تبلیغات
بسیجی مخلص
درباره وبلاگ

امام خمینی ( ره ) : رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است ، با نارنجك خود را زیر تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید .
زمان
كارنامه ی عملیات های دفاع مقدس
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
تفحص در مطالب
خبرنامه وبلاگ
برای اطلاع از به روز شدن وبلاگ در خبرنامه عضو شوید





Powered by WebGozar

نظرسنجی
آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
پیام ها
اندازه قلم : گ گ گ

پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . با توجه به رسالت خطیر معرفی ابعاد زندگانی بسیجی شهید محمد حسین فهمیده، بر آن شدیم تا در وبلاگ بسیجی مخلص، به عنوان وبلاگ جامع این شهید عزیز زین پس مطالب كتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی، انتشارات مدرسه را تایپ نموده و در وبلاگ قرار دهیم؛ اگر نظری راجع به این موضوع دارید حتما با ما در میان بگذارید

در مسجد

-  وظیفه ی من هم هست .

-  حتماً داری به من كنایه می زنی .

-  نه داداش ! باور كن نه . من فقط خودم را می گویم . وقتی كه جنگ تمام شد ، بر می گردم . البته اگر ...

-   ...

-  زهرا هست ، به درس و مشق مرضیه و فرشته می رسد .

مسجد خلوت و خاموش بود . همه رفته بودند . حاج آقا مقدسی باقیمانده ی کفش ها را مرتب و منظم جفت کرد و میان جمع آمد .

بچه های عضو پایگاه مقاومت ، دور هم نشسته بودند و دایره ای بزرگ ساخته بودند كه یكی از ستون های سنگی مسجد مركز آن را تشكیل می داد . امام جماعت هم در قسمتی كوچك از محیط دایره نشسته بود .

لحظه های انتظار به پایان رسید . آقای احمدی نام خدا را به زبان آورد . مثل همیشه آیه ای از قرآن مجید را تلاوت كرد و آن گاه نفس عمیقی كشید و گفت : " برادران عزیز ! همه ی شما كم و بیش خبر دارید كه ... "

-  نه خیر حاج آقا ! شما بفرمایید .

-   ... عرض می كردم كه عراق به خاك ایران حمله كرده ...

-  ببخشید ، از كی ؟

-   ... از مدتی پیش به خاك وطن ما متجاوز شده ؛ از چند هفته یا از چند ماه پیش . البته ، بنده خبر صحیح و درستی از این موضوع ندارم ، اما مهم این است كه باید آماده شویم و در برابر این گستاخی ایستادگی كنیم ...

-  حاج آقا ! ما آماده ایم كه اسم نویسی كنیم ، از همین امروز .

-  ... البته قرار است كه از همه پایگاه ها نیرو برای دیدن دوره ی آموزشی اعزام كنیم .

- ...

-  كسانی كه مایل هستند ، از همین حالا به فكر باشند و ان شاءالله كه با رضایت پدر و مادرشان دوره ی لازم را ببینند ...

حرف های آقای احمدی زیاد طول نكشید ؛ در كم تر از نیم ساعت هر چه را كه لازم می دانست ، گفت و با حوصله به سوال بچه ها پاسخ داد . دیگر همه فهمیده بودند كه عراق به خرمشهر حمله كرده است و اعزام تا چند روز دیگر آغاز می شود .

صدای پای یكدیگر را در سكوت شب می شنیدند . هر دو ، ساكت و خاموش به طرف خانه برمی گشتند . محمد حسین سكوت را شكست و گفت : " داوود ! من فردا اسم نویسی می كنم . "

داوود به خود آمد و تصویر مسجد و بچه ها در برابر چشم هایش به هم ریخت .

محمد حسین هم به همان كاری فكر كرده بود كه او می خواست انجام دهد . با لحن نصیحت باری گفت : " حسین ! خیلی هم عجله نكن . تو هنوز باید به فكر درس و امتحانات باشی . خیلی ها هستند كه از تو بزرگترند و به موقع اعزام می شوند . "

http://mbasiji.mihanblog.com

داوود ، حالت عجیبی پیدا كرده بود . دیگر وجود خودش را احساس نمی كرد . تا چند دقیقه ی پیش در پیچ و خم اندیشه هایی گوناگون اسیر بود ، اما حالا می خواست با اولین گروهی كه اعزام می شدند ، به جبهه برود . تصمیم گرفته بود فردا با صاحب كار خودش تسویه حساب كند ؛ پدر و مادرش را راضی كند و خودش را به منطقه عملیاتی برساند . از طرفی دیگر ، نگران برادر كوچكش بود . نمی خواست محمد حسین اعزام شود ، ولی می دانست كه او در تصمیم خودش ثابت قدم و پابرجاست .

آخرین هفته ی شهریور ماه بود . مدرسه خیابانی حالت نیمه تعطیل داشت . گاه گاهی یكی از دانش آموزان با پدر و مادرش می آمد و مدتی بعد می رفت . مدرسه برای شروع سال تحصیلی جدید آماده می شد .

دستی كوچك و لرزان ، شاخه ی گل زیبایی را محكم نگه داشته بود . دو چشم شبگون و بی تاب ، آقای علیزاده را كه در حیاط مدرسه قدم می زد و حسرت دیدار بچه ها را به دل داشت ، تماشا می كرد . هنگامی كه محمد حسین از حضور آموزگارش مطمئن شد ، بی درنگ برگشت و به مغازه ی قنادی رفت . پول هایی را كه در جیب داشت ، با دست لمس كرد ؛ هرگز آن همه برایش بی ارزش نبودند . شیرینی های خامه ای را با نگاه زیر و رو كرد . می دانست كه دیگر هیچ طعمی ندارند . برای خوردنشان ذره ای اشتها نداشت .

-          بفرمایید آقا پسر !

از تماشای شیرینی ها لذت نمی برد .

-          لطفاً از این ها ...

و با دستش نوعی از شیرینی ها را نشان داد كه بیش تر به چشم می آمدند .

- از این ها ؟

- بله ، لطفاً یك كیلو .

مغازه دار شیرینی دیگری را نشان داده بود و حالا مشغول پر كردن جعبه بود .

-          بفرمایید آقا پسر .

-          خیلی ممنون ، بفرمایید .

-          خدا بركت بده .

محمد حسین بی معطلی خداحافظی كرد و بیرون آمد . با آرامش اما شتاب آلود به مدرسه رسید . آموزگار ، بی هدف در حیاط مدرسه قدم می زد . از چنار پیر و كهنسال جز چند برگ خشكیده و زرد چیزی برایش باقی نمانده بود . محمد حسین احساس می كرد آمده است تا به عهد خودش وفا كند . انگار همین دیروز بود كه آقای علیزاده در كنارش نشسته بود و با هم صحبت می كردند . او از تصمیم خودش برای رفتن به جبهه حرف زده بود و با اطمینان گفته بود كه به جبهه خواهد رفت .

-          سلام آقا !

-          سلام ، روز شما به خیر ، چه عجب ؟!

-          آقا ! ببخشید اگر دانش آموز خوبی نبودیم .

آموزگار كه انتظار دیدن او را نداشت ، سربلند كرد و با هیجان گفت : " حسین ! تو هستی ؟ این جا چه كار می كنی ؟ مدرسه ها كه هنوز باز نشده ! "

-          بفرمایید آقا ! برای خداحافظی .

و شاخه گلی زیبا و عطر آگین را به او تقدیم كرد .

آقای علیزاده با درماندگی پرسید : " شوخی می كنی ؟! فقط چند روز تا بازشدن مدرسه ها باقی نمانده . "

-          نخیر آقا ! شوخی نمی كنیم .

-          پس چرا ؟ ...

-          با اجازه ی شما فقط چند روز فرصت داریم ...

با هم خداحافظی كردند . محمد حسین جعبه شیرینی را هم به آقای علیزاده داد . آخرین حرف ها را با زبان و نگاه گفتند و از هم جدا شدند .

-          التماس دعا ! ...

-          محتاج به دعا ...

محمد حسین ، با قدم های كوتاه ، آرام آرام دور شد و از حیاط مدرسه بیرون رفت .

-          فهمیده !

صدای آقای علیزاده كه از عمق دل برمی خاست ، بغض شد و در گلو شكست . او می رفت ، دور می شد و با هر قدم ، فاصله ای را كه بین آقای معلم و روزگار كودكی و نوجوانی اش افتاده بود ، بیش تر نشان می داد . آموزگار ، سرد و سنگین بر جای مانده بود . دلش برای خودش تنگ شده بود . دلش برای كودكی و نوجوانی خودش تنگ شده بود . چرا نتوانسته بود عوض نشود ؟ چرا كودك و نوجوان نمانده بود ؟

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: زندگی ، شهید ، فهمیده ،
نوشته شده در سه شنبه 12 بهمن 1389 | لینك ثابت | نظرات ( )
عناوین آخرین مطالب ارسالی
هم سنگران
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...