تبلیغات
شهید فهمیده
درباره وبلاگ

امام خمینی ( ره ) : رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است ، با نارنجك خود را زیر تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید .
زمان
كارنامه ی عملیات های دفاع مقدس
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
تفحص در مطالب
آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
پیام ها
اندازه قلم : گ گ گ

پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . با توجه به رسالت خطیر معرفی ابعاد زندگانی بسیجی شهید محمد حسین فهمیده، بر آن شدیم تا در وبلاگ بسیجی مخلص، به عنوان وبلاگ جامع این شهید عزیز زین پس مطالب كتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی، انتشارات مدرسه را تایپ نموده و در وبلاگ قرار دهیم؛ اگر نظری راجع به این موضوع دارید حتما با ما در میان بگذارید

غیرت و شجاعت فهمیده

حسین فهمیده نوجوان بسیار غیوری بود و به خصوص نسبت به مسائل دینی غیرت و تعصب خاصی داشت؛ مثلاً در مورد حجاب به خواهرانش تأکید می‏کرد و معتقد بود که دخترها باید از کودکی به رعایت حجاب عادت کنند.

هرگز زیر بار زور نمی‏رفت.

او نوجوانی شجاع و پردل و جرأت بود.

هرگاه می‏خواست کاری انجام دهد، از موانع و مشکلات سر راه نمی‏ترسید و رشادت و جسارت فراوانی داشت.

او یک بار قبل از پیروزی انقلاب با وجود خطرهای فراوان در هنگام تظاهرات، به تفنگ یکی از سربازان در کرج، گل آویزان کرده بود که این کار در روحیه مردم حاضر در صحنه و نیروهای ارتشی اثر خوبی داشت.

منبع: مجله گلبرگ :: مهر 1381، شماره 34 برگرفته شده از سایت حوزه



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: فهمیده ، غیرت ، حسین فهمیده ، شهید ، زندگی نامه ، بیوگرافی ،
نوشته شده در پنجشنبه 22 بهمن 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
در سنگر علم

http://mbasiji.mihanblog.com

انسان‏های موفق در هر سنگری وظیفه خویش را به خوبی انجام می‏دهند.

شهید فهمیده نیز در سنگر علم، بسیار موفق بود.

او پیش از ورود به مدرسه، خواندن و نوشتن را آموخته بود و در درس خواندن و مطالعه، جدیت خاصی از خود نشان می‏داد.

http://mbasiji.mihanblog.com

محمدحسین تکالیفش را به تنهایی و به بهترین صورت انجام می‏داد و به جز کتاب‏های درسی، کتاب‏های غیر درسی فراوانی نیز می‏خواند.

منبع: مجله گلبرگ :: آبان 1384، شماره 68، برگرفته شده از سایت حوزه

http://mbasiji.mihanblog.com



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: علم ، سنگر ، شهید فهمیده ،
نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
در مسجد ( قسمت دوم )

داوود ، حالت عجیبی پیدا كرده بود . دیگر وجود خودش را احساس نمی كرد . تا چند دقیقه ی پیش در پیچ و خم اندیشه هایی گوناگون اسیر بود ، اما حالا می خواست با اولین گروهی كه اعزام می شدند ، به جبهه برود . تصمیم گرفته بود فردا با صاحب كار خودش تسویه حساب كند ؛ پدر و مادرش را راضی كند و خودش را به منطقه عملیاتی برساند . از طرفی دیگر ، نگران برادر كوچكش بود . نمی خواست محمد حسین اعزام شود ، ولی می دانست كه او در تصمیم خودش ثابت قدم و پابرجاست .

آخرین هفته ی شهریور ماه بود . مدرسه خیابانی حالت نیمه تعطیل داشت . گاه گاهی یكی از دانش آموزان با پدر و مادرش می آمد و مدتی بعد می رفت . مدرسه برای شروع سال تحصیلی جدید آماده می شد .

دستی كوچك و لرزان ، شاخه ی گل زیبایی را محكم نگه داشته بود . دو چشم شبگون و بی تاب ، آقای علیزاده را كه در حیاط مدرسه قدم می زد و حسرت دیدار بچه ها را به دل داشت ، تماشا می كرد . هنگامی كه محمد حسین از حضور آموزگارش مطمئن شد ، بی درنگ برگشت و به مغازه ی قنادی رفت . پول هایی را كه در جیب داشت ، با دست لمس كرد ؛ هرگز آن همه برایش بی ارزش نبودند . شیرینی های خامه ای را با نگاه زیر و رو كرد . می دانست كه دیگر هیچ طعمی ندارند . برای خوردنشان ذره ای اشتها نداشت .

-          بفرمایید آقا پسر !

از تماشای شیرینی ها لذت نمی برد .

-          لطفاً از این ها ...

و با دستش نوعی از شیرینی ها را نشان داد كه بیش تر به چشم می آمدند .

- از این ها ؟

- بله ، لطفاً یك كیلو .

مغازه دار شیرینی دیگری را نشان داده بود و حالا مشغول پر كردن جعبه بود .

-          بفرمایید آقا پسر .

-          خیلی ممنون ، بفرمایید .

-          خدا بركت بده .

 http://mbasiji.mihanblog.com

محمد حسین بی معطلی خداحافظی كرد و بیرون آمد . با آرامش اما شتاب آلود به مدرسه رسید . آموزگار ، بی هدف در حیاط مدرسه قدم می زد . از چنار پیر و كهنسال جز چند برگ خشكیده و زرد چیزی برایش باقی نمانده بود . محمد حسین احساس می كرد آمده است تا به عهد خودش وفا كند . انگار همین دیروز بود كه آقای علیزاده در كنارش نشسته بود و با هم صحبت می كردند . او از تصمیم خودش برای رفتن به جبهه حرف زده بود و با اطمینان گفته بود كه به جبهه خواهد رفت .

-          سلام آقا !

-          سلام ، روز شما به خیر ، چه عجب ؟!

-          آقا ! ببخشید اگر دانش آموز خوبی نبودیم .

آموزگار كه انتظار دیدن او را نداشت ، سربلند كرد و با هیجان گفت : " حسین ! تو هستی ؟ این جا چه كار می كنی ؟ مدرسه ها كه هنوز باز نشده ! "

-          بفرمایید آقا ! برای خداحافظی .

و شاخه گلی زیبا و عطر آگین را به او تقدیم كرد .

آقای علیزاده با درماندگی پرسید : " شوخی می كنی ؟! فقط چند روز تا بازشدن مدرسه ها باقی نمانده . "

-          نخیر آقا ! شوخی نمی كنیم .

-          پس چرا ؟ ...

-          با اجازه ی شما فقط چند روز فرصت داریم ...

با هم خداحافظی كردند . محمد حسین جعبه شیرینی را هم به آقای علیزاده داد . آخرین حرف ها را با زبان و نگاه گفتند و از هم جدا شدند .

-          التماس دعا ! ...

-          محتاج به دعا ...

محمد حسین ، با قدم های كوتاه ، آرام آرام دور شد و از حیاط مدرسه بیرون رفت .

-          فهمیده !

صدای آقای علیزاده كه از عمق دل برمی خاست ، بغض شد و در گلو شكست . او می رفت ، دور می شد و با هر قدم ، فاصله ای را كه بین آقای معلم و روزگار كودكی و نوجوانی اش افتاده بود ، بیش تر نشان می داد . آموزگار ، سرد و سنگین بر جای مانده بود . دلش برای خودش تنگ شده بود . دلش برای كودكی و نوجوانی خودش تنگ شده بود . چرا نتوانسته بود عوض نشود ؟ چرا كودك و نوجوان نمانده بود ؟

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: محمد حسین ، فهمیده ،
نوشته شده در جمعه 2 بهمن 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
مرد عاشق

یكی از روزها صدای بگو ومگوهایی كه از سنگر محمد حسین شنیده می شد ، توجه ما را جلب كرد .

گویا حسین ریزه قصد داشت به خط مقدم برود اما فرمانده اجازه نمی داد .

او اصرار می كرد وخواهش ، كه بگذارید من هم به خط بیایم .فرمانده هم تاكید داشتند : « حسین آقا حالا برای شما زود است .»

او كه دید پا فشاری اش فایده ای ندارد ، قاطع و دركمال ادب واحترام گفت : « من به شما ثابت می كنم كه زود نیست ! ... » چند روز بعد همه متوجه غیبت محمد حسین شده ، نگرانی وجودشان را فرا گرفته بود.

اما تلاششان نیز برای یافتن او بی فایده بود .

یكروز بچه ها چشمشان به عراقی كوتاه قدی افتاد كه به سمت خاكریز خود می آمد .

 http://mbasiji.mihanblog.com

صبر كردند تا اسیرش نمایند.

كمی كه جلو تر آمد ، دیدند حسین ریزه است كه لباس عراقی ها را به تن كرده و سلاحشان را به دوش گرفته ...« همان مو قع نزد فرمانده رفت .

در پا سخ نگاههای پرسشگر وتاحدودی عصبانی او گفت : « خودتان گفتید به خط رفتن برای من زود است .

من به آنجا رفتم ،یك عراقی را دست خالی كشته ، لباس و پو تین وسلاح او را به همراه آوردم تا ثابت كنم اراده و عشقم از جثه ام بزرگتر است .»

راوی:همرزم شهید

منبع: معبر عشق، برگرفته شده از سایت صبح

 

 



ارسال شده در: خاطرات شهید ،
برچسب ها: فهمیده ، شهید ، خاطره ،
نوشته شده در جمعه 2 بهمن 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
آماده برای نبرد ( قسمت دوم )

محمد حسین ، مات و مبهوت به نقطه ای دور و ناپیدا خیره مانده بود . مادر ، بی صدا به او نزدیک شد . از تماشای پسرش لذت می برد و در عین حال دلواپس می شد . ده روزی که محمد حسین همراه با بچه های پایگاه مقاومت مسجد به منطقه رفته بودند ، برایش ده قرن گذشت . هنگام رفتن ، زبانش به گفتن باز نشد . محمد حسین در برابرش ایستاده بود . حاضر و آماده بود و خیلی هم عجله داشت . امتحان های ثلث سوم نزدیک بود . هوایی لطیف و روح نواز در فضا موج می زد . محمد حسین بی خیال و خونسرد پرسیده بود : " مادر ! با من کاری ندارید ؟ با اجازه ی شما ساعت دو حرکت می کنیم . "

عقربه های زشت و بدترکیب ساعت روی تاقچه با سرعت جلو می آمدند و خودشان را به سمت ساعت دو بعد از ظهر می کشیدند . هر حرکت کوچک آنها برای مادر هول آور بود و آزار دهنده .

-  مادر ! من رفتم ، خداحافظ  .

-   ...

-  از آقا جان هم خداحافظی می کنم .

محمد حسین رفته بود . هم اجازه گرفته بود و هم اجازه نخواسته بود ؛ مثل همیشه که هیچ وقت برای کمک کردن به مادرش چیزی نمی پرسید .

محمد حسین تنها نشسته بود . آستین هایش را بالا زده بود و دست های لاغر و باریکش هنوز از آب وضو نمناک بود . مادر ، دوست داشت تا ساعت ها او را تماشا کند . بی آن که بخواهد ، پرسید : " حسین ! "

-  بله مادر ، سلام !

-   سلام پسرم ! به کجا نگاه می کنی مادر ؟

-  به قبر خودم .

 http://mbasiji.mihanblog.com

آرام و زیر لب پاسخ داد . پیدا بود که نمی خواهد مادرش متوجه شود . مادر نشنیده گرفت . خودش را فریب داد که : نه ، اشتباه کرده ام . حتماً منظور محمد حسین را خوب نفهمیده ام .

-  پاشو بیا ! من رفتم . پاشو دیگه ، شب شد .

-  چشم مادر ! همین الان .

سنگین از جا برخاست . از پاییز و واپسین لحظه های غروب کنده شد و به دنبال مادر به اتاق رفت .

از فراز گلدسته های مسجد ، آوای اذان مغرب بر می خاست و آرامش را به دل های خسته برمی گرداند . داوود منتظر آمدن برادرش بود و این پا و آن پا می کرد تا با هم به مسجد بروند و نماز بخوانند .

حیاط مسجد از همیشه شلوغ تر به نظر می رسید . در هر گوشه ای گروهی سرگرم گفت و گو بودند . آقای احمدی هنوز نیامده بود . صف ها کم کم شکل می گرفت و مرتب می شد .آن هایی که در صف نشسته بودند ، با هم حرف می زدند و کنجکاوی بقیه را بر می انگیختند .

-  عراق به ایران حمله کرده ؛ از خیلی وقت پیش .

و با این خبر ، بیش تر به هم نزدیک می شدند .

- از کجا معلوم ؟

- چند هفته ای هست . ما که درست و حسابی خبر نداریم .

امام جماعت از راه رسید . صدای بلند صلوات فضای مسجد را پر کرد . یکی از بچه های پایگاه پشت بلندگو ایستاد و مکبر شد .

نماز اول و دوم خوانده شد ، اما مسجد هم چنان شلوغ بود . قبل از خواندن دعا ، آقای احمدی رو به جماعت کرد و در حالی که با نگاه کردن به دیوارهای مسجد – که آیه های قرآن را بر سینه داشتند – سعی می کرد توجه نمازگزاران را به خود جلب کند ، گفت : " توجه بفرمایید ! قبل از اینکه حاج آقا مقدسی دعای فرج امام زمان (عج) را بخوانند و ما هم با او زمزمه کنیم ، عرض می کنم که برادران محترم عضو پایگاه بعد از دعا تشریف داشته باشند تا چند دقیقه ای با هم صحبت کنیم . تشکر می کنم . والسلام .

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



ارسال شده در: سیره شهید ،
برچسب ها: فهمیده ، محمد حسین ،
نوشته شده در جمعه 2 بهمن 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
در مسجد ( قسمت اول )

-  وظیفه ی من هم هست .

-  حتماً داری به من كنایه می زنی .

-  نه داداش ! باور كن نه . من فقط خودم را می گویم . وقتی كه جنگ تمام شد ، بر می گردم . البته اگر ...

-   ...

-  زهرا هست ، به درس و مشق مرضیه و فرشته می رسد .

مسجد خلوت و خاموش بود . همه رفته بودند . حاج آقا مقدسی باقیمانده ی کفش ها را مرتب و منظم جفت کرد و میان جمع آمد .

بچه های عضو پایگاه مقاومت ، دور هم نشسته بودند و دایره ای بزرگ ساخته بودند كه یكی از ستون های سنگی مسجد مركز آن را تشكیل می داد . امام جماعت هم در قسمتی كوچك از محیط دایره نشسته بود .

لحظه های انتظار به پایان رسید . آقای احمدی نام خدا را به زبان آورد . مثل همیشه آیه ای از قرآن مجید را تلاوت كرد و آن گاه نفس عمیقی كشید و گفت : " برادران عزیز ! همه ی شما كم و بیش خبر دارید كه ... "

-  نه خیر حاج آقا ! شما بفرمایید .

-   ... عرض می كردم كه عراق به خاك ایران حمله كرده ...

-  ببخشید ، از كی ؟

 http://mbasiji.mihanblog.com

-   ... از مدتی پیش به خاك وطن ما متجاوز شده ؛ از چند هفته یا از چند ماه پیش . البته ، بنده خبر صحیح و درستی از این موضوع ندارم ، اما مهم این است كه باید آماده شویم و در برابر این گستاخی ایستادگی كنیم ...

-  حاج آقا ! ما آماده ایم كه اسم نویسی كنیم ، از همین امروز .

-  ... البته قرار است كه از همه پایگاه ها نیرو برای دیدن دوره ی آموزشی اعزام كنیم .

- ...

-  كسانی كه مایل هستند ، از همین حالا به فكر باشند و ان شاءالله كه با رضایت پدر و مادرشان دوره ی لازم را ببینند ...

حرف های آقای احمدی زیاد طول نكشید ؛ در كم تر از نیم ساعت هر چه را كه لازم می دانست ، گفت و با حوصله به سوال بچه ها پاسخ داد . دیگر همه فهمیده بودند كه عراق به خرمشهر حمله كرده است و اعزام تا چند روز دیگر آغاز می شود .

صدای پای یكدیگر را در سكوت شب می شنیدند . هر دو ، ساكت و خاموش به طرف خانه برمی گشتند . محمد حسین سكوت را شكست و گفت : " داوود ! من فردا اسم نویسی می كنم . "

داوود به خود آمد و تصویر مسجد و بچه ها در برابر چشم هایش به هم ریخت .

محمد حسین هم به همان كاری فكر كرده بود كه او می خواست انجام دهد . با لحن نصیحت باری گفت : " حسین ! خیلی هم عجله نكن . تو هنوز باید به فكر درس و امتحانات باشی . خیلی ها هستند كه از تو بزرگترند و به موقع اعزام می شوند . "

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

ادامه داستان را در پست های بعدی بخوانید.



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: فهمیده ، محمد حسین ، شهید ،
نوشته شده در جمعه 2 بهمن 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
آماده برای نبرد ( قسمت اول )

آخرین روزهای تابستان به کندی می گذشت . هوا ، سرشار از عطر خوش پاییز بود .

نسیم شامگاهی ، با هر وزش بوی تلخ حادثه ای را به همراه می آورد . در مسجد و محله از جنگ و نا آرامی گفت و گو می کردند . بچه ها ، با ناباوری حرف هایی را می شنیدند که احساس روزهای قبل از پیروزی انقلاب (1) را در کنج خاطره هایشان بیدار می کرد .

داوود و چند نفر دیگر به محمد حسین اطمینان داده بودند که به مرزهای ایران حمله شده است . حرف های امام جماعت مسجد – آقای احمدی – هم خبرهایی با خود داشت .

- در زمان انقلاب ، وظیفه ی ما دشوار و خطیر بود ، ولی حالا دشوارتر است .

مردم به هم نگاه می کردند . پنکه های سقفی در حال کار بود و از صدا نمی افتاد . شلوغی جمعیت بیش از اندازه بود . بچه ها در میان بزرگترها فشرده می شدند و گاه زیر دست و پا می ماندند . نفس ها در سینه سنگینی می کرد . به سختی می شد نفس کشید .

- بچه ها ! فکر می کنید به ایران حمله شده ؟

- اگر شده بود ، حتماً از رادیو اعلام می شد .

داوود و محمد حسین با کنجکاوی به هم نگاه کردند و حرفی نزدند .

- امشب از آقای احمدی می پرسیم .

- فکر بدی نیست .

همه قبول کردند که شب با آقای احمدی صحبت کنند .

- حسین ! آخرش هم نگفتی ده روزی که نبودی ، کجا رفته بودی ؟

- چند بار می پرسی داداش ؟

 http://mbasiji.mihanblog.com

- اردوگاه که نشد جا ، درست و حسابی تعریف کن ، شاید به درد ما هم بخورد .

- چیزی نبود ، فقط آموزش بود .

- آموزش جنگی ؟

- هم آموزش رزمی ، هم آشنایی با اسلحه و محیط و این طور چیزها .

- خوشا به حالت ! موقع جنگ ، تو دوره دیده هستی .

- ...

به خانه رسیده بودند . محمد حسین لب حوض نشست و برادرش به اتاق رفت .

باغچه ی خشک و خالی با محمد حسین هم صحبت شده بود . انگار که حیاط خانه ی قدیمی شان – در قم – بود ؛ با آن درخت گیلاس که برگ هایش در هر پاییز رنگارنگ و شعله ور می شد .

- اگر خدا نخواهد ، هیچ برگی از شاخه جدا نمی شود و بر خاک نمی افتد . پاییز خیلی غم انگیز است ، اما همیشه دوستش دارم ، اگر پاییز و زمستان نباشند ، بهار و تابستانی هم نخواهد بود . صدای گریه برگ ها را هیچ کس نمی شوند . برگ ها گریه نمی کنند ؛ به خاک می افتند تا دوباره سبز شوند ؛ مثل گل های صحرایی ، مثل جوانه ها . آن ها دوباره سبز می شوند ، درست مثل زمانی که نبودند و به وجود آمدند . آن هایی که در زمان انقلاب شهید شدند و همه ی کسانی که روزگاری بودند ولی حالا دیگر نیستند ، روزی زنده می شوند ؛ در بهاری همیشگی .

مادر که از نیامدن پسرش به اتاق ، حیرت زده به حیاط آمده بود ، او را دید که در خود فرورفته است . خواست صدایش بزند ، ولی لب هایش بی صدا تکان خورد .

پی نوشت ها :

1- زمستان 1357

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

ادامه داستان را در پست های آینده دنبال كنید.



ارسال شده در: سیره شهید ،
برچسب ها: شهید ، فهمیده ، سیره ،
نوشته شده در جمعه 2 بهمن 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
عناوین آخرین مطالب ارسالی
هم سنگران