تبلیغات
بسیجی مخلص
درباره وبلاگ

امام خمینی ( ره ) : رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است ، با نارنجك خود را زیر تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید .
زمان
كارنامه ی عملیات های دفاع مقدس
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
تفحص در مطالب
خبرنامه وبلاگ
برای اطلاع از به روز شدن وبلاگ در خبرنامه عضو شوید





Powered by WebGozar

نظرسنجی
آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
پیام ها
اندازه قلم : گ گ گ

پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . با توجه به رسالت خطیر معرفی ابعاد زندگانی بسیجی شهید محمد حسین فهمیده، بر آن شدیم تا در وبلاگ بسیجی مخلص، به عنوان وبلاگ جامع این شهید عزیز زین پس مطالب كتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی، انتشارات مدرسه را تایپ نموده و در وبلاگ قرار دهیم؛ اگر نظری راجع به این موضوع دارید حتما با ما در میان بگذارید

زیباترین اسطوره شهادت ( زندگی نامه شهید فهمیده )

http://mbasiji.mihanblog.com

 شهید محمدحسین فهمیده، در روز شانزدهم اردیبهشت ۱۳۴۶ در روستاى سراجه قم چشم به جهان گشود. و تحصیلات ابتدایى و نیز اول و دوم راهنمایى را در شهر مقدس قم سپرى كرد. وى در سال ۱۳۵۷ به همراه خانواده اش از قم به شهرستان كرج عزیمت نمود. قبل از پیروزى انقلاب و در اوج نهضت پرافتخار انقلاب اسلامى، مرتباً از كرج به قم مى رفت و اعلامیه هاى حضرت امام را با خود به كرج مى برد و پخش مى كرد.
شهید محمدحسین فهمیده دلباخته حضرت امام بود. پدر بزرگوار وى مى گوید: «حسین یك بار تصادف كرد و طحال او پاره شد. بعد از مدتى بسترى شدن در بیمارستان، زمانى كه او از بیمارستان مرخص شد، یازدهم بهمن ماه ۵۷ بود كه فرداى آن روز امام قدم برخاك میهن نهادند. حسین گفت: من باید بروم تا امام را از نزدیك زیارت كنم. به او گفتیم: تو دیروز از بیمارستان آمده اى، او گفت: من حتماً باید بروم و با برادرش (شهید داوود) به زیارت حضرت امام رفتند.>>

http://mbasiji.mihanblog.com

تا این كه انقلاب به پیروزى رسید و حسین مانند خیل عظیم جوانان جان بركف به خدمت انقلاب نوپاى اسلامى درآمدند. از ابتداى تجاوز رژیم بعثى عراق به كشورمان، حسین به نداى امام لبیك گفت و عازم منطقه كردستان گردید. اما به علت سن و سال كم و قد كوتاهى كه داشت او را از جبهه برگرداندند و از خانواده او تعهد گرفتندكه حسین دیگر به جبهه نرود. اما محمدحسین به آنان گفته بود: «خودتان را زیاد زحمت ندهید. اگر امام فرمان دهد، هر كجا كه باشم آماده هستم. من باید به مملكت خود خدمت كنم
روزى كه خبر سقوط خرمشهر در كشور منتشر شد، دیگر حسین تحمل نكرد، دوربین برادرش «داوود فهمیده» را - كه دو سال بعد از او به شهادت رسید - برداشت و بار دیگر عازم جبهه شد
پدر وى در این زمینه مى گوید: «جنگ كه شروع شد و از روزى كه حضرت امام حكم بسیج دادند. ما دیگر حسین را ندیدیم، من اول در كارخانه قند و سپس در مغازه  كار مى كردم. ۴-۵ روز به مهر مانده بود. بچه ها مى خواستند به مدرسه بروند حسین پیش من آمد و گفت: اسم خواهرانم را در مدرسه نوشته ام، آنها این وسایل را مى خواهند. شما مى خرید یا من بخرم؟ گفتم: به خانه برو و به مادرت كمك كن. من خودم مى خرم و مى آورم. ولى من دیدم كه او همه كارهایش را انجام داده و پرسیدم حسین كو؟ مادرش گفت: به منزل آمد و دوربین داداشش را برداشت. پول هم گرفت كه برود نان بخرد. گفتیم حتماً برمى گردد، چون معمولاً دیر وقت به خانه مى آمد. اما سه روز گذشت و نیامد

