


Designed By :
Learningbet
Edited & Translated To
MihanBlog
By :
Mbasiji
پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . در صورتی که مطلبی برای شما مفید بود ، حتماً در نظرات اعلام بفرمایید ، ضمن اینکه دوستان توجه داشته باشند این یک وبلاگ تخصصی در مورد شهید فهمیده بود و هیچ ارتباطی با سازمان خاصی ندارد ، پس در صورتی که در نظرات به شخص یا اشخاص خاصی توهین کنند ، نظرشان حذف خواهد شد .
دوستانی که منتظر ادامه داستان بودید، می توانید ادامه آن را در زیر مطالعه فرمایید.
و سکوت حرف هایش را گفت؛ سکوتی خدایی و با شکوه.
آخرین نمازی که در کنار هم خواندند، عطر دعا و نیایش را در فضای اتاق پراکند.
داوود به کنج تنهایی پناه برد و انشای محمدحسین را برای چندمین بار خواند و خواند و خواند و در خلوت اشک ریخت.
... امسال، هنوز اول سال تحصیلی 1358 است.
خواهرم کلاس چهارم ابتدایی است.
من هر روز درس و تکلیف او را مطالعه می کنم.
هر آموزشی که از دستم بربیاید، به او می دهم... من، چند روز به مدرسه خواهرم رفتم.
چون در خواهرم در نوبت صبح به مدرسه می رفت، معلمشان نبود.
به ناچار با مدیر مدرسه ملاقات کردم و گفتم که شیوه ی درس دادن و رفتار معلم چهارم ابتدایی دختران خوب نیست.
در پاسخ، از مدیر مدرسه شنیدم که شما بایستی صبح بیایید و با خود ایشان صحبت کنید.
من هم گفتم که نمی توانم چون که درس دارم.
او گفت، باشد.
خودم یک کاری می کنم و ...
من به خانه برگشتم و روز بعد از خواهرم شنیدم که اخلاق و روش معلمشان خیلی عوض شده است.
خیلی خوشحال شدم.
از آن به بعد هم درس خواهرم بهتر شد...
منظورم از نوشتن این حرف ها، این بود که به دوستانم بگویم که در کارهای دیگران تا آن جا که خطری برای شخص نداشته باشد، دخالت کنند.
البته نه با هدف جستجو در کارهای شخصی آن ها، بلکه به نیت کمک...
داوود، اشک هایش را پاک کرد.
روز رفتن نزدیک بود.
محمد حسین به زودی اعزام می شد و او می ماند.
گیج و سردرگم بود.
حرف های محمدحسین اجازه نداده بود فکری به حال خودش بکند.
با پدر و مادرش صحبت نکرده بود.
گوشه ی دلش، هنوز هم امیدوار بود که محمدحسین بماند و خودش برود.
منبع: کتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی
تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص