


Designed By :
Learningbet
Edited & Translated To
MihanBlog
By :
Mbasiji
پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . در صورتی که مطلبی برای شما مفید بود ، حتماً در نظرات اعلام بفرمایید ، ضمن اینکه دوستان توجه داشته باشند این یک وبلاگ تخصصی در مورد شهید فهمیده بود و هیچ ارتباطی با سازمان خاصی ندارد ، پس در صورتی که در نظرات به شخص یا اشخاص خاصی توهین کنند ، نظرشان حذف خواهد شد .
پدر از مدتی پیش ، همسفر تازه ای یافته بود ؛ شادی قبولی بچه ها و امید رفتنشان به دانشگاه در سال های آینده .
" همسفر " در تمام طول راه با او بود و کمتر تنهایش می گذاشت . او را وسوسه می کرد و "راه"را نشان می داد .
هوای رفتن داشت . هوای رفتن به تهران از گوشه ی قلبش کنده نمی شد . خیلی از آشناها به تهران کوچیده بودند . بیش تر قوم و خویش ها آن جا بودند و گاه به گاه پیغامشان می رسید .
- از این راه خسته شده ام . چه قدر اسیر جاده ها باشم ؟
از کار خسته نمی شد ، اما این بار خستگی را بهانه کرده بود .
- با امروز و فردا کردن نتیجه ای نمی گیریم . نباید معطل کنیم .
مادر با دلسوزی گفت : " من موافقم . هم به خاطر شما ، هم به خاطر بچه ها . "
بجز مادر ، بچه ها هم راضی بودند . آنها شهر قم را دوست داشتند ، ولی رفتن به تهران ، برایشان رویایی شیرین بود که با بی صبری انتظارش را می کشیدند .
عمر انتظار بچه ها کوتاه بود و زود به سر آمد . چند روزی از تصمیم پدر نگذشته بود که خانه ی دلخواهش را خرید . خانه ی قدیمی را به یکی از همسایه ها فروختند . اثاثیه را با شوق بسیار جمع کردند و راهی تهران شدند . دیدن خانه ی جدیدشان در کرج همه را خوشحال کرده بود . با کنجکاوی به گوشه و کنار اتاق ها و حیاط سر می کشیدند . در خیال ، روزهایی را می دیدند که پدر بزرگ و مادر بزرگ و قوم و خویش ها به آنجا می آمدند و با آنها می ماندند .
زندگی در خانه ی جدید ، هر روز شکل تازه ای به خود می گرفت . انگار باید همه چیز عوض می شد .
پدر که از شغل رانندگی دست کشیده بود ، نزدیک خانه یک مغازه میوه فروشی اجاره کرده و به کسب و کار مشغول بود . داوود هم پس از ترک تحصیل سرگرم کاری شده بود که دلش می خواست .
همسایه های خوب و مهربانی داشتند که از احساس تنهایی و دلتنگی آنها کم می کردند .
در همان روزها که انتظار دیدار هیچ آشنایی را نداشتند ، محمد حسین متوجه نگاه هایی آشنا شد . در چند قدمی او ، پسرکی ایستاده بود و نگاهش می کرد . بی اختیار دست از بازی کشید و کنار او رفت . بچه های دیگر هم چنان سرگرم بازی بودند .
هر دو لبخند زنان به هم نزدیک شدند . گویی به طرف گنجی بزرگ قدم بر می داشند .
- سلام !
- سلام !
- محمد حسین ! مرا نمی شناسی ؟
- ...
محمد حسین نمی دانست چه جوابی باید بدهد . او را می شناخت و نمی شناخت . کم کم چیزهایی به یادش می آمد .
- چرا ...
پسرک خودش را معرفی کرد و محمد حسین را به خود آورد . هر دو خندیدند و برای بار دوم با هم دست دادند . او یکی از هم کلاسی های محمد حسین بود . با هم روی یک نیمکت می نشستند ، در دبستان روحانی قم . پسرک با خانواده اش برای میهمانی به کرج آمده بود و به زودی برمی گشت .
