه ساکت بودند . با خودش می گفت : " معطل نشو پسر ! وقتش رسیده . "

به خودش نهیب زد و از جا برخاست .

-          بچه ها ! لطفاً توجه کنید .

صدای خفه اش سکوت کلاس را بر هم زد . سرها به طرفش برگشت و نگاه ها مثل پروانه های خسته بر لب های خشکیده ی او نشست .

-          اگر مایل هستید ، همگی پول جمع کنیم و کلاس را نقاشی کنیم .

هنوز حرفش به آخر نرسیده بود که همهمه ی آرامی از هر سوی کلاس برخاست . دیگر نیازی نمی دید که بایستد و حرف بزند . نشست و منتظر ماند تا بچه ها فکر کنند و نظر بدهند .

http://mbasiji.mihanblog.com

همه موافق بودند . بعضی ها پول آوردند . بعضی ها هم از دست و بازوی خودشان مایه گذاشتند و کلاس درس را در چند روز نقاشی کردند . روز جمعه ، محمد حسین و چند نفر دیگر از دانش آموزان به مدرسه آمدند و وسایل کلاس را که در اتاق دیگری چیده بودند ، به جای اول برگرداندند .

بچه ها با لذت و اعتماد به نفس نشسته بودند و اولین روز هفته را استقبال می کردند .

آقای علیزاده همراه با ناظم مدرسه به کلاس آمد . بچه ها ، هماهنگ و فرز از جا برخاستند و منتظر ماندند .

-          بفرمایید خواهش می کنم .

پس از نشستن بچه ها ، نگاه های پر از تحسین به در و دیوار و سقف دوخته شد .

-          آقای محمد حسین فهمیده !

-          بله ...

-          بفرمایید اینجا لطفاً !

محمد حسین از پشت نیمکت بیرون آمد و نزدیک تخته سیاه ، رو به روی دانش آموزان ایستاد .

بالاتر از تخته سیاه و نزدیک به سقف ، قاب کوچکی آویخته بود که روی آن نوشته شده بود : " خدا را فراموش مکن . "

کمی پایین تر از آن ، عکس امام زینت بخش دیوار و کلاس بود .

-          بچه ها توجه کنید ! همه ی شما بسیجی هستید . این کلاس درس با کمک شما و به دست شما نقاشی شده است .

آقای ناظم با نگاهی تحسین آمیز به محمد حسین خیره شد و در حالی که شقیقه هایش سرخ و برافروخته شده بود ، دست روی شانه ی کوچک و افتاده ی محمد حسین گذاشت ، اما با این کار تکانی خورد و احساسی تازه تمام وجودش را لرزاند . این محمد حسین فهمیده کوچک تر و ریز اندام تر از آن بود که نشان می داد . ناظم در حالی که تا اندازه ای اختیارش را از دست داده بود ، سعی کرد که نگاهش به هیچ کدام از شاگردان نیفتد و ادامه داد : " من از همه شما تشکر می کنم و از این که با شما هستم ، خدا را شکر می کنم ." بچه ها ، هم چنان ساکت و بی حرکت نشسته بودند و حتی پلک هم نمی زدند .

آقای ناظم ، شتابزده و شرمگین با محمد حسین و آموزگار دست داد . آن گاه ، زانوهایش را کمی خم کرد و با تواضع خداحافظی کرد و رفت . بچه ها با انضباط تمام برخاستند و نشستند . آقای علیزاده تا چند ثانیه مات و مبهوت مانده بود . شور و شوق بی اندازه ای بر زبانش قفل زده بود . تمام کلاس پر از هوای تازه بود و عطر پیوند و شمیم خوش همدلی و همکاری در فضای کلاس موج می زد .

هیچ کس نمی دانست که محمد حسین فهمیده ، بزرگ مرد  کوچک کلاس ، زودتر از همه از آن جا خواهد رفت ؛ حتی پیش از آن که دیوارهای تمیز و نقاشی شده ی کلاس ، خط خطی یا زخمی شود .

پی نوشتها :

1- پنجم آذرماه 1358

2- دوازدهم بهمن ماه 1357

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

]]>
فهمیده با سری شکسته 2011-01-26T17:57:48+01:00 2011-01-26T17:57:48+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/190 ناگهان هیاهوی بچه ها قطع شد . مادر ، سراسیمه به حیاط دوید . محمد حسین با سری شکافته و خونی که از سر و صورتش می ریخت ، با خونسردی ایستاده بود . مادر ، هراسان و اشک ریزان خود را به او رساند و کمک خواست . مدتی بعد ، محمد حسین را به بیمارستان رساندند و تا زمانی که زخمش را بستند و بازگشت ، حتی قطره ای اشک از چشمانش سرازیر نشد . داوود که خود را مقصر می دانست ، غمگین بود . با زبان و نگاه ، بارها از بردادرش دلجویی کرد و از او عذر خواست . محمد حسین که سعی داشت خودش را شاداب نشان بدهد ، به او فهماند ک http://mbasiji.mihanblog.com

ناگهان هیاهوی بچه ها قطع شد . مادر ، سراسیمه به حیاط دوید . محمد حسین با سری شکافته و خونی که از سر و صورتش می ریخت ، با خونسردی ایستاده بود . مادر ، هراسان و اشک ریزان خود را به او رساند و کمک خواست .

