تبلیغات
بسیجی مخلص
درباره وبلاگ

امام خمینی ( ره ) : رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است ، با نارنجك خود را زیر تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید .
زمان
كارنامه ی عملیات های دفاع مقدس
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
تفحص در مطالب
خبرنامه وبلاگ
برای اطلاع از به روز شدن وبلاگ در خبرنامه عضو شوید





Powered by WebGozar

نظرسنجی
آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
پیام ها
اندازه قلم : گ گ گ

پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . با توجه به رسالت خطیر معرفی ابعاد زندگانی بسیجی شهید محمد حسین فهمیده، بر آن شدیم تا در وبلاگ بسیجی مخلص، به عنوان وبلاگ جامع این شهید عزیز زین پس مطالب كتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی، انتشارات مدرسه را تایپ نموده و در وبلاگ قرار دهیم؛ اگر نظری راجع به این موضوع دارید حتما با ما در میان بگذارید

سفر به تهران

http://www.mbasiji.mihanblog.com

پدر از مدتی پیش ، همسفر تازه ای یافته بود ؛ شادی قبولی بچه ها و امید رفتنشان به دانشگاه در سال های آینده .

" همسفر " در تمام طول راه با او بود و کمتر تنهایش می گذاشت . او را وسوسه می کرد و "راه"را نشان می داد .

هوای رفتن داشت . هوای رفتن به تهران از گوشه ی قلبش کنده نمی شد . خیلی از آشناها به تهران کوچیده بودند . بیش تر قوم و خویش ها آن جا بودند و گاه به گاه پیغامشان می رسید .

- از این راه خسته شده ام . چه قدر اسیر جاده ها باشم ؟

از کار خسته نمی شد ، اما این بار خستگی را بهانه کرده بود .

- با امروز و فردا کردن نتیجه ای نمی گیریم . نباید معطل کنیم .

مادر با دلسوزی گفت : " من موافقم . هم به خاطر شما ، هم به خاطر بچه ها . "

بجز مادر ، بچه ها هم راضی بودند . آنها شهر قم را دوست داشتند ، ولی رفتن به تهران ، برایشان رویایی شیرین بود که با بی صبری انتظارش را می کشیدند .

عمر انتظار بچه ها کوتاه بود و زود به سر آمد . چند روزی از تصمیم پدر نگذشته بود که خانه ی دلخواهش را خرید . خانه ی قدیمی را به یکی از همسایه ها فروختند . اثاثیه را با شوق بسیار جمع کردند و راهی تهران شدند . دیدن خانه ی جدیدشان در کرج همه را خوشحال کرده بود . با کنجکاوی به گوشه و کنار اتاق ها و حیاط سر می کشیدند . در خیال ، روزهایی را می دیدند که پدر بزرگ و مادر بزرگ و قوم و خویش ها به آنجا می آمدند و با آنها می ماندند .

زندگی در خانه ی جدید ، هر روز شکل تازه ای به خود می گرفت . انگار باید همه چیز عوض می شد .

پدر که از شغل رانندگی دست کشیده بود ، نزدیک خانه یک مغازه میوه فروشی اجاره کرده و به کسب و کار مشغول بود . داوود هم پس از ترک تحصیل سرگرم کاری شده بود که دلش می خواست .

همسایه های خوب و مهربانی داشتند که از احساس تنهایی و دلتنگی آنها کم می کردند .

در همان روزها که انتظار دیدار هیچ آشنایی را نداشتند ، محمد حسین متوجه نگاه هایی آشنا شد . در چند قدمی او ، پسرکی ایستاده بود و نگاهش می کرد . بی اختیار دست از بازی کشید و کنار او رفت . بچه های دیگر هم چنان سرگرم بازی بودند .

هر دو لبخند زنان به هم نزدیک شدند . گویی به طرف گنجی بزرگ قدم بر می داشند .

-          سلام !

-          سلام !

-          محمد حسین ! مرا نمی شناسی ؟

-          ...

محمد حسین نمی دانست چه جوابی باید بدهد . او را می شناخت و نمی شناخت . کم کم چیزهایی به یادش می آمد .

-          چرا ...