على طحان یكى از دوستان وى مى گوید: «درگیرى در جبهه ها زیاد بود مرتباً رسانه ها خبر مى دادند كه مثلاً فلان منطقه را گرفتند، یك روز مسابقه فوتبال داشتیم. قرار بود حسین هم بیاید، حسین را زودتر از ساعت مقرر در میدان كرج دیدم. یك ساك روى دوش او بود. به او گفتم براى مسابقه آمده اى؟ گفت: من نمى آیم. گفتم: چرا؟ گفت: راستش مى خواهم بروم جبهه. مقدارى از مسیر را با هم رفتیم. حسین به من گفت پول گرفتم نان بخرم و برگردم. مقدارى پول به من داد و گفت: نان بگیر و به خانه ما ببر و حالا هم نگو كه من به جبهه رفته ام. چرا كه احتمال دارد بیایند دنبالم و مرا برگردانند. در ماشین نشست و رفت و این بار دیگر سن و سال اندك مانع حضور وى در خط مقدم جبهه نشد و او بارها به تنهایى به صف دشمن مى زد و با غنیمت گرفتن سلاح و مهمات به وظیفه خود عمل مى كرد
همچنین یكى از همرزمان وى مى گوید: «حسین یك بار زخمى شد. او را به بیمارستان بردند، اما از همان جا به خط برگشت. یكى از روزها از سنگر حسین سروصدایى بلند شد. از بگو مگوها چنین برمى آمد كه حسین مى خواهد به خط مقدم برود و فرمانده اجازه نمى دهد. حسین گفت: من باید بروم خط. فرمانده گفت: حسین، براى تو زود است. حسین هم گفت: ثابت مى كنم كه زود نیست. چند روز بعد بچه ها متوجه شدند كه حسین پیدایش نیست، از هر كس سراغ او را گرفتند، خبرى از او نشد. همه نگران بودند

ناگهان دیده بان یك سنگر متوجه نقطه  سیاهى شد كه از دور مى آمد. درست دیده بود یك نفر نزدیك مى شود. وقتى نزدیك تر شد، دیدند لباس عراقى به تن دارد. همه آماده شدند. اما او آشنا به نظر مى رسید. آرى، حسین بود! معلوم شد حسین با به هلاكت رساندن یك عراقى لباس هاى او را پوشیده و آمده تا ثابت كند كه براى او زود نیست
مدتى گذشت، ایام اول جنگ بود و جبهه ها وضعیت خوبى نداشت. حسین در منطقه كوت نواصر خرمشهر بود. آن روز آتش و دود همه جا را گرفته بود. بوى باروت، صداى انفجار و از همه بدتر اینكه هر لحظه نیروهاى عراقى نزدیك تر مى شدند. حسین و همرزمانش متوجه شدند كه به محاصره دشمن درآمده اند. صداى تانك ها به وضوح به گوش مى رسید. همه دل به خداى خود سپرده بودند و راضى به رضاى او.

حسین به همه سنگرها سركشید و وقتى از آخرین سنگر بیرون آمد، تعدادى نارنجك به كمر خود بسته بود و نارنجك دیگرى به دست داشت. تانك هاى دشمن به خوبى دیده مى شدند و اگر همین طور پیش مى آمدند، وضعیت نبرد بدتر مى شد. حسین هم این موضوع را فهمیده بود.

محمدحسین فهمیده راه مقابله را تشخیص داده بود. حسین آماده بود تا یكى از زیباترین و با عظمت ترین صحنه هاى تاریخ این كشور سرافراز را بیافریند. حسین انتظار رسیدن آخرین لحظات عمر دشمن را مى كشید. تانك ها نزدیك و نزدیك تر شدند. ناگهان شیر بچه اى به قلب دشمن زد و صف آهنین دشمن را هدف قرار داد. او به هیچ چیز جز انجام وظیفه نمى اندیشید. او زیر تانك رفت و ناگهان صداى انفجار تانك نوید شهادت او و هلاك دشمنان خداى او را مى داد.
یكى از همرزمان وى مى گوید: «نوجوان حماسه آفرین ایثار و كرامت، حسین فهمیده، آن هم در روزگارى كه نیروهاى پاسدار و بسیجى تحت فشار بیش از حد دشمن بودند، با حركت خدا پسندانه خود چنان بردشمن بعثى یورش برد كه مى توانم بگویم شهید بزرگوار حسین فهمیده با حركت خود، امید دشمن براى تصرف آبادان را ناامید كرد و به همه ما رمز مبارزه و مقابله با دشمنان اسلام را آموخت>>

رهبر انقلاب، در رابطه با شهید فهمیده فرموده اند: «شهید حسین فهمیده از آن مواردى است كه شخصیت هاى حقیقى به نماد و به حقایق اسطوره گون تبدیل مى شوند. ما در تاریخ خود از این موارد بسیار داریم و از جمله زیباترین آنها، شهادت این نوجوان بسیجى است. او سیزده ساله بود، اما با رشد، با شعور، با اراده و مصمم. كه كشور خود را مى شناخت، امام خود را مى شناخت، دشمن خود را مى شناخت، اهمیت وجود خود را هم مى شناخت و رفت این سرمایه را تقدیم عزت كشور و آینده انقلاب و منافع و مصالح مردم كرد. جسم او رفت. اما روحش زنده ماند و یادش ابدى شد و خاطره اش به صورت اسطوره درآمد. این الگوست.>>

http://mbasiji.mihanblog.com

منبع: روزنامه ایران



نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
عناوین آخرین مطالب ارسالی
هم سنگران
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...