مدتی بعد ، محمد حسین را به بیمارستان رساندند و تا زمانی که زخمش را بستند و بازگشت ، حتی قطره ای اشک از چشمانش سرازیر نشد . داوود که خود را مقصر می دانست ، غمگین بود . با زبان و نگاه ، بارها از بردادرش دلجویی کرد و از او عذر خواست . محمد حسین که سعی داشت خودش را شاداب نشان بدهد ، به او فهماند که این اتفاق خواست خدا بوده و به خیر گذشته است .

اهل خانه برایش دلسوزی می کردند ، چرا که می دانستند اگر محمد حسین به جای آن ها بود ، بیش تر دل می سوزاند و مهربانی می کرد .

-          امروز که گذشت . فردا هم استراحت کن .

-          یعنی غیبت کنم ؟

-          نه پسرم ! بابا گواهی پزشکی گرفته .

محمد حسین با بی میلی در خانه ماند و به مدرسه نرفت . نزدیکی های ظهر بود که صدای در بلند شد . حسن با شادی و هیجان به طرف در رفت ، اما نتوانست آن را باز کند .

- مادر ! انگار با شما کار دارند .

زهرا چادر مادرش را به دستش داد و منتظر ماند .

-          دخترم ! خودت برو ، شاید همسایه ها باشند .

زهرا چادرش را سرش کرد و به طرف در رفت .

-          منزل حاج آقا فهمیده ؟

-          بله ، بفرمایید .

صدا ، ناآشنا بود . زهرا به سرعت جواب داد و در را باز کرد .

-          سلام خواهر ! من علیزاده هستم ، معلم محمد حسین .

-          سلام ، بفرمایید خواهش می کنم ، بفرمایید .
خیلی ممنون ، بفرمایید بچه ها .

http://mbasiji.mihanblog.com

آقای علیزاده ، چند نفر از بچه ها را که همراهش بودند به داخل راهنمایی کرد و خودش بعد از همه پا به حیاط خانه گذاشت .

آن ها تا اذان ظهر نشستند و هنگام رفتن با او روبوسی کردند .

ساعتی از ظهر گذشته بود که پدر به خانه آمد . دسته گل زیبایی که روی طاقچه بالای سر محمد حسین گذاشته بودند ، خودنمایی می کرد و با او حرف می زد : " ما هم می دانیم که محمد حسین کیست و مثل شما به او افتخار می کنیم . " مادر با اشتیاق تمام ماجرا را برای همسرش تعریف می کرد و به خود می بالید ، اما پدر از همه چیز خبر داشت .

او هنگام صبح و قبل از رفتن به مغازه ، به دفتر مدرسه رفت . می خواست هم گواهی پزشکی را بدهد و هم اجازه بگیرد . انجام ندادن این کار را بی احترامی به آموزگار و پسرش می دانست . آقای علیزاده با دقت و خوش رویی حرف های آقای فهمیده را شنید و از حادثه ای که برای محمد حسین اتفاق افتاده بود ، متاسف شد و گفت :

-          ان شاءالله همین امروز به ملاقاتش می رویم . من و هم کلاسی هایش خیلی به او عادت کرده ایم .

پدر به مغازه آمد و تا اذان ظهر که کارش را تعطیل می کرد ، حتی لحظه ای تصویر آقای علیزاده و حالت نگاهش را فراموش نکرد .

-          حاج آقا ! فکر نمی کردم به این زودی بشناسندش .

-          فاطمه خانم ! اتفاقاً همه بچه ها دوستش دارند .

-          پس چرا کتکش زده بودند ؟

-          خیلی از دوستی های واقعی با دعوا کردن شروع شده . چند ماه پیش کسی محمد حسین را نمی شناخت ، اما حالا وضع خیلی فرق کرده . آقای علیزاده از محمد حسین رضایت داشت . می گفت به او عادت کرده اند . بقیه معلم ها هم همین طور .

-          خدا را شکر .

