تبلیغات
بسیجی مخلص
درباره وبلاگ

امام خمینی ( ره ) : رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است ، با نارنجك خود را زیر تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید .
زمان
كارنامه ی عملیات های دفاع مقدس
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
تفحص در مطالب
خبرنامه وبلاگ
برای اطلاع از به روز شدن وبلاگ در خبرنامه عضو شوید





Powered by WebGozar

نظرسنجی
آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
پیام ها
اندازه قلم : گ گ گ

پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . با توجه به رسالت خطیر معرفی ابعاد زندگانی بسیجی شهید محمد حسین فهمیده، بر آن شدیم تا در وبلاگ بسیجی مخلص، به عنوان وبلاگ جامع این شهید عزیز زین پس مطالب كتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی، انتشارات مدرسه را تایپ نموده و در وبلاگ قرار دهیم؛ اگر نظری راجع به این موضوع دارید حتما با ما در میان بگذارید

عضویت در بسیج

نزدیکی های امتحان ثلث اول بود . در هوای گرم خرداد ماه ، بچه ها شور و حال تازه ای داشتند . مرتب از بسیج حرف می زدند . آقای ناظم و معلم ها ، فرمان امام درباره تشکیل بسیج (1) را توضیح می دادند .  محمد حسین و داوود ، روز ورود امام به وطن (2) را به یاد می آوردند و عهد و پیمانی را که آنروز بسته بودند ، تازه می کردند .

وقتی پدر به خانه آمد ، به  استقبالش رفتند و گفتند : " بابا ! با اجازه شما می خواهیم در بسیج مسجد اسم نویسی کنیم ! " داوود حرف می زد ، ولی پدر خوب می دانست که با دو پسرش هم صحبت شده است . جواب آن ها را آماده داشت .

-          من حرفی ندارم . تا همین امروز هم هر دوی شما بسیجی بوده اید.

آن ها به یکدیگر نگاه کردند و با افتخار لبخند زدند . ورود به بسیج برای هیچ کدامشان بار سنگینی نبود . باید همان کارهایی را انجام می دادند که قبلاً هم در قم انجام داده بودند .

از تشکیل بسیج مدرسه چند هفته ای گذشته بود . زنگ مدرسه به صدا در آمد . مدتی بعد دانش آموزان پشت میزهای چوبی نشستند . اندک اندک موج هیاهو فرونشست و سکوت و آرامش به کلاس بازگشت .

لحظه های آمدن آموزگار به کلاس ، با کندی سپری می شد . انتظاری شیرین محمد حسین را در خود فروبرده بود . همه ساکت بودند . با خودش می گفت : " معطل نشو پسر ! وقتش رسیده . "

به خودش نهیب زد و از جا برخاست .

-          بچه ها ! لطفاً توجه کنید .

صدای خفه اش سکوت کلاس را بر هم زد . سرها به طرفش برگشت و نگاه ها مثل پروانه های خسته بر لب های خشکیده ی او نشست .

-          اگر مایل هستید ، همگی پول جمع کنیم و کلاس را نقاشی کنیم .

هنوز حرفش به آخر نرسیده بود که همهمه ی آرامی از هر سوی کلاس برخاست . دیگر نیازی نمی دید که بایستد و حرف بزند . نشست و منتظر ماند تا بچه ها فکر کنند و نظر بدهند .

http://mbasiji.mihanblog.com

همه موافق بودند . بعضی ها پول آوردند . بعضی ها هم از دست و بازوی خودشان مایه گذاشتند و کلاس درس را در چند روز نقاشی کردند . روز جمعه ، محمد حسین و چند نفر دیگر از دانش آموزان به مدرسه آمدند و وسایل کلاس را که در اتاق دیگری چیده بودند ، به جای اول برگرداندند .

بچه ها با لذت و اعتماد به نفس نشسته بودند و اولین روز هفته را استقبال می کردند .

آقای علیزاده همراه با ناظم مدرسه به کلاس آمد . بچه ها ، هماهنگ و فرز از جا برخاستند و منتظر ماندند .

-          بفرمایید خواهش می کنم .

پس از نشستن بچه ها ، نگاه های پر از تحسین به در و دیوار و سقف دوخته شد .

-          آقای محمد حسین فهمیده !

-          بله ...

-          بفرمایید اینجا لطفاً !

محمد حسین از پشت نیمکت بیرون آمد و نزدیک تخته سیاه ، رو به روی دانش آموزان ایستاد .

بالاتر از تخته سیاه و نزدیک به سقف ، قاب کوچکی آویخته بود که روی آن نوشته شده بود : " خدا را فراموش مکن . "

کمی پایین تر از آن ، عکس امام زینت بخش دیوار و کلاس بود .

-          بچه ها توجه کنید ! همه ی شما بسیجی هستید . این کلاس درس با کمک شما و به دست شما نقاشی شده است .

آقای ناظم با نگاهی تحسین آمیز به محمد حسین خیره شد و در حالی که شقیقه هایش سرخ و برافروخته شده بود ، دست روی شانه ی کوچک و افتاده ی محمد حسین گذاشت ، اما با این کار تکانی خورد و احساسی تازه تمام وجودش را لرزاند . این محمد حسین فهمیده کوچک تر و ریز اندام تر از آن بود که نشان می داد . ناظم در حالی که تا اندازه ای اختیارش را از دست داده بود ، سعی کرد که نگاهش به هیچ کدام از شاگردان نیفتد و ادامه داد : " من از همه شما تشکر می کنم و از این که با شما هستم ، خدا را شکر می کنم ." بچه ها ، هم چنان ساکت و بی حرکت نشسته بودند و حتی پلک هم نمی زدند .

آقای ناظم ، شتابزده و شرمگین با محمد حسین و آموزگار دست داد . آن گاه ، زانوهایش را کمی خم کرد و با تواضع خداحافظی کرد و رفت . بچه ها با انضباط تمام برخاستند و نشستند . آقای علیزاده تا چند ثانیه مات و مبهوت مانده بود . شور و شوق بی اندازه ای بر زبانش قفل زده بود . تمام کلاس پر از هوای تازه بود و عطر پیوند و شمیم خوش همدلی و همکاری در فضای کلاس موج می زد .

هیچ کس نمی دانست که محمد حسین فهمیده ، بزرگ مرد  کوچک کلاس ، زودتر از همه از آن جا خواهد رفت ؛ حتی پیش از آن که دیوارهای تمیز و نقاشی شده ی کلاس ، خط خطی یا زخمی شود .

پی نوشتها :

1- پنجم آذرماه 1358

2- دوازدهم بهمن ماه 1357

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: بسیج ، فهمیده ،
نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن 1389 | لینك ثابت | نظرات ( )
عناوین آخرین مطالب ارسالی
هم سنگران
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...