تبلیغات
شهید فهمیده
درباره وبلاگ

امام خمینی ( ره ) : رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است ، با نارنجك خود را زیر تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید .
زمان
كارنامه ی عملیات های دفاع مقدس
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
تفحص در مطالب
آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
درد دلی با شهدا
وصیت نامه شهدا
میدان شهید فهمیده
پیوند های مرتبط
پیوندهای دوستان
خبرنامه وبلاگ
برای اطلاع از به روز شدن وبلاگ در خبرنامه عضو شوید





Powered by WebGozar

نظرسنجی
طراحان قالب
پلاک

Designed By : Learningbet
Edited & Translated To MihanBlog By : Mbasiji

پیام ها
اندازه قلم : گ گ گ

پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . با توجه به رسالت خطیر معرفی ابعاد زندگانی بسیجی شهید محمد حسین فهمیده، بر آن شدیم تا در وبلاگ بسیجی مخلص، به عنوان وبلاگ جامع این شهید عزیز زین پس مطالب كتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی، انتشارات مدرسه را تایپ نموده و در وبلاگ قرار دهیم؛ اگر نظری راجع به این موضوع دارید حتما با ما در میان بگذارید

ثبت نام جبهه

زخم های پی در پی گلوله های سربی و ترکش خمپاره ها و بمب ها بر پیکر سبز و صمیمی وطن نشسته بود و سوزش آن لحظه به لحظه بیش تر احساس می شد . دشمن ، امیدوار بود که در کمتر از یک روز شهر را به تصرف در آورد . فریاد خرمشهر ، ناله ای خاموش و بی صدا بود ، اما قلب هایی کوچک و عاشق ، با تمام وجود آن ها را می شنیدند .

کوچک و عاشق ، با تمام وجود آن را می شنیدند .

-          داوود ! بیا تا دیر نشده اسم نویسی کنیم .

داوود ، مات و مبهوت به چشم های پرغوغای برادر کوچکش چشم دوخت . محمد حسین از چه حادثه ای خبر می داد ؟ از کجا می دانست که چه هیاهویی در قلب برادر برپاست ؟

هر دو چشم در چشم هم داشتند . نگاهشان تا عمق دل های عاشق و بی قرارشان رخنه می کرد . آماده بودند و پا در راه . عاقبت ، بی قراری محمد حسین را به زانو در آورد . پرستوی عاشق و سبکبالی که یک آن از پرواز نمی ماند ، بر ستیغ بلند حادثه فرود آمده بود .

-          داوود جان ! من صبر نمی کنم .اگر خواستی ، تو هم بعد بیا .

برادر حرفی برای گفتن نداشت . و " سکوت " حرف هایش را گفت ؛ سکوتی خدایی و با شکوه . آخرین نمازی که در کنار هم خواندند ، عطر دعا و نیایش را در فضای اتاق پراکند .

http://mbasiji.mihanblog.com

داوود به کنج تنهایی پناه برد و انشای محمد حسین را برای چندمین بار خواند و خواند و خواند و در خلوت اشک ریخت .

" ... امسال ، هنوز اول سال تحصیلی 1358 است . خواهرم کلاس چهارم ابتدایی است . من هر روز درس و تکلیف او را مطالعه می کنم . هر آموزشی که از دستم بر بیاید ، به او می دهم . ... من ، چند روز پیش به مدرسه خواهرم رفتم . چون خواهرم در نوبت صبح به مدرسه می رفت ، معلمشان نبود . به ناچار با مدیر مدرسه ملاقات کردم و گفتم که شیوه ی درس دادن و رفتار معلم کلاس چهارم ابتدایی دختران خوب نیست . در پاسخ ، از مدیر مدرسه شنیدم که شما بایستی صبح بیایید و با خود ایشان صحبت کنید . من هم گفتم که نمی توانم چون که درس دارم . او گفت ، باشد . خودم یک کاری می کنم و ... "

من به خانه برگشتم و روز بعد از خواهرم شنیدم که اخلاق و روش معلمشان خیلی عوض شده است . خیلی خوشحال شدم . از آن به بعد هم درس خواهرم بهتر شد ... .

منظورم از نوشتن این حرف ها ، این بود که به دوستانم بگویم که در کارهای دیگران تا آنجا که خطری برای شخص نداشته باشد ، دخالت کنند . البته نه با هدف جستجو در کارهای شخصی آنها ، بلکه به نیت کمک ... .

