تبلیغات
بسیجی مخلص
درباره وبلاگ

امام خمینی ( ره ) : رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است ، با نارنجك خود را زیر تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید .
زمان
كارنامه ی عملیات های دفاع مقدس
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
تفحص در مطالب
خبرنامه وبلاگ
برای اطلاع از به روز شدن وبلاگ در خبرنامه عضو شوید





Powered by WebGozar

نظرسنجی
آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
پیام ها
اندازه قلم : گ گ گ

پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . با توجه به رسالت خطیر معرفی ابعاد زندگانی بسیجی شهید محمد حسین فهمیده، بر آن شدیم تا در وبلاگ بسیجی مخلص، به عنوان وبلاگ جامع این شهید عزیز زین پس مطالب كتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی، انتشارات مدرسه را تایپ نموده و در وبلاگ قرار دهیم؛ اگر نظری راجع به این موضوع دارید حتما با ما در میان بگذارید

نارنجک‏ ها تو را سبز کردند

http://mbasiji.mihanblog.com

قلبش کوچک بود، امّا دلی داشت به وسعت دریا.

هم‏ نام حسین علیه ‏السلام بود و هم رکاب شهادت. کوچک بود، امّا می ‏خواست حادثه‏ ای بالغ را از خود به یادگار بگذارد.

در ازدحام واژه‏ های تازه به دوران رسیده، صدایی شد از جنس جسارت و شهامت.

وقتی که آتش جنگ و عداوت زبانه می‏ک شید و بی‏ رحمی خویش را به تماشا می‏ گذاشت و محک می‏زد، آتش غیرت تو، تمام شعله‏ های سرکش را به تسلیم واداشت و عیار نام تو، بالاتر از تمام نام‏ ها ایستاد. کمربندی از جنس نارنجک، گرداگرد خویش بستی و به کمین ترس نشستی، تا ترس و هراس را غافلگیر کنی. تو واژه‏ای کوچک بودی و معنایی بزرگ و عمیق؛ عمیق ‏تر از زخم‏ های خاکستر شده‏ ات.

خشاب خشم خویش را پُر کردی و با اشک، به بدرقه خویش رفتی و با خون به پیشواز خویش. چفیه‏ ات را محکم به دور باور بارانی خویش بستی و منتظر نشستی، تا که ببینی کدام حادثه نصیب تو خواهد شد. شور در چشم‏ هایت موج می‏زد و عشق در خونت و خونت در رگانت به وجد آمده بود و به تلاطم. رو به ‏روی اشک‏ های پیر مراد خویش ایستادی و به سن و سال کوچک خویش پشت نمودی.

http://mbasiji.mihanblog.com

تو می‏ خواستی نشان بدهی که یک مشت می‏تواند پشت صدا را به لرزه درآورد.

می‏ خواستی نشان بدهی که باور تو ابتدایی نیست.

تو دانش ‏آموز نوجوانی بیش نبودی، امّا دکترای افتخاری‏ات را از دانشگاه عشق و عقیده به ولایت و شهادت گرفتی و نشان دادی که اگرچه کوچکی، امّا بزرگ زاده‏ ای و بلند اقبال. وقتی که چشم ‏های خویش را مرور کردی، چیزی جز باران نیافتی.

وقتی که اشک ‏های خویش را مرور کردی، چیزی جز یک دستی و زلالی نیافتی.

وقتی که به پای خویش نگریستی، جز اقتدار و ایستادگی، چیز دیگری برازنده تو نبود.

تو مهیّاترین شوق بودی و آماده ‏ترین ایثار

تو عاشق بودی و عشق، جز لاینفک خون تو بود.

رفتی و تمام نام‏ های بزرگ را دور زدی و از میان‏بُر عشق و شهادت، از جاده خاکی تن گذشتی و خود را به مقصد و مقصود رساندی.

خاکریز، ملتهب بود و آفتاب، بی‏قرار و چند قدم آن طرف‏ تر تو، آهن بود و آتش، گلوله بود و انفجار؛ و تو می ‏خواستی که در انفجار لحظه ‏های مرگ، نارنجک ها، دستان تو را سبز کنند.

چند قدم آن طرف‏ تر تو، ترس بود و تباهی، تیرگی بود و تیر.

چند قدم آن طرف ‏تر تو، حماسه بود و ایثار، جسارت بود و لحظه دیدار؛ و تو به خویشتن نگریستی و گریستی.

تو هنوز محمدحسین بودی؛ محمدحسینی که چند لحظه بعد، همراه ثانیه‏ ها، پودر می‏ شود و خاکستر.

بند پوتین خویش را محکم کردی و مشت‏ های خود را محکم‏ تر و گام در جاده ه‏ای نهادی که یک طرفه بود و بی ‏بازگشت.

و تو خویش را به زیر تانک افکندی تا نشان دهی که مرگ‏ های بزرگ، سنّ و سال نمی ‏شناسند.

تو خویشتن را به زیر تانک افکندی تا نشان دهی که:عاشق نمی‏ میرد هر آن کس منتهی نیست بر آسمان، عریانی سرخ رگانش.

محمد کامرانی اقدام

http://mbasiji.mihanblog.com

منبع: سایت حوزه



ارسال شده در: قطعه ادبی ،
نوشته شده در جمعه 15 خرداد 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
عناوین آخرین مطالب ارسالی
هم سنگران
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...