


Designed By :
Learningbet
Edited & Translated To
MihanBlog
By :
Mbasiji
پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . در صورتی که مطلبی برای شما مفید بود ، حتماً در نظرات اعلام بفرمایید ، ضمن اینکه دوستان توجه داشته باشند این یک وبلاگ تخصصی در مورد شهید فهمیده بود و هیچ ارتباطی با سازمان خاصی ندارد ، پس در صورتی که در نظرات به شخص یا اشخاص خاصی توهین کنند ، نظرشان حذف خواهد شد .
آن روز1 برای پدر روز خوب بود یا بد، نمی دانست؛ نمی توانست بداند.
روز عجیبی را شروع کرده بود.
روز عجیبی را می گذراند.
خسته از تکرار روزها و شب های طولانی و کسالت بار، مغازه ای اجاره کرده بود تا در غربت، از خانه و خانواده اش دور نباشد.
هنوز خستگی سال ها آوارگی در جاده ها از تنش بیرون نرفته بود.
خوشحال بود و روزی هزار بار به درگاه خدا شکر می کرد.
آن روز، تمام مشتری ها، رهگذرها، نگاه ها، صداها و همه چیز حالت عجیبی داشت.
در تمام عمر، هرگز روزی به آن قاعده ندیده بود.
دلش بهانه می گرفت، اما نمی دانست چرا.
ناگهان صدای قدم هایی نرم و سبک او را از سفر در سرگردانی و حیرانی بازداشت.
سلام آقا جان! خسته نباشید.
سربلند کرد.
از وادی حیرانی بیرون آمد.
محمدحسین در برابرش ایستاده بود.
به آستانه در تکیه داده بود و نگاهش می کرد.
...
آن قدر حیرت زده بود که حتی نتوانست کلامی به زبان بیاورد.
آیا با آمدن پسرش همه چیز تمام شده بود؟
آیا همه ی آنچه را که باید در آن روز اتفاق می افتاد، اینک در برابر خودش می دید.
پی نوشتها:
1- روز بیست و پنجم یا بیست و ششم شهریور ماه 1359 شمسی.
منبع: کتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی
تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص