تبلیغات
بسیجی مخلص
درباره وبلاگ

امام خمینی ( ره ) : رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است ، با نارنجك خود را زیر تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید .
زمان
كارنامه ی عملیات های دفاع مقدس
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
تفحص در مطالب
خبرنامه وبلاگ
برای اطلاع از به روز شدن وبلاگ در خبرنامه عضو شوید





Powered by WebGozar

نظرسنجی
آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
پیام ها
اندازه قلم : گ گ گ

پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . با توجه به رسالت خطیر معرفی ابعاد زندگانی بسیجی شهید محمد حسین فهمیده، بر آن شدیم تا در وبلاگ بسیجی مخلص، به عنوان وبلاگ جامع این شهید عزیز زین پس مطالب كتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی، انتشارات مدرسه را تایپ نموده و در وبلاگ قرار دهیم؛ اگر نظری راجع به این موضوع دارید حتما با ما در میان بگذارید

آماده برای نبرد ( قسمت دوم )

محمد حسین ، مات و مبهوت به نقطه ای دور و ناپیدا خیره مانده بود . مادر ، بی صدا به او نزدیک شد . از تماشای پسرش لذت می برد و در عین حال دلواپس می شد . ده روزی که محمد حسین همراه با بچه های پایگاه مقاومت مسجد به منطقه رفته بودند ، برایش ده قرن گذشت . هنگام رفتن ، زبانش به گفتن باز نشد . محمد حسین در برابرش ایستاده بود . حاضر و آماده بود و خیلی هم عجله داشت . امتحان های ثلث سوم نزدیک بود . هوایی لطیف و روح نواز در فضا موج می زد . محمد حسین بی خیال و خونسرد پرسیده بود : " مادر ! با من کاری ندارید ؟ با اجازه ی شما ساعت دو حرکت می کنیم . "

عقربه های زشت و بدترکیب ساعت روی تاقچه با سرعت جلو می آمدند و خودشان را به سمت ساعت دو بعد از ظهر می کشیدند . هر حرکت کوچک آنها برای مادر هول آور بود و آزار دهنده .

-  مادر ! من رفتم ، خداحافظ  .

-   ...

-  از آقا جان هم خداحافظی می کنم .

محمد حسین رفته بود . هم اجازه گرفته بود و هم اجازه نخواسته بود ؛ مثل همیشه که هیچ وقت برای کمک کردن به مادرش چیزی نمی پرسید .

محمد حسین تنها نشسته بود . آستین هایش را بالا زده بود و دست های لاغر و باریکش هنوز از آب وضو نمناک بود . مادر ، دوست داشت تا ساعت ها او را تماشا کند . بی آن که بخواهد ، پرسید : " حسین ! "

-  بله مادر ، سلام !

-   سلام پسرم ! به کجا نگاه می کنی مادر ؟

-  به قبر خودم .

 http://mbasiji.mihanblog.com

آرام و زیر لب پاسخ داد . پیدا بود که نمی خواهد مادرش متوجه شود . مادر نشنیده گرفت . خودش را فریب داد که : نه ، اشتباه کرده ام . حتماً منظور محمد حسین را خوب نفهمیده ام .

-  پاشو بیا ! من رفتم . پاشو دیگه ، شب شد .

-  چشم مادر ! همین الان .

سنگین از جا برخاست . از پاییز و واپسین لحظه های غروب کنده شد و به دنبال مادر به اتاق رفت .

از فراز گلدسته های مسجد ، آوای اذان مغرب بر می خاست و آرامش را به دل های خسته برمی گرداند . داوود منتظر آمدن برادرش بود و این پا و آن پا می کرد تا با هم به مسجد بروند و نماز بخوانند .

حیاط مسجد از همیشه شلوغ تر به نظر می رسید . در هر گوشه ای گروهی سرگرم گفت و گو بودند . آقای احمدی هنوز نیامده بود . صف ها کم کم شکل می گرفت و مرتب می شد .آن هایی که در صف نشسته بودند ، با هم حرف می زدند و کنجکاوی بقیه را بر می انگیختند .

-  عراق به ایران حمله کرده ؛ از خیلی وقت پیش .

و با این خبر ، بیش تر به هم نزدیک می شدند .

- از کجا معلوم ؟

- چند هفته ای هست . ما که درست و حسابی خبر نداریم .

امام جماعت از راه رسید . صدای بلند صلوات فضای مسجد را پر کرد . یکی از بچه های پایگاه پشت بلندگو ایستاد و مکبر شد .

نماز اول و دوم خوانده شد ، اما مسجد هم چنان شلوغ بود . قبل از خواندن دعا ، آقای احمدی رو به جماعت کرد و در حالی که با نگاه کردن به دیوارهای مسجد – که آیه های قرآن را بر سینه داشتند – سعی می کرد توجه نمازگزاران را به خود جلب کند ، گفت : " توجه بفرمایید ! قبل از اینکه حاج آقا مقدسی دعای فرج امام زمان (عج) را بخوانند و ما هم با او زمزمه کنیم ، عرض می کنم که برادران محترم عضو پایگاه بعد از دعا تشریف داشته باشند تا چند دقیقه ای با هم صحبت کنیم . تشکر می کنم . والسلام .

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



ارسال شده در: سیره شهید ،
برچسب ها: فهمیده ، محمد حسین ،
نوشته شده در جمعه 2 بهمن 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
عناوین آخرین مطالب ارسالی
هم سنگران
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...