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

http://mbasiji.mihanblog.com

]]>
آماده برای نبرد 2011-01-25T17:55:44+01:00 2011-01-25T17:55:44+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/189 آخرین روزهای تابستان به کندی می گذشت . هوا ، سرشار از عطر خوش پاییز بود . نسیم شامگاهی ، با هر وزش بوی تلخ حادثه ای را به همراه می آورد . در مسجد و محله از جنگ و نا آرامی گفت و گو می کردند . بچه ها ، با ناباوری حرف هایی را می شنیدند که احساس روزهای قبل از پیروزی انقلاب (1) را در کنج خاطره هایشان بیدار می کرد . داوود و چند نفر دیگر به محمد حسین اطمینان داده بودند که به مرزهای ایران حمله شده است . حرف های امام جماعت مسجد – آقای احمدی – هم خبرهایی با خود داشت . - در زمان انقلاب ، وظیفه ی http://mbasiji.mihanblog.com

آخرین روزهای تابستان به کندی می گذشت . هوا ، سرشار از عطر خوش پاییز بود .

نسیم شامگاهی ، با هر وزش بوی تلخ حادثه ای را به همراه می آورد . در مسجد و محله از جنگ و نا آرامی گفت و گو می کردند . بچه ها ، با ناباوری حرف هایی را می شنیدند که احساس روزهای قبل از پیروزی انقلاب (1) را در کنج خاطره هایشان بیدار می کرد .

داوود و چند نفر دیگر به محمد حسین اطمینان داده بودند که به مرزهای ایران حمله شده است . حرف های امام جماعت مسجد – آقای احمدی – هم خبرهایی با خود داشت .

- در زمان انقلاب ، وظیفه ی ما دشوار و خطیر بود ، ولی حالا دشوارتر است .

مردم به هم نگاه می کردند . پنکه های سقفی در حال کار بود و از صدا نمی افتاد . شلوغی جمعیت بیش از اندازه بود . بچه ها در میان بزرگترها فشرده می شدند و گاه زیر دست و پا می ماندند . نفس ها در سینه سنگینی می کرد . به سختی می شد نفس کشید .

- بچه ها ! فکر می کنید به ایران حمله شده ؟

- اگر شده بود ، حتماً از رادیو اعلام می شد .

داوود و محمد حسین با کنجکاوی به هم نگاه کردند و حرفی نزدند .

- امشب از آقای احمدی می پرسیم .

- فکر بدی نیست .

همه قبول کردند که شب با آقای احمدی صحبت کنند .

- حسین ! آخرش هم نگفتی ده روزی که نبودی ، کجا رفته بودی ؟

- چند بار می پرسی داداش ؟

- اردوگاه که نشد جا ، درست و حسابی تعریف کن ، شاید به درد ما هم بخورد .

- چیزی نبود ، فقط آموزش بود .

- آموزش جنگی ؟

- هم آموزش رزمی ، هم آشنایی با اسلحه و محیط و این طور چیزها .

- خوشا به حالت ! موقع جنگ ، تو دوره دیده هستی .

- ...

به خانه رسیده بودند . محمد حسین لب حوض نشست و برادرش به اتاق رفت .

باغچه ی خشک و خالی با محمد حسین هم صحبت شده بود . انگار که حیاط خانه ی قدیمی شان – در قم – بود ؛ با آن درخت گیلاس که برگ هایش در هر پاییز رنگارنگ و شعله ور می شد .

- اگر خدا نخواهد ، هیچ برگی از شاخه جدا نمی شود و بر خاک نمی افتد . پاییز خیلی غم انگیز است ، اما همیشه دوستش دارم ، اگر پاییز و زمستان نباشند ، بهار و تابستانی هم نخواهد بود . صدای گریه برگ ها را هیچ کس نمی شوند . برگ ها گریه نمی کنند ؛ به خاک می افتند تا دوباره سبز شوند ؛ مثل گل های صحرایی ، مثل جوانه ها . آن ها دوباره سبز می شوند ، درست مثل زمانی که نبودند و به وجود آمدند . آن هایی که در زمان انقلاب شهید شدند و همه ی کسانی که روزگاری بودند ولی حالا دیگر نیستند ، روزی زنده می شوند ؛ در بهاری همیشگی .

مادر که از نیامدن پسرش به اتاق ، حیرت زده به حیاط آمده بود ، او را دید که در خود فرورفته است . خواست صدایش بزند ، ولی لب هایش بی صدا تکان خورد .

محمد حسین ، مات و مبهوت به نقطه ای دور و ناپیدا خیره مانده بود . مادر ، بی صدا به او نزدیک شد . از تماشای پسرش لذت می برد و در عین حال دلواپس می شد . ده روزی که محمد حسین همراه با بچه های پایگاه مقاومت مسجد به منطقه رفته بودند ، برایش ده قرن گذشت . هنگام رفتن ، زبانش به گفتن باز نشد . محمد حسین در برابرش ایستاده بود . حاضر و آماده بود و خیلی هم عجله داشت . امتحان های ثلث سوم نزدیک بود . هوایی لطیف و روح نواز در فضا موج می زد . محمد حسین بی خیال و خونسرد پرسیده بود : " مادر ! با من کاری ندارید ؟ با اجازه ی شما ساعت دو حرکت می کنیم . "

عقربه های زشت و بدترکیب ساعت روی تاقچه با سرعت جلو می آمدند و خودشان را به سمت ساعت دو بعد از ظهر می کشیدند . هر حرکت کوچک آنها برای مادر هول آور بود و آزار دهنده .

-  مادر ! من رفتم ، خداحافظ  .

-   ...

-  از آقا جان هم خداحافظی می کنم .

محمد حسین رفته بود . هم اجازه گرفته بود و هم اجازه نخواسته بود ؛ مثل همیشه که هیچ وقت برای کمک کردن به مادرش چیزی نمی پرسید .

http://mbasiji.mihanblog.com

محمد حسین تنها نشسته بود . آستین هایش را بالا زده بود و دست های لاغر و باریکش هنوز از آب وضو نمناک بود . مادر ، دوست داشت تا ساعت ها او را تماشا کند . بی آن که بخواهد ، پرسید : " حسین ! "

-  بله مادر ، سلام !

-   سلام پسرم ! به کجا نگاه می کنی مادر ؟

-  به قبر خودم .

آرام و زیر لب پاسخ داد . پیدا بود که نمی خواهد مادرش متوجه شود . مادر نشنیده گرفت . خودش را فریب داد که : نه ، اشتباه کرده ام . حتماً منظور محمد حسین را خوب نفهمیده ام .

-  پاشو بیا ! من رفتم . پاشو دیگه ، شب شد .

-  چشم مادر ! همین الان .

سنگین از جا برخاست . از پاییز و واپسین لحظه های غروب کنده شد و به دنبال مادر به اتاق رفت .

از فراز گلدسته های مسجد ، آوای اذان مغرب بر می خاست و آرامش را به دل های خسته برمی گرداند . داوود منتظر آمدن برادرش بود و این پا و آن پا می کرد تا با هم به مسجد بروند و نماز بخوانند .

حیاط مسجد از همیشه شلوغ تر به نظر می رسید . در هر گوشه ای گروهی سرگرم گفت و گو بودند . آقای احمدی هنوز نیامده بود . صف ها کم کم شکل می گرفت و مرتب می شد .آن هایی که در صف نشسته بودند ، با هم حرف می زدند و کنجکاوی بقیه را بر می انگیختند .

-  عراق به ایران حمله کرده ؛ از خیلی وقت پیش .

و با این خبر ، بیش تر به هم نزدیک می شدند .

- از کجا معلوم ؟

- چند هفته ای هست . ما که درست و حسابی خبر نداریم .

امام جماعت از راه رسید . صدای بلند صلوات فضای مسجد را پر کرد . یکی از بچه های پایگاه پشت بلندگو ایستاد و مکبر شد .

نماز اول و دوم خوانده شد ، اما مسجد هم چنان شلوغ بود . قبل از خواندن دعا ، آقای احمدی رو به جماعت کرد و در حالی که با نگاه کردن به دیوارهای مسجد – که آیه های قرآن را بر سینه داشتند – سعی می کرد توجه نمازگزاران را به خود جلب کند ، گفت : " توجه بفرمایید ! قبل از اینکه حاج آقا مقدسی دعای فرج امام زمان (عج) را بخوانند و ما هم با او زمزمه کنیم ، عرض می کنم که برادران محترم عضو پایگاه بعد از دعا تشریف داشته باشند تا چند دقیقه ای با هم صحبت کنیم . تشکر می کنم . والسلام .

پی نوشت ها :

1- زمستان 1357

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

]]>
آلبوم تصاویر شهید فهمیده 2011-01-24T17:50:57+01:00 2011-01-24T17:50:57+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/188   با توجه به اینكه این وبلاگ تنها وبلاگ تخصصی در زمینه شهید فهمیده می باشد، بر آن شدیم تا دو گالری تصویر زیبا از این بسیجی شهید برای استفاده شما كاربران و عاشقان ولایت ارائه دهیم، امید است مورد تایید این شهید بزرگوار قرار بگیرد. قبل از دانلود گالری های زیر، لطف بفرمایید برای شادی روح همه ی شهدای اسلام و امام شهدا (ره) صلواتی ختم نمایید. دانلود آلبوم اول تصاویر شهید فهمیده دانلود آلبوم دوم تصاویر شهید فهمیده www.mbasiji.mihanblog.com

با توجه به اینكه این وبلاگ تنها وبلاگ تخصصی در زمینه شهید فهمیده می باشد، بر آن شدیم تا دو گالری تصویر زیبا از این بسیجی شهید برای استفاده شما كاربران و عاشقان ولایت ارائه دهیم، امید است مورد تایید این شهید بزرگوار قرار بگیرد.

قبل از دانلود گالری های زیر، لطف بفرمایید برای شادی روح همه ی شهدای اسلام و امام شهدا (ره) صلواتی ختم نمایید.

