تبلیغات
بسیجی مخلص
درباره وبلاگ

امام خمینی ( ره ) : رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است ، با نارنجك خود را زیر تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید .
زمان
كارنامه ی عملیات های دفاع مقدس
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
تفحص در مطالب
خبرنامه وبلاگ
برای اطلاع از به روز شدن وبلاگ در خبرنامه عضو شوید





Powered by WebGozar

نظرسنجی
آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
پیام ها
اندازه قلم : گ گ گ

پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . با توجه به رسالت خطیر معرفی ابعاد زندگانی بسیجی شهید محمد حسین فهمیده، بر آن شدیم تا در وبلاگ بسیجی مخلص، به عنوان وبلاگ جامع این شهید عزیز زین پس مطالب كتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی، انتشارات مدرسه را تایپ نموده و در وبلاگ قرار دهیم؛ اگر نظری راجع به این موضوع دارید حتما با ما در میان بگذارید

در مسجد ( قسمت دوم )

داوود ، حالت عجیبی پیدا كرده بود . دیگر وجود خودش را احساس نمی كرد . تا چند دقیقه ی پیش در پیچ و خم اندیشه هایی گوناگون اسیر بود ، اما حالا می خواست با اولین گروهی كه اعزام می شدند ، به جبهه برود . تصمیم گرفته بود فردا با صاحب كار خودش تسویه حساب كند ؛ پدر و مادرش را راضی كند و خودش را به منطقه عملیاتی برساند . از طرفی دیگر ، نگران برادر كوچكش بود . نمی خواست محمد حسین اعزام شود ، ولی می دانست كه او در تصمیم خودش ثابت قدم و پابرجاست .

آخرین هفته ی شهریور ماه بود . مدرسه خیابانی حالت نیمه تعطیل داشت . گاه گاهی یكی از دانش آموزان با پدر و مادرش می آمد و مدتی بعد می رفت . مدرسه برای شروع سال تحصیلی جدید آماده می شد .

دستی كوچك و لرزان ، شاخه ی گل زیبایی را محكم نگه داشته بود . دو چشم شبگون و بی تاب ، آقای علیزاده را كه در حیاط مدرسه قدم می زد و حسرت دیدار بچه ها را به دل داشت ، تماشا می كرد . هنگامی كه محمد حسین از حضور آموزگارش مطمئن شد ، بی درنگ برگشت و به مغازه ی قنادی رفت . پول هایی را كه در جیب داشت ، با دست لمس كرد ؛ هرگز آن همه برایش بی ارزش نبودند . شیرینی های خامه ای را با نگاه زیر و رو كرد . می دانست كه دیگر هیچ طعمی ندارند . برای خوردنشان ذره ای اشتها نداشت .

-          بفرمایید آقا پسر !

از تماشای شیرینی ها لذت نمی برد .

-          لطفاً از این ها ...

و با دستش نوعی از شیرینی ها را نشان داد كه بیش تر به چشم می آمدند .

- از این ها ؟

- بله ، لطفاً یك كیلو .

مغازه دار شیرینی دیگری را نشان داده بود و حالا مشغول پر كردن جعبه بود .

-          بفرمایید آقا پسر .

-          خیلی ممنون ، بفرمایید .

-          خدا بركت بده .

 http://mbasiji.mihanblog.com

محمد حسین بی معطلی خداحافظی كرد و بیرون آمد . با آرامش اما شتاب آلود به مدرسه رسید . آموزگار ، بی هدف در حیاط مدرسه قدم می زد . از چنار پیر و كهنسال جز چند برگ خشكیده و زرد چیزی برایش باقی نمانده بود . محمد حسین احساس می كرد آمده است تا به عهد خودش وفا كند . انگار همین دیروز بود كه آقای علیزاده در كنارش نشسته بود و با هم صحبت می كردند . او از تصمیم خودش برای رفتن به جبهه حرف زده بود و با اطمینان گفته بود كه به جبهه خواهد رفت .

-          سلام آقا !

-          سلام ، روز شما به خیر ، چه عجب ؟!

-          آقا ! ببخشید اگر دانش آموز خوبی نبودیم .

آموزگار كه انتظار دیدن او را نداشت ، سربلند كرد و با هیجان گفت : " حسین ! تو هستی ؟ این جا چه كار می كنی ؟ مدرسه ها كه هنوز باز نشده ! "

-          بفرمایید آقا ! برای خداحافظی .

و شاخه گلی زیبا و عطر آگین را به او تقدیم كرد .

آقای علیزاده با درماندگی پرسید : " شوخی می كنی ؟! فقط چند روز تا بازشدن مدرسه ها باقی نمانده . "

-          نخیر آقا ! شوخی نمی كنیم .

-          پس چرا ؟ ...

-          با اجازه ی شما فقط چند روز فرصت داریم ...

با هم خداحافظی كردند . محمد حسین جعبه شیرینی را هم به آقای علیزاده داد . آخرین حرف ها را با زبان و نگاه گفتند و از هم جدا شدند .

-          التماس دعا ! ...

-          محتاج به دعا ...

محمد حسین ، با قدم های كوتاه ، آرام آرام دور شد و از حیاط مدرسه بیرون رفت .

-          فهمیده !

صدای آقای علیزاده كه از عمق دل برمی خاست ، بغض شد و در گلو شكست . او می رفت ، دور می شد و با هر قدم ، فاصله ای را كه بین آقای معلم و روزگار كودكی و نوجوانی اش افتاده بود ، بیش تر نشان می داد . آموزگار ، سرد و سنگین بر جای مانده بود . دلش برای خودش تنگ شده بود . دلش برای كودكی و نوجوانی خودش تنگ شده بود . چرا نتوانسته بود عوض نشود ؟ چرا كودك و نوجوان نمانده بود ؟

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: محمد حسین ، فهمیده ،
نوشته شده در جمعه 2 بهمن 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
عناوین آخرین مطالب ارسالی
هم سنگران
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...