تبلیغات
بسیجی مخلص
درباره وبلاگ

امام خمینی ( ره ) : رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است ، با نارنجك خود را زیر تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید .
زمان
كارنامه ی عملیات های دفاع مقدس
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
تفحص در مطالب
خبرنامه وبلاگ
برای اطلاع از به روز شدن وبلاگ در خبرنامه عضو شوید





Powered by WebGozar

نظرسنجی
آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
پیام ها
اندازه قلم : گ گ گ

پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . با توجه به رسالت خطیر معرفی ابعاد زندگانی بسیجی شهید محمد حسین فهمیده، بر آن شدیم تا در وبلاگ بسیجی مخلص، به عنوان وبلاگ جامع این شهید عزیز زین پس مطالب كتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی، انتشارات مدرسه را تایپ نموده و در وبلاگ قرار دهیم؛ اگر نظری راجع به این موضوع دارید حتما با ما در میان بگذارید

فهمیده و علاقه به تحصیل

http://mbasiji.mihanblog.com

ناگهان هیاهوی بچه ها قطع شد . مادر ، سراسیمه به حیاط دوید . محمد حسین با سری شکافته و خونی که از سر و صورتش می ریخت ، با خونسردی ایستاده بود . مادر ، هراسان و اشک ریزان خود را به او رساند و کمک خواست .

مدتی بعد ، محمد حسین را به بیمارستان رساندند و تا زمانی که زخمش را بستند و بازگشت ، حتی قطره ای اشک از چشمانش سرازیر نشد . داوود که خود را مقصر می دانست ، غمگین بود . با زبان و نگاه ، بارها از بردادرش دلجویی کرد و از او عذر خواست . محمد حسین که سعی داشت خودش را شاداب نشان بدهد ، به او فهماند که این اتفاق خواست خدا بوده و به خیر گذشته است .

اهل خانه برایش دلسوزی می کردند ، چرا که می دانستند اگر محمد حسین به جای آن ها بود ، بیش تر دل می سوزاند و مهربانی می کرد .

-          امروز که گذشت . فردا هم استراحت کن .

-          یعنی غیبت کنم ؟

-          نه پسرم ! بابا گواهی پزشکی گرفته .

محمد حسین با بی میلی در خانه ماند و به مدرسه نرفت . نزدیکی های ظهر بود که صدای در بلند شد . حسن با شادی و هیجان به طرف در رفت ، اما نتوانست آن را باز کند .

http://mbasiji.mihanblog.com

- مادر ! انگار با شما کار دارند .

زهرا چادر مادرش را به دستش داد و منتظر ماند .

-          دخترم ! خودت برو ، شاید همسایه ها باشند .

زهرا چادرش را سرش کرد و به طرف در رفت .

-          منزل حاج آقا فهمیده ؟

-          بله ، بفرمایید .

صدا ، ناآشنا بود . زهرا به سرعت جواب داد و در را باز کرد .

-          سلام خواهر ! من علیزاده هستم ، معلم محمد حسین .

-          سلام ، بفرمایید خواهش می کنم ، بفرمایید .
خیلی ممنون ، بفرمایید بچه ها .

آقای علیزاده ، چند نفر از بچه ها را که همراهش بودند به داخل راهنمایی کرد و خودش بعد از همه پا به حیاط خانه گذاشت .

آن ها تا اذان ظهر نشستند و هنگام رفتن با او روبوسی کردند .

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

http://mbasiji.mihanblog.com



ارسال شده در: سیره شهید ،
برچسب ها: شهید فهمیده ، تحصیل ، علاقه ، سرشکسته ،
نوشته شده در دوشنبه 14 تیر 1389 | لینك ثابت | نظرات ( )
عناوین آخرین مطالب ارسالی
هم سنگران
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...