دانلود آلبوم اول تصاویر شهید فهمیده

دانلود آلبوم دوم تصاویر شهید فهمیده

www.mbasiji.mihanblog.com

]]>
ثبت نام جبهه 2011-01-23T17:41:17+01:00 2011-01-23T17:41:17+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/187 زخم های پی در پی گلوله های سربی و ترکش خمپاره ها و بمب ها بر پیکر سبز و صمیمی وطن نشسته بود و سوزش آن لحظه به لحظه بیش تر احساس می شد . دشمن ، امیدوار بود که در کمتر از یک روز شهر را به تصرف در آورد . فریاد خرمشهر ، ناله ای خاموش و بی صدا بود ، اما قلب هایی کوچک و عاشق ، با تمام وجود آن ها را می شنیدند . کوچک و عاشق ، با تمام وجود آن را می شنیدند . -          داوود ! بیا تا دیر نشده اسم نویسی کنیم . داوود ، مات و مبهوت به چشم های پرغوغای برادر

زخم های پی در پی گلوله های سربی و ترکش خمپاره ها و بمب ها بر پیکر سبز و صمیمی وطن نشسته بود و سوزش آن لحظه به لحظه بیش تر احساس می شد . دشمن ، امیدوار بود که در کمتر از یک روز شهر را به تصرف در آورد . فریاد خرمشهر ، ناله ای خاموش و بی صدا بود ، اما قلب هایی کوچک و عاشق ، با تمام وجود آن ها را می شنیدند .

کوچک و عاشق ، با تمام وجود آن را می شنیدند .

-          داوود ! بیا تا دیر نشده اسم نویسی کنیم .

داوود ، مات و مبهوت به چشم های پرغوغای برادر کوچکش چشم دوخت . محمد حسین از چه حادثه ای خبر می داد ؟ از کجا می دانست که چه هیاهویی در قلب برادر برپاست ؟

هر دو چشم در چشم هم داشتند . نگاهشان تا عمق دل های عاشق و بی قرارشان رخنه می کرد . آماده بودند و پا در راه . عاقبت ، بی قراری محمد حسین را به زانو در آورد . پرستوی عاشق و سبکبالی که یک آن از پرواز نمی ماند ، بر ستیغ بلند حادثه فرود آمده بود .

-          داوود جان ! من صبر نمی کنم .اگر خواستی ، تو هم بعد بیا .

برادر حرفی برای گفتن نداشت . و " سکوت " حرف هایش را گفت ؛ سکوتی خدایی و با شکوه . آخرین نمازی که در کنار هم خواندند ، عطر دعا و نیایش را در فضای اتاق پراکند .

http://mbasiji.mihanblog.com

داوود به کنج تنهایی پناه برد و انشای محمد حسین را برای چندمین بار خواند و خواند و خواند و در خلوت اشک ریخت .

" ... امسال ، هنوز اول سال تحصیلی 1358 است . خواهرم کلاس چهارم ابتدایی است . من هر روز درس و تکلیف او را مطالعه می کنم . هر آموزشی که از دستم بر بیاید ، به او می دهم . ... من ، چند روز پیش به مدرسه خواهرم رفتم . چون خواهرم در نوبت صبح به مدرسه می رفت ، معلمشان نبود . به ناچار با مدیر مدرسه ملاقات کردم و گفتم که شیوه ی درس دادن و رفتار معلم کلاس چهارم ابتدایی دختران خوب نیست . در پاسخ ، از مدیر مدرسه شنیدم که شما بایستی صبح بیایید و با خود ایشان صحبت کنید . من هم گفتم که نمی توانم چون که درس دارم . او گفت ، باشد . خودم یک کاری می کنم و ... "

من به خانه برگشتم و روز بعد از خواهرم شنیدم که اخلاق و روش معلمشان خیلی عوض شده است . خیلی خوشحال شدم . از آن به بعد هم درس خواهرم بهتر شد ... .

منظورم از نوشتن این حرف ها ، این بود که به دوستانم بگویم که در کارهای دیگران تا آنجا که خطری برای شخص نداشته باشد ، دخالت کنند . البته نه با هدف جستجو در کارهای شخصی آنها ، بلکه به نیت کمک ... .

داوود ، اشک هایش را پاک کرد . روز رفتن نزدیک بود . محمد حسین به زودی اعزام می شد و او می ماند .

گیج و سر در گم بود . حرف های محمد حسین اجازه نداده بود فکری به حال خودش بکند . با پدر و مادرش صحبت نکرده بود . گوشه ی دلش ، هنوز هم امیدوار بود که محمد حسین بماند و خودش برود

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

]]>
شعر زیبای شاعر معاصر حسن حسینی درباره شهید فهمیده 2011-01-22T17:39:20+01:00 2011-01-22T17:39:20+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/186 دو بیتی زیر را شاعر توانمند معاصر کشورمان جناب آقای حسن حسینی در وصف شهید بزرگوار حسین فهمیده سروده اند.  کس چون تو طریق پاک بازی نگرفت                         با زخم نشان سرافرازی نگرفت زین پس دلاورا، کسی چون تو شگفت                       حیثیت مرگ را به بازی

دو بیتی زیر را شاعر توانمند معاصر کشورمان جناب آقای حسن حسینی در وصف شهید بزرگوار حسین فهمیده سروده اند.

 کس چون تو طریق پاک بازی نگرفت                         با زخم نشان سرافرازی نگرفت

زین پس دلاورا، کسی چون تو شگفت                       حیثیت مرگ را به بازی نگرفت

منبع: كتاب ادبیات پیش دانشگاهی

]]>
فهمیده و علاقه به تحصیل 2011-01-19T17:36:20+01:00 2011-01-19T17:36:20+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/185   ناگهان هیاهوی بچه ها قطع شد . مادر ، سراسیمه به حیاط دوید . محمد حسین با سری شکافته و خونی که از سر و صورتش می ریخت ، با خونسردی ایستاده بود . مادر ، هراسان و اشک ریزان خود را به او رساند و کمک خواست . مدتی بعد ، محمد حسین را به بیمارستان رساندند و تا زمانی که زخمش را بستند و بازگشت ، حتی قطره ای اشک از چشمانش سرازیر نشد . داوود که خود را مقصر می دانست ، غمگین بود . با زبان و نگاه ، بارها از بردادرش دلجویی کرد و از او عذر خواست . محمد حسین که سعی داشت خودش را شاداب نشان بدهد ، به او http://mbasiji.mihanblog.com

ناگهان هیاهوی بچه ها قطع شد . مادر ، سراسیمه به حیاط دوید . محمد حسین با سری شکافته و خونی که از سر و صورتش می ریخت ، با خونسردی ایستاده بود . مادر ، هراسان و اشک ریزان خود را به او رساند و کمک خواست .

مدتی بعد ، محمد حسین را به بیمارستان رساندند و تا زمانی که زخمش را بستند و بازگشت ، حتی قطره ای اشک از چشمانش سرازیر نشد . داوود که خود را مقصر می دانست ، غمگین بود . با زبان و نگاه ، بارها از بردادرش دلجویی کرد و از او عذر خواست . محمد حسین که سعی داشت خودش را شاداب نشان بدهد ، به او فهماند که این اتفاق خواست خدا بوده و به خیر گذشته است .

اهل خانه برایش دلسوزی می کردند ، چرا که می دانستند اگر محمد حسین به جای آن ها بود ، بیش تر دل می سوزاند و مهربانی می کرد .

-          امروز که گذشت . فردا هم استراحت کن .

-          یعنی غیبت کنم ؟

-          نه پسرم ! بابا گواهی پزشکی گرفته .

محمد حسین با بی میلی در خانه ماند و به مدرسه نرفت . نزدیکی های ظهر بود که صدای در بلند شد . حسن با شادی و هیجان به طرف در رفت ، اما نتوانست آن را باز کند .

http://mbasiji.mihanblog.com

- مادر ! انگار با شما کار دارند .

زهرا چادر مادرش را به دستش داد و منتظر ماند .

-          دخترم ! خودت برو ، شاید همسایه ها باشند .

زهرا چادرش را سرش کرد و به طرف در رفت .

-          منزل حاج آقا فهمیده ؟

-          بله ، بفرمایید .

صدا ، ناآشنا بود . زهرا به سرعت جواب داد و در را باز کرد .

-          سلام خواهر ! من علیزاده هستم ، معلم محمد حسین .

-          سلام ، بفرمایید خواهش می کنم ، بفرمایید .
خیلی ممنون ، بفرمایید بچه ها .

آقای علیزاده ، چند نفر از بچه ها را که همراهش بودند به داخل راهنمایی کرد و خودش بعد از همه پا به حیاط خانه گذاشت .

آن ها تا اذان ظهر نشستند و هنگام رفتن با او روبوسی کردند .

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

http://mbasiji.mihanblog.com

]]>
مایه آرامش پدر 2011-01-14T17:30:34+01:00 2011-01-14T17:30:34+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/184 آن روز1 برای پدر روز خوب بود یا بد، نمی دانست؛ نمی توانست بداند. روز عجیبی را شروع کرده بود. روز عجیبی را می گذراند. خسته از تکرار روزها و شب های طولانی و کسالت بار، مغازه ای اجاره کرده بود تا در غربت، از خانه و خانواده اش دور نباشد. هنوز خستگی سال ها آوارگی در جاده ها از تنش بیرون نرفته بود. خوشحال بود و روزی هزار بار به درگاه خدا شکر می کرد. آن روز، تمام مشتری ها، رهگذرها، نگاه ها، صداها و همه چیز حالت عجیبی داشت. در تمام عمر، هرگز روزی به آن قاعده ندیده بود. دلش بهانه می گرفت، اما نمی آن روز1 برای پدر روز خوب بود یا بد، نمی دانست؛ نمی توانست بداند.

