تبلیغات
بسیجی مخلص
درباره وبلاگ

امام خمینی ( ره ) : رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است ، با نارنجك خود را زیر تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید .
زمان
كارنامه ی عملیات های دفاع مقدس
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
تفحص در مطالب
خبرنامه وبلاگ
برای اطلاع از به روز شدن وبلاگ در خبرنامه عضو شوید





Powered by WebGozar

نظرسنجی
آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
پیام ها
اندازه قلم : گ گ گ

پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . با توجه به رسالت خطیر معرفی ابعاد زندگانی بسیجی شهید محمد حسین فهمیده، بر آن شدیم تا در وبلاگ بسیجی مخلص، به عنوان وبلاگ جامع این شهید عزیز زین پس مطالب كتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی، انتشارات مدرسه را تایپ نموده و در وبلاگ قرار دهیم؛ اگر نظری راجع به این موضوع دارید حتما با ما در میان بگذارید

مایه آرامش پدر

آن روز (1) برای پدر روز خوب بود یا بد ، نمی دانست ؛ نمی توانست بداند . روز عجیبی را شروع کرده بود . روز عجیبی را می گذراند . خسته از تکرار روزها و شب های طولانی و کسالت بار ، مغازه ای اجاره کرده بود تا در غربت ، از خانه و خانواده اش دور نباشد . هنوز خستگی سال ها آوارگی در جاده ها از تنش بیرون نرفته بود . خوشحال بود و روزی هزار بار به درگاه خدا شکر می کرد .

آن روز ، تمام مشتری ها ، رهگذر ها ، نگاه ها ، صداها و همه چیز حالت عجیبی داشت . در تمام عمر ، هرگز روی به آن قاعده ندیده بود . دلش بهانه می گرفت ، اما نمی دانست چرا .

ناگهان صدای قدم هایی نرم و سبک او را از سفر در سرگردانی و حیرانی بازداشت .

-          سلام آقا جان ! خسته نباشید .

سر بلند کرد . از وادی حیرانی بیرون آمد . محمد حسین در برابرش ایستاده بود . به آستانه ی در تکیه داده بود و نگاهش می کرد .

-          ...

آن قدر حیرت زده بود که حتی نتوانست کلامی به زبان بیاورد . آیا با آمدن پسرش همه چیز تمام شده بود ؟ آیا همه ی آنچه را که باید در آن روز اتفاق می افتاد ، اینک در برابر خودش می دید . با زبانی خشک و سنگین ، به زحمت گفت : " سلام پسرم ! چه عجب ! خبری شده ؟ "

-          نه ، چیزی نیست .

-          پس بیا ، بیا بنشین یکی – دو دقیقه ی دیگه با هم بر می گردیم .

http://mbasiji.mihanblog.com

و با دست به میوه ها اشاره کرد  ؛ میوه هایی که هر کدام با زبانی نا آشنا و گنگ مشغول گفت و گو بودند . پسرک بی توجه به هرچه که بود ، گفت : " پدر اجازه می دهید به جبهه برم ؟ "

میوه های تازه و رنگارنگ خود را به چشم محمد حسین می کشیدند . انگار از او می خواستند که مثل بعضی از روزها به سراغ آنها برود و تمیزشان کند ، ولی قلب کوچکی که در سینه ی او می تپید ، تنها مجال اندیشیدن درباره ی سفر را به او می داد . به سفری می اندیشید که در پیش داشت و دیگر هیچ

پدر حرفی نزد . برای نخستین بار احساس کرد که دلش تنگ شده و برای کسی که در مقابلش ایستاده ، بی قراری می کند .

می خواست بگوید که فقط چند روز به باز شدن مدرسه ها باقی مانده ، اما زبانش به گفتن باز نشد . بهت زده و خاموش نگاهش کرد . خیره شد به چشم های پرنده ای که از آغاز ، بیم پریدن و رفتنش را داشت . لحظه های خداحافظی به تندی سپری شد .

یک مشتری ، بی خبر از همه جا پا به مغازه گذاشت و سلام کرد . کسی جوابش را نداد . فکر کرد که باید به دکان دیگری برود . خارج شد و رفت ؛ کسی متوجه ی آمدن و رفتنش نشد .

سکوتی سرد و سنگین بر زمین و آسمان و به تمام زندگی مرد سایه انداخت . سرد و بی روح ، پسرش را بوسید و تسلیم رفتن او شد . محمد حسین شادمانه رفت . پرنده ی سبک بالی بود که در بیکرانه ی آسمان آبی رنگ بال می زد و تا بی نهایت آسمان و تا بی نهایت خدا می رفت .

پی نوشت ها :

1- روز بیست و پنجم یا بیست و ششم شهریور ماه 1359 شمسی.

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: شهید فهمیده ، بسیجی مخلص ، محمد حسین ،
نوشته شده در سه شنبه 24 آذر 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
عناوین آخرین مطالب ارسالی
هم سنگران
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...