تبلیغات
شهید فهمیده
درباره وبلاگ

امام خمینی ( ره ) : رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است ، با نارنجك خود را زیر تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید .
زمان
كارنامه ی عملیات های دفاع مقدس
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
تفحص در مطالب
آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
درد دلی با شهدا
وصیت نامه شهدا
میدان شهید فهمیده
پیوند های مرتبط
پیوندهای دوستان
خبرنامه وبلاگ
برای اطلاع از به روز شدن وبلاگ در خبرنامه عضو شوید





Powered by WebGozar

نظرسنجی
طراحان قالب
پلاک

Designed By : Learningbet
Edited & Translated To MihanBlog By : Mbasiji

پیام ها
اندازه قلم : گ گ گ

پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . با توجه به رسالت خطیر معرفی ابعاد زندگانی بسیجی شهید محمد حسین فهمیده، بر آن شدیم تا در وبلاگ بسیجی مخلص، به عنوان وبلاگ جامع این شهید عزیز زین پس مطالب كتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی، انتشارات مدرسه را تایپ نموده و در وبلاگ قرار دهیم؛ اگر نظری راجع به این موضوع دارید حتما با ما در میان بگذارید

حکایت زخم آفتاب

http://mbasiji.mihanblog.com

تو دو بار شهید شدی؛ یک بار در سه سالگی، آن‏گاه که فریادت در واپسین روزهای آخر فصل تاریکی، در کوچه‏های قم به خون نشست و دیگر بار: در دوازده سالگی، آن‏گاه که آفتاب، زخم برداشت و تو تکه تکه شدی!

و من پیش از آنکه تو بیایی، نامت را شنیده بودم و هم‏نامت را، و فریاد استمداد همو که همواره در عرصه تاریخ، پا برجا و در بطن زمان، ماناست.

تو یک بار آمدی و فاتح همیشه تاریخ شدی! و من، دیگر، درس «پسرک فداکار» را نمی‏خوانم. ای کاش هلندی‏ها نیز تو را «فهمیده» بودند! ای کاش من هم «موقعیت» تو را داشتم!

تو از اول هم رهبر بودی؛ آن‏گاه که نجواگر غریب نخلستان، تو را نیز در سینه چاه گفت: «ای انسان! آیا گمان می‏کنی جسمی کوچکی؟ و حال آنکه جهانی شگرف در تو پیچیده شده است!»

و دست‏های کوچک تو، جهان را بزرگ کرد و ارزش قلب کوچک‏ات از صدها زبان و قلم، بزرگ‏تر است.

 http://mbasiji.mihanblog.com

منبع: مجله اشارات :: آبان 1386، شماره 102 برگرفته شده از سایت حوزه



ارسال شده در: قطعه ادبی ،
نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
دوازده ساله

تو با محرّم آمدی و آمدنت، فرصتی بود که بغض پدر را تکاند و لبخند را- در روزهایی بی‏ لبخند- بر لب‏هایش نشاند.

و من هیچ کس را ندیدم که با «بهار» بیاید و در «پاییز» سبز شود.

او آمدنت را انتظار می‏کشید؛ «داوود» برادرت را می‏گویم؛ باور کن راست می‏گویم.

حسین جان! «پامنار» شاهد است.

و آن‏گاه که پدر به خانه باز می‏گشت، آن قدر خسته بود که بیشتر تو را در خواب می‏دید.

و مادر و نگاه مهربانش... خواهر نیز تو را نفهمید! آنها گمان می‏کردند «خواب» هستی!

نویسنده: مهدی خلیلیان

منبع: مجله اشارات :: آبان 1386، شماره 102 برگرفته شده از سایت حوزه

 



ارسال شده در: قطعه ادبی ،
نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
به یاد شهید فهمیده

http://mbasiji.mihanblog.com

ای نوجوان فهمیده! ای فهمیده شهید! اینک برخیز؛ برخیز تا نام بسیجی از یادها نرود. برخیز تا لباس‏های رنگارنگ و مدهای غربی جای لباس‏های خاکی و چفیه سپید تو را نگیرد. برخیز تا هیاهوی دنیای متجدد، ندای اللّه اکبر تو را در خود گم نکند. برخیز تا ارزش‏ها گم نشود. برخیز و بار دیگر فریاد مسلمانیت را برآور و غیرت و آزادگی را به نمایش بگذار، تا چشمهای خواب آلوده‏مان باز شود. برخیز که دل‏های پاک نوجوانان چشم به راه درس آموزگار عشق است؛ ای رهبر کوچک آزاده!

 http://mbasiji.mihanblog.com

منبع: برگرفته از مجله گلبرگ :: مهر 1379، شماره 7 به نقل از سایت حوزه



ارسال شده در: قطعه ادبی ،
نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
به شیوه بوته ‏ها

http://mbasiji.mihanblog.comhttp://mbasiji.mihanblog.com

شتاب در جبروت خداوند، با برق آن چشم‏های جوان.

دست‏هایش را بر کمرگاه آسمان می‏گیرد، نفس‏های نزدیک دشمن را چون جهنّمی، بر حوالی خویش حس کرده است.

گُرده‏های کوچکش را تکیه‏گاه اندوه این سرزمین می‏کند؛ راز دقیق کائنات را «فهمیده» است.

 

http://mbasiji.mihanblog.com

 

چگونه بنویسم از پرواز فرشته‏وارش در توفان، از دست و پا زدنش در رودخانه‏های رؤیا ـ برخلاف تمام جریان‏ها ـ ؟!

سیزده سالگی‏اش را به رخ قرن‏ها می‏کشد. نارنجک‏ها را در مشت‏هایش می‏فشارد ـ مطمئن از پرواز ـ چکمه‏های پلید دشمن، بر خیال کوچکش رژه می‏روند.

برای مطالعه ادامه متن به ادامه مطلب رجوع کنید.


ادامه مطلب
ارسال شده در: قطعه ادبی ،
نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
گزیده ای از سیره های عملی شهید حسین فهمیده ( قسمت دوم )

http://mbasiji.mihanblog.comhttp://mbasiji.mihanblog.comhttp://mbasiji.mihanblog.com

رضای خدا

فرمانده اش ازش پرسید با رضایت پدرو مادرت آمده ای جبهه ؟ گفت : " با رضایت خدا اومدم .خداگفت برو سر مرز کمک به بچه ها . منم اومدم " این حرفو که زد یکدفعه ولوله ای در مسجد جامع به پا شد.شیخ شریف صلوات فرستاد و پیشانی اش را بوسید . فرمانده سپاه خرمشهر هم بغلش کرد . سرش را فشرد به سینه اش و بغض کرده گفت:" بنازم به غیرتت مرد" و دوباره اشک توی جشمانش حلقه زد.

http://mbasiji.mihanblog.com

خرمشهر و تانکهای دشمن

خرمشهر در آستانه سقوط بود. از 150 پاسدار خرمشهر فقط بیست نفر مانده بودند . به آنها هم دستور عقب نشینی داده شده بود . ازآن بیست نفر هم تعداد زیادی شهید و زخمی شده بودند . تانکهای دشمن داشتند می امدند که از روی جنازه های شهدا و زخمی ها رد بشوند. حسین با سختی و زحمت زیاد دوستش محمدرضا را که زخمی شده بود به پشت خط رساند و گفت:" نارنجک داری؟" محمد رضا گفت بی فایده است .

برای مطالعه ادامه متن به ادامه مطلب رجوع کنید.


ادامه مطلب
ارسال شده در: سیره شهید ،
نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
ققنوس کوچک ( قسمت اول )

http://mbasiji.mihanblog.com

اشاره

آسمانیان، تماشاگر ستاره‏های نورانی و درخشان زمین‏اند. همان گونه که ستاره‏های آسمان بر اهل زمین جلوه‏گری می‏کنند، انسان‏هایی نیز روی کره خاکی، همانند ستاره، اهل آسمان را به تسبیح خداوند واداشته، آنان را از اعتراض به آفرینش انسان شرمسار می‏کنند.

 

http://mbasiji.mihanblog.com

 

خداوند نیز بر آنان مباهات کرده، بر آفرینش چنین خلیفه‏ای در زمین افتخار می‏کند. یکی از این ستاره‏های به ظاهر کوچک، ولی بسیار پر نور و حیرت‏انگیز، شهید نوجوان، محمدحسین فهمیده است که نامش نامیرا و یادش تا ابدیت جاودانه است؛ نوجوانی که همه هستی خود را در راه خدا هدیه کرد.

برای مطالعه ادامه متن به ادامه مطلب رجوع کنید.


ادامه مطلب
ارسال شده در: ققنوس کوچک ،
نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
ای حماسه دوازده ساله!

http://mbasiji.mihanblog.com

آه! ای حماسه دوازده ساله! چقدر مظلوم بودی، آن‏گاه که در پشت دروازه‏های «خونین شهر»، بر خون برادرانت ایستادی و آنان حتی ادامه تفنگت را... که در گستره رؤیاهایت، با آن به ستیز با ستم برمی‏خاستی، از تو دریغ کردند!...

تو از همان اول هم بزرگ، بودی، که تمام خواهران و برادرانت را بزرگ کردی.

 

http://mbasiji.mihanblog.com

 

کودکان ما، با آرزوی دیدن تو به خواب می‏روند و بزرگان ما در حسرت فهمیدن تو بیدار می‏شوند.

تو هر سال بزرگ‏تر می‏شوی و اینک «تاریخ» بر مزارت به احترام ایستاده است و من می‏دانم روزی می‏آید که همه تو را می‏خوانند.

تو از همان اول هم رهبر بودی!

برای مطالعه ادامه متن به ادامه مطلب رجوع کنید.


ادامه مطلب
ارسال شده در: قطعه ادبی ،
نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
عناوین آخرین مطالب ارسالی
هم سنگران