روز عجیبی را شروع کرده بود.

روز عجیبی را می گذراند.

خسته از تکرار روزها و شب های طولانی و کسالت بار، مغازه ای اجاره کرده بود تا در غربت، از خانه و خانواده اش دور نباشد.

هنوز خستگی سال ها آوارگی در جاده ها از تنش بیرون نرفته بود.

خوشحال بود و روزی هزار بار به درگاه خدا شکر می کرد.

آن روز، تمام مشتری ها، رهگذرها، نگاه ها، صداها و همه چیز حالت عجیبی داشت.

در تمام عمر، هرگز روزی به آن قاعده ندیده بود.

دلش بهانه می گرفت، اما نمی دانست چرا.

وبلاگ بسیجی مخلص - www.mbasiji.mihanblog.com

ناگهان صدای قدم هایی نرم و سبک او را از سفر در سرگردانی و حیرانی بازداشت.

سلام آقا جان! خسته نباشید.

سربلند کرد.

از وادی حیرانی بیرون آمد.

محمدحسین در برابرش ایستاده بود.

به آستانه در تکیه داده بود و نگاهش می کرد.

...

آن قدر حیرت زده بود که حتی نتوانست کلامی به زبان بیاورد.

آیا با آمدن پسرش همه چیز تمام شده بود؟

آیا همه ی آنچه را که باید در آن روز اتفاق می افتاد، اینک در برابر خودش می دید.

با زبانی خشك و سنگین، به زحمت گفت: سلام پسرم! چه عجب! خبری شده؟

نه، چیزی نیست.

پس بیا، بیا بنشین یكی-دو دقیقه ی دیگه با هم برمیگردیم.

و با دست به میوه ها اشاره كرد؛ میوه هایی كه هر كدام با زبانی ناآشنا و گنگ مشغول گفت و گو بودند.

پسرك بی توجه به هر چه كه بود، گفت: پدر اجازه می دهید به جبهه بروم؟

میوه های تازه و رنگارنگ خود را به چشم محمد حسین می كشیدند.

انگار از او می خواستند كه مثل بعضی از روزها به سراغ آن ها برود و تمیزشان كند، ولی قلب كوچكی كه در سینه ی او می تپید، تنها مجال اندیشیدن درباره ی سفر را به او می داد.

به سفری می اندیشید كه در پیش داشت و دیگر هیچ.

پدر حرفی نزد.

برای نخستین بار احساس كرد كه دلش تنگ شده و برای كسی كه در مقابلش ایستاده، بی قراری می كند.

می خواست بگوید كه فقط چند روز به باز شدن مدرسه ها باقی مانده، اما زبانش به گفتن باز نشد.

بهت زده و خاموش نگاهش كرد.

پی نوشتها:

1- روز بیست و پنجم یا بیست و ششم شهریور ماه 1359 شمسی.

منبع: کتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

]]>
والپیپرهای ویژه هفته بسیج دانش آموزی 2011-01-04T17:30:32+01:00 2011-01-04T17:30:32+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/183 وبلاگ بسیجی مخلص که با نام شهید محمد حسین فهمیده مزین شده است افتخار دارد والپیپرهای طراحی شده توسط خود را برای همگان به نمایش بگذارد. اندازه آنها 1.24 در 768 می باشد که می توانید از آنها به عنوان پس زمینه دکستاپ خود استفاده کنید.     تمامی عکس ها طراحی شده توسط وبلاگ بسیجی مخلص می باشد و استفاده از آنها در سایر سایت ها تنها با ذکر لینک منبع مجاز است. http://www.mbasiji.mihanblog.comhttp://www.mbasiji.mihanblog.com

وبلاگ بسیجی مخلص که با نام شهید محمد حسین فهمیده مزین شده است افتخار دارد والپیپرهای طراحی شده توسط خود را برای همگان به نمایش بگذارد. اندازه آنها 1.24 در 768 می باشد که می توانید از آنها به عنوان پس زمینه دکستاپ خود استفاده کنید.

 

http://www.mbasiji.mihanblog.comhttp://www.mbasiji.mihanblog.comhttp://www.mbasiji.mihanblog.com

 

تمامی عکس ها طراحی شده توسط وبلاگ بسیجی مخلص می باشد و استفاده از آنها در سایر سایت ها تنها با ذکر لینک منبع مجاز است.

