تبلیغات
بسیجی مخلص
درباره وبلاگ

امام خمینی ( ره ) : رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است ، با نارنجك خود را زیر تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید .
زمان
كارنامه ی عملیات های دفاع مقدس
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
تفحص در مطالب
خبرنامه وبلاگ
برای اطلاع از به روز شدن وبلاگ در خبرنامه عضو شوید





Powered by WebGozar

نظرسنجی
آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
پیام ها
اندازه قلم : گ گ گ

پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . با توجه به رسالت خطیر معرفی ابعاد زندگانی بسیجی شهید محمد حسین فهمیده، بر آن شدیم تا در وبلاگ بسیجی مخلص، به عنوان وبلاگ جامع این شهید عزیز زین پس مطالب كتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی، انتشارات مدرسه را تایپ نموده و در وبلاگ قرار دهیم؛ اگر نظری راجع به این موضوع دارید حتما با ما در میان بگذارید

خوبان هرگز نمی‏میرند

اندیشیدن به تو جسارتی بزرگ می‏ طلبد و نوشتن نیز. این خاک، هنوز مبهوت حماسه توست.

عشق را به نامت آمیخته‏ اند گویی؛ شهامت را نیز.

نگاه می‏کنی؛ تانک‏ها نزدیک ‏اند و همرزمان، خسته و عطشناک. چیزی به فاجعه نمانده است. وای که اگر تانک‏ها از خاکریز بگذرند، چه خواهد شد؟

باز هم نگاه می‏ کنی؛ به فاجعه می ‏اندیشی. برایت قابل تحمل نیست؛ دیدن تکه تکه شدن این همه مردانی که با ایشان خو گرفته‏ ای، سخت دشوار است. چه باید کرد؟

ناگاه، در عمق ذهن خویش، نوایی شگفت می‏ شنوی. حسی غریب در تو جان می‏گیرد. آری! باید شمشیرهای راکد را از سکون دیوارها جدا کرد و نارنجک‏ هایی که در انتظار لحظه شکفتن، ملتمسانه به تو خیره شده ‏اند. می ‏اندیشی که این شاید تنها کاری باشد که از تو ساخته است؛ پس شمشیر از غلافِ سوخته بیرون می‏ کشی.

اینک نارنجک‏ ها به پیکرت آویخته ‏اند و می‏ خندند. چشمانت، روی نزدیک‏ترین تانک قفل می‏ شود؛ پس «یا علی علیه‏السلام »! برمی‏ خیزی و فریاد هم رزمی که چه می‏کنی پسر؟... و تو می‏دوی...

و در مرگ خوبان رازی‏ست: خوبان هرگز نمی‏میرند.

اینک بر قله خاکریزها ایستاده‏ام، تا باد از کدامین جنگل دور، نام تو را با خویش خواهد آورد؟ بی‏ شک، مرگ تو باور کردنی نیست که حسین‏ ها همیشه در متن این قوم تکرار می‏ شوند؛ زنده و همیشه.

چه غیرتی دارد، بزرگ‏مرد سیزده ساله‏ ای که با یک دست شمشیر، و با دستی دیگر، شهامت را به دوش می‏ کشید!

صحرا، آغشته از بوی توست؛ بوی تو و شمشیر و نارنجک و آغشته از بوی عشق. ای روشن جاوید!

حسین همیشه فاتح این سرزمین!

من خوب می‏ شناسم لهجه بادها را، آن‏گاه که تو را در خویش زمزمه می‏ کند و می‏ شنوم صدای برگ‏ های نو شکفته در ابتدای بهار را وقتی که بر فراز خاکریز، گواه تکرار تو و مردانی چو تواند.

بی ‏شک، زبانم لال است از سرودن تو و قلم حتی از روایت آن‏چه تو بودی، آن‏چه تو کردی. قلم، ذهن بسته تاریکی‏ست در برابر روشنایی حضوری بزرگ، که تو باشی.

آن‏گاه که نارنجک‏ ها شکفتند و شعله‏ ها به فراز آمدند، تو را دیدم که چون روشن‏ترین قصه‏ های اساطیری، سوار بر گرده اسبی بالدار، عرض افق را مشتاق و قاطع، پیمودی و ناگاه به خورشید هفتم رسیدی؛ حتی هنوز، گاهی شیهه اسب را می‏ توان شنید.

مهدی میچانی فراهانی

منبع: سایت حوزه



ارسال شده در: قطعه ادبی ،
نوشته شده در جمعه 22 خرداد 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
عناوین آخرین مطالب ارسالی
هم سنگران
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...