داوود ، اشک هایش را پاک کرد . روز رفتن نزدیک بود . محمد حسین به زودی اعزام می شد و او می ماند .

گیج و سر در گم بود . حرف های محمد حسین اجازه نداده بود فکری به حال خودش بکند . با پدر و مادرش صحبت نکرده بود . گوشه ی دلش ، هنوز هم امیدوار بود که محمد حسین بماند و خودش برود

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: جبهه ، داوود فهمیده ، محمد حسین ، فهمیده ، شهید فهمیده ،
نوشته شده در دوشنبه 23 آذر 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
تم شهید فهمیده برای گوشی های سونی اریکسون

http://mbasiji.mihanblog.com

امروز نیز وبلاگ بسیجی مخلص دست به کار ویژه ی دیگری زد و آن ایجاد موضوعی جدید به نام موبایل بسیجی می باشد که برای اولین پست آن تمی زیبا درباره شهید بزرگوار محمد حسین فهمیده ساخته شده است.

ویژگی های این تم:

1- استفاده از تصاویر زیبا و طراحی شده توسط فتوشاپ

2- استفاده از آهنگ زیبای ای بسیج برای زنگ گوشی

3- دو رزولیشن بودن آن

انشاءالله مورد استفاده شما گرامیان قرار بگیرد.

هنگام دانلود برای شادی روح امام شهدا و همه ی شهدای گرانقدر به خصوص شهید فهمیده صلواتی را نیز ختم بفرمایید.

دانلود تم شهید فهمیده برای گوشی های سونی اریکسون با رزولیشن 220  176 x

دانلود تم شهید فهمیده برای گوشی های سونی اریکسون با رزولیشن 320  240x

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



عضویت در بسیج

نزدیکی های امتحان ثلث اول بود . در هوای گرم خرداد ماه ، بچه ها شور و حال تازه ای داشتند . مرتب از بسیج حرف می زدند . آقای ناظم و معلم ها ، فرمان امام درباره تشکیل بسیج (1) را توضیح می دادند .  محمد حسین و داوود ، روز ورود امام به وطن (2) را به یاد می آوردند و عهد و پیمانی را که آنروز بسته بودند ، تازه می کردند .

وقتی پدر به خانه آمد ، به  استقبالش رفتند و گفتند : " بابا ! با اجازه شما می خواهیم در بسیج مسجد اسم نویسی کنیم ! " داوود حرف می زد ، ولی پدر خوب می دانست که با دو پسرش هم صحبت شده است . جواب آن ها را آماده داشت .

-          من حرفی ندارم . تا همین امروز هم هر دوی شما بسیجی بوده اید.

آن ها به یکدیگر نگاه کردند و با افتخار لبخند زدند . ورود به بسیج برای هیچ کدامشان بار سنگینی نبود . باید همان کارهایی را انجام می دادند که قبلاً هم در قم انجام داده بودند .

از تشکیل بسیج مدرسه چند هفته ای گذشته بود . زنگ مدرسه به صدا در آمد . مدتی بعد دانش آموزان پشت میزهای چوبی نشستند . اندک اندک موج هیاهو فرونشست و سکوت و آرامش به کلاس بازگشت .

لحظه های آمدن آموزگار به کلاس ، با کندی سپری می شد . انتظاری شیرین محمد حسین را در خود فروبرده بود . همه ساکت بودند . با خودش می گفت : " معطل نشو پسر ! وقتش رسیده . "

به خودش نهیب زد و از جا برخاست .

-          بچه ها ! لطفاً توجه کنید .

صدای خفه اش سکوت کلاس را بر هم زد . سرها به طرفش برگشت و نگاه ها مثل پروانه های خسته بر لب های خشکیده ی او نشست .

-          اگر مایل هستید ، همگی پول جمع کنیم و کلاس را نقاشی کنیم .

هنوز حرفش به آخر نرسیده بود که همهمه ی آرامی از هر سوی کلاس برخاست . دیگر نیازی نمی دید که بایستد و حرف بزند . نشست و منتظر ماند تا بچه ها فکر کنند و نظر بدهند .

http://mbasiji.mihanblog.com

همه موافق بودند . بعضی ها پول آوردند . بعضی ها هم از دست و بازوی خودشان مایه گذاشتند و کلاس درس را در چند روز نقاشی کردند . روز جمعه ، محمد حسین و چند نفر دیگر از دانش آموزان به مدرسه آمدند و وسایل کلاس را که در اتاق دیگری چیده بودند ، به جای اول برگرداندند .