]]>
مایه آرامش پدر ( قسمت دوم ) 2011-01-03T10:06:27+01:00 2011-01-03T10:06:27+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/182 با زبانی خشك و سنگین، به زحمت گفت: سلام پسرم! چه عجب! خبری شده؟ نه، چیزی نیست. پس بیا، بیا بنشین یكی-دو دقیقه ی دیگه با هم برمیگردیم. و با دست به میوه ها اشاره كرد؛ میوه هایی كه هر كدام با زبانی ناآشنا و گنگ مشغول گفت و گو بودند. پسرك بی توجه به هر چه كه بود، گفت: پدر اجازه می دهید به جبهه بروم؟ میوه های تازه و رنگارنگ خود را به چشم محمد حسین می كشیدند. انگار از او می خواستند كه مثل بعضی از روزها به سراغ آن ها برود و تمیزشان كند، ولی قلب كوچكی كه در سینه ی او می تپید، تنها مجال اندیشیدن در با زبانی خشك و سنگین، به زحمت گفت: سلام پسرم! چه عجب! خبری شده؟

نه، چیزی نیست.

پس بیا، بیا بنشین یكی-دو دقیقه ی دیگه با هم برمیگردیم.

و با دست به میوه ها اشاره كرد؛ میوه هایی كه هر كدام با زبانی ناآشنا و گنگ مشغول گفت و گو بودند.

پسرك بی توجه به هر چه كه بود، گفت: پدر اجازه می دهید به جبهه بروم؟

میوه های تازه و رنگارنگ خود را به چشم محمد حسین می كشیدند.

انگار از او می خواستند كه مثل بعضی از روزها به سراغ آن ها برود و تمیزشان كند، ولی قلب كوچكی كه در سینه ی او می تپید، تنها مجال اندیشیدن درباره ی سفر را به او می داد.

وبلاگ بسیجی مخلص - www.mbasiji.mihanblog.com

به سفری می اندیشید كه در پیش داشت و دیگر هیچ.

پدر حرفی نزد.

برای نخستین بار احساس كرد كه دلش تنگ شده و برای كسی كه در مقابلش ایستاده، بی قراری می كند.

می خواست بگوید كه فقط چند روز به باز شدن مدرسه ها باقی مانده، اما زبانش به گفتن باز نشد.

بهت زده و خاموش نگاهش كرد.

اگر مایل هستید ادامه داستان را مطالعه فرمایید همچنان همراه ما باشید.

منبع: کتاب شهید فهمیده، نوشته محمد رضا اصلانی

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

]]>
مایه آرامش پدر 2010-12-13T19:20:51+01:00 2010-12-13T19:20:51+01:00 tag:http://mbasiji.mihanblog.com/post/181 آن روز1 برای پدر روز خوب بود یا بد، نمی دانست؛ نمی توانست بداند. روز عجیبی را شروع کرده بود. روز عجیبی را می گذراند. خسته از تکرار روزها و شب های طولانی و کسالت بار، مغازه ای اجاره کرده بود تا در غربت، از خانه و خانواده اش دور نباشد. هنوز خستگی سال ها آوارگی در جاده ها از تنش بیرون نرفته بود. خوشحال بود و روزی هزار بار به درگاه خدا شکر می کرد. آن روز، تمام مشتری ها، رهگذرها، نگاه ها، صداها و همه چیز حالت عجیبی داشت. در تمام عمر، هرگز روزی به آن قاعده ندیده بود. دلش بهانه می گرفت، اما نمی آن روز1 برای پدر روز خوب بود یا بد، نمی دانست؛ نمی توانست بداند.

روز عجیبی را شروع کرده بود.

روز عجیبی را می گذراند.

خسته از تکرار روزها و شب های طولانی و کسالت بار، مغازه ای اجاره کرده بود تا در غربت، از خانه و خانواده اش دور نباشد.

هنوز خستگی سال ها آوارگی در جاده ها از تنش بیرون نرفته بود.

خوشحال بود و روزی هزار بار به درگاه خدا شکر می کرد.

آن روز، تمام مشتری ها، رهگذرها، نگاه ها، صداها و همه چیز حالت عجیبی داشت.

در تمام عمر، هرگز روزی به آن قاعده ندیده بود.

دلش بهانه می گرفت، اما نمی دانست چرا.

وبلاگ بسیجی مخلص - www.mbasiji.mihanblog.com

ناگهان صدای قدم هایی نرم و سبک او را از سفر در سرگردانی و حیرانی بازداشت.

سلام آقا جان! خسته نباشید.

سربلند کرد.

از وادی حیرانی بیرون آمد.

محمدحسین در برابرش ایستاده بود.

به آستانه در تکیه داده بود و نگاهش می کرد.

...

آن قدر حیرت زده بود که حتی نتوانست کلامی به زبان بیاورد.

آیا با آمدن پسرش همه چیز تمام شده بود؟

آیا همه ی آنچه را که باید در آن روز اتفاق می افتاد، اینک در برابر خودش می دید.

پی نوشتها:

1- روز بیست و پنجم یا بیست و ششم شهریور ماه 1359 شمسی.

منبع: کتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

]]>