- نگفتی ، این جا راحتی یا نه ؟
محمد حسین تکانی خورد و لرزید . یاد خانه ی قدیمی و محله خوب و با صفایشان ، مسجد و گلبانگ اذانش در هر سحر و ظهر و غروب ، بچه های مسجد و آقای حسینی ، معلم ها و دانش آموزان مدرسه روحانی و حافظ ... ، یکی پس از دیگری مانند غنچه هایی عطرآگین و خوشبو در باغ ذهن شکفت .
آمدن به خانه جدید و دست و پنجه نرم کردن با سختی های زندگی ، فرصت فکر کردن به تمام آرزوها را از او گرفته بود . با یادآوری گذشته ها ، احساس نشاط و شادابی کرد . مثل اینکه چیز تازه ای یافته باشد ، با رضایت جواب داد : " تازه فهمیده ام که نه . هنوز با کسی دوست نشده ام . مصنوعی زندگی می کنم . "
- دلت برای قم تنگ نشده ؟
- چرا ، خیلی !
لحظه ای به هم خیره شدند . قطره های اشک به گوشه ی چشم محمد حسین نیش زد . به خودش پیچید و گفت : " چرا نمی آیی بازی کنیم ؟ ما هم تازه با هم آشنال شده ایم . "
سرگرم بازی شدند . کمی بعد ، محمد حسین همان حرفی را با خودش زمزمه کرد که قبل از آمدن به تهران از پدرش شنیده بود : " همه جای زمین ، خاک خداست . "
این حرف پدر ، ورد زبانش شده بود و با گفتن آن آرام می شد .
روزی که برای اولین بار به مدرسه راهنمایی " خیابانی " کرج قدم گذاشت ، به خود نهیب زد : " همه بچه ها دوست تو هستند ! هیچ کس غریبه نیست ! "
عطر خوش پاییز در همه جا پیچیده بود . مدرسه پر از بچه های درشت هیکلی بود که هیچ توجهی به او نداشتند . حتی بیش تر هم کلاسی هایش از او بزرگ تر به نظر می رسیدند .
بچه ها کم کم حضور محمد حسین را احساس می کردند ؛ نوجوان لاغر و ریز اندامی که سایه های هزاران اندیشه در عمق نگاهش نهفته بود . آنها در باور و ناباوری ، او را و چشم های ژرف نگر او را می دیدند . نمی دانستند کودک است یا نوجوان و تا مدتی او را به بازی نگرفته بودند ، اما اندک اندک پی می بردند که در میان هر جمع ، بزرگ مردی کوچک است . هر سخن سنجیده ای را می شنید و می فهمید . بیش تر از دیگران توجه می کرد . حرف حق را می گشود و حقیقت را بی هیچ ملاحظه ای می گفت .
آقای علیزاده معلم کلاس سوم راهنمایی مدرسه شهید محمد خیابانی ، زودتر از بقیه ، دانش آموز تازه وارد را شناخت . او سعی کرد مثل همیشه محمد حسین را معرفی کند : " بچه ها توجه کنید ! بچه ها ! توجه کنید دوست جدیدی به جمع دوستان شما اضافه شده ؛ آقای محمد حسین فهمیده "
اما در واقع نیازی به این کار نبود . بچه ها او را شناخته بودند . محمد حسین در همان روزهای نخست ورودش به مدرسه نشان داده بود که هرگز زیر بار ظلم و ستم نمی رود ، شجاع و دلیر است و از کسی نمی ترسد و این خصلت ها برای همه جالب بود . ابراز عقیده ی صریح و داشتن شخصیت ثابت و عقیده ی ارزشمند ، باعث شده بود که عده ای نتوانند به راحتی با او مدارا کنند . حاصل این رفتار ، چند نوبت نزاع و درگیری بود که با کتک خوردن محمد حسین پایان یافته بود .
محمد حسین ، در مدرسه ای که همه دانش آموزانش با او بیگانه بودند ، دوستان عزیزی یافت ؛ آموزگارش آقای علیزاده و دانش آموز کلاس اول نظری ، مسعود آقاجانی ، ولی همه ی بچه ها را دوست داشت ، حتی کسانی را که با او دعوا کرده بودند و از داوود هم بزرگتر بودند .
منبع: کتاب شهید فهمیده
تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص
سال تحصیلی به آخر رسیده بود . بوی تابستان می آمد . محمد حسین با معدل عالی قبول شده بود . مرضیه و فرشته هم که خوب می دانستند محمد حسین هرگز از درس آنها غافل نیست ، کارنامه ی قبولی خود را مثل ظرف چینی گرانبهایی در دست داشتند و هرکدام به گوشه ای رفته بودند و در تنهایی نمره های بالا و مهر قبولی در خرداد را نگاه می کردند .
هر دو خواهر ، بی اختیار آن شب را به خاطر می آوردند ؛ آن شب فراموش نشدنی را . پدر به خانه برگشته بود ، ولی محمد حسین و داوود همراه او نبودند . نگاه جستجوگر مادر با بی صبری به استقبال پدر شتافت که قدم به صحن حیاط گذاشته بود .
- منتظر بچه ها نباش فاطمه خانم ! امشب به این زودی ها بر می گردند .
- بر نمی گردند ؟! چرا ؟ خبری شده ؟
- نه ، اصلاً خبری نشده . کتابخانه مسجد را مرتب می کنند . خیلی کار دارند .
مادر سفره ی شام را باز کرد ، زهرا ، مرضیه و فرشته در یک چشم به هم زدن وسایل سفره را چیدند و غذا را آوردند . مادر ، مثل هر شب زودتر از همه غذای پدر و حسن را کشید .
آن شب هم مانند شب های دیگر ، به موقع شام خوردند . حسن کنار سفره سرش را روی پای پدر گذاشت و آرام به خواب رفت . با خوابیدن او خانه سوت و کور شده بود . داوود و محمد حسین هم نبودند تا آنها را سرگرم کنند .
ساعتی بعد ، تنها چشم های منتظر مادر بیدار بود و بس ...
مرضیه و فرشته ، بدون اینکه مشق شب خودشان را نوشته باشند ، خوابیده بودند ؛ خوابی آشفته و هراس آور .
ناگهان هر دو هراسان از خواب برخاستند . اشتباه نمی کردند : کسی صدایشان می زد .
- مرضیه ، مرضیه ! فرشته ، فرشته !
مثل بره آهوهای خواب دیده چشم گشودند و معصومانه نگاه کردند .
محمد حسین در کنارشان ایستاده بود و با مهربانی صدایشان می زد . آنها با عجله و یکصدا جواب دادند : بله داداش ! ...
- بچه ها ، قرار ما ...
مادر خود را به آنها رساند و حرف محمد حسین ناتمام ماند .
- حسین ! بچه ها خوابیده اند .
- چشم مادر !
محمد حسین آهسته از اتاق بیرون آمد . کمی پس از او ، مرضیه و فرشته که عادت برادرشان را می دانستند ، با بی میلی و ناچاری از رختخواب بیرون آمدند . مشق هایشان را تمام کردند و خوابیدند . آن شب ، محمد حسین دیرتر از همه و با چشم های خیس از اشک به خواب رفت .
با به یاد آوردن آن شب ، علاقه شان به محمد حسین بیش تر می شد . احساس می کردند که سهم فراوانی در موفقیت آنها دارد ، اما هرگز نمی دانستند که برادرشان در آن شب با چه حالی به خواب رفته است !
منبع: کتاب شهید فهمیده
تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص
سروده ای از آقای رضا لاهی ، شاعر آلبا نیایی ، به یاد محمد حسین فهمیده
پدرم ، دوچشم مرا برای آخرین بار ببین ، آیا مرد شده ام ؟
مادرم لبها را بر پیشانی من بگذار كه مرا دیگر نخواهی بوسید
صبحگاه فرزند شما برسنگفرش دراز خواهد كشید
تا اینكه آفتاب برآتش خونین نوری بیندازد
از سر پیچ ، تانكها با فكهایی همچون زنجیر خواهند آمد
بدون ترس به دهانه توپ خیره خواهم شد
.jpg)
هنگامی كه از روی مین بگذرند ، زنده باد ایران را به عنوان آخرین فریا د
همانند اولین گریه ای كه به هنگام تولد داشتم ، خواهم گفت .
مادر خاطره مرا همچون كتاب قران حفظ كن
هرگز با ناراحتی سؤال مكن كه قبر فرزندم كجاست
... تربت فرزند شما همانا گنبد آسمان آزادی است.
منبع:معبر عشق برگرفته شده از سایت صبح
از همان آغاز ورودمان به كر ج كه مصادف بود با اوج اعتراض و مبارزه مردم با حكومت شاهنشاهی ، حسین در تكاپوی پیوستن به این مو ج عظیم و نهضت مقدس ، پیوسته در آمد و شد بود .
روزی هنگام بازگشت از مدرسه تصادف نمود و طحالش آسیب دید .
درست همان زمان حضرت امام (ره ) نیز به ایران بازگشتند .
خوب یادم هست فردای روزیكه از بیمارستان مرخص شد ، از من اجازه خواست تا به زیارت آقابرود و به او گفتم : « آخر تازه دیروز از بیمارستان آمده ای . هر وقت بهترشدی انشاءالله همگی با هم می رویم .» اما او آنقدر اصرار ورزیدند كه ناچار شدیم همراه برادرش داوود ، به تهران … نزد امام (ره ) … بفرستیمش .
وقتی از دیدار رهبر انقلاب خمینی بزرگ ( ره ) بازگشت ، با خوشحالی وصف ناپذیر و شوری خاص از انقلاب و مردم حسین و امام یاد می كرد و از آن پس تصمیم گرفت سربازی غیور باشد برای میهن اسلامیاش .
راوی:پدر شهید
منبع: سایت صبح
شهید فهمیده در درس خواندن و مطالعه بسیار جدّی و کوشا بود.
او به تحصیل علاقه وافری نشان میداد و از کودکی علاقه شدیدی به مدرسه رفتن داشت، بهطوری که گاهی اوقات با برادرش داوود به مدرسه میرفت.
او در انجام دادن تکالیف درسی از کسی کمک نمیگرفت و هنگامی که درس داشت حاضر نمیشد به کار دیگری بپردازد.
هوش بالایی داشت و در کلاس جزو نفرات اول بود.
غیر از کتب درسی، کتب دیگر را نیز مطالعه میکرد و گاهی به بعضی دوستانش کتاب هدیه میداد.
به کارهای فرهنگی علاقهمند بود و به یکی از دوستانش پیشنهاد کرده بود که بهاتفاقهم در زیر پلههای خانهشان کتابخانهای درست کنند.
منبع: گلبرگ :: مهر 1381، شماره 34 برگرفته شده از سایت حوزه
این کلیپ که توسط سایت صبح طراحی و ساخته شده است بسیار زیبا و پرمعنا می باشد. حتما آن را دانلود کرده و مشاهده نمایید.
ضمن مشاهده آن صلواتی به روح پرفتوح همه ی شهدای اسلام بالاخص نوجوان شهید محمد حسین فهمیده و امام شهدا بفرستید.
دانلود کلیپ شهید محمد حسین فهمیده
وبلاگ بسیجی مخلص که با نام شهید محمد حسین فهمیده مزین شده است افتخار دارد والپیپرهای طراحی شده توسط خود را برای همگان به نمایش بگذارد. اندازه آنها 1024 در 768 می باشد که می توانید از آنها به عنوان پس زمینه دسکتاپ خود استفاده کنید.
تمامی عکس ها طراحی شده توسط وبلاگ بسیجی مخلص می باشد و استفاده از آنها در سایر سایت ها تنها با ذکر لینک منبع مجاز است.