پسرک خودش را معرفی کرد و محمد حسین را به خود آورد . هر دو خندیدند و برای بار دوم با هم دست دادند . او یکی از هم کلاسی های محمد حسین بود . با هم روی یک نیمکت می نشستند ، در دبستان روحانی قم . پسرک با خانواده اش برای میهمانی به کرج آمده بود و به زودی برمی گشت .

http://www.mbasiji.mihanblog.com

- نگفتی ، این جا راحتی یا نه ؟

محمد حسین تکانی خورد و لرزید . یاد خانه ی قدیمی و محله خوب و با صفایشان ، مسجد و گلبانگ اذانش در هر سحر و ظهر و غروب ، بچه های مسجد و آقای حسینی ، معلم ها و دانش آموزان مدرسه روحانی و حافظ ... ، یکی پس از دیگری مانند غنچه هایی عطرآگین و خوشبو در باغ ذهن شکفت .

آمدن به خانه جدید و دست و پنجه نرم کردن با سختی های زندگی ، فرصت فکر کردن به تمام آرزوها را از او گرفته بود . با یادآوری گذشته ها ، احساس نشاط و شادابی کرد . مثل اینکه چیز تازه ای یافته باشد ، با رضایت جواب داد : " تازه فهمیده ام که نه . هنوز با کسی دوست نشده ام . مصنوعی زندگی می کنم . "

-          دلت برای قم تنگ نشده ؟

-          چرا ، خیلی !

لحظه ای به هم خیره شدند . قطره های اشک به گوشه ی چشم محمد حسین نیش زد . به خودش پیچید و گفت : " چرا نمی آیی بازی کنیم ؟ ما هم تازه با هم آشنال شده ایم . "

سرگرم بازی شدند . کمی بعد ، محمد حسین همان حرفی را با خودش زمزمه کرد که قبل از آمدن به تهران از پدرش شنیده بود : " همه جای زمین ، خاک خداست . "

این حرف پدر ، ورد زبانش شده بود و با گفتن آن آرام می شد .

روزی که برای اولین  بار به مدرسه راهنمایی " خیابانی " کرج قدم گذاشت ، به خود نهیب زد : " همه بچه ها دوست تو هستند ! هیچ کس غریبه نیست ! "

عطر خوش پاییز در همه جا پیچیده بود . مدرسه پر از بچه های درشت هیکلی بود که هیچ توجهی به او نداشتند . حتی بیش تر هم کلاسی هایش از او بزرگ تر به نظر می رسیدند .

بچه ها کم کم حضور محمد حسین را احساس می کردند ؛ نوجوان لاغر و ریز اندامی که سایه های هزاران اندیشه در عمق نگاهش نهفته بود . آنها در باور و ناباوری ، او را و چشم های ژرف نگر او را می دیدند . نمی دانستند کودک است یا نوجوان و تا مدتی او را به بازی نگرفته بودند ، اما اندک اندک پی می بردند که در میان هر جمع ، بزرگ مردی کوچک است . هر سخن سنجیده ای را می شنید و می فهمید . بیش تر از دیگران توجه می کرد . حرف حق را می گشود و حقیقت را بی هیچ ملاحظه ای می گفت .

آقای علیزاده معلم کلاس سوم راهنمایی مدرسه شهید محمد خیابانی ، زودتر از بقیه ، دانش آموز تازه وارد را شناخت . او سعی کرد مثل همیشه محمد حسین را معرفی کند : " بچه ها توجه کنید ! بچه ها ! توجه کنید دوست جدیدی به جمع دوستان شما اضافه شده ؛ آقای محمد حسین فهمیده  "

اما در واقع نیازی به این کار نبود . بچه ها او را شناخته بودند . محمد حسین در همان روزهای نخست ورودش به مدرسه نشان داده بود که هرگز زیر بار ظلم و ستم نمی رود ، شجاع و دلیر است و از کسی نمی ترسد و این خصلت ها برای همه جالب بود . ابراز عقیده ی صریح و داشتن شخصیت ثابت و عقیده ی ارزشمند ، باعث شده بود که عده ای نتوانند به راحتی با او مدارا کنند . حاصل این رفتار ، چند نوبت نزاع و درگیری بود که با کتک خوردن محمد حسین پایان یافته بود .

محمد حسین ، در مدرسه ای که همه دانش آموزانش با او بیگانه بودند ، دوستان عزیزی یافت ؛ آموزگارش آقای علیزاده و دانش آموز کلاس اول نظری ، مسعود آقاجانی ، ولی همه ی بچه ها را دوست داشت ، حتی کسانی را که با او دعوا کرده بودند و از داوود هم بزرگتر بودند .

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

http://www.mbasiji.mihanblog.com



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: محمد حسین فهمیده ، زندگی نامه ،
نوشته شده در شنبه 30 آبان 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
عناوین آخرین مطالب ارسالی
هم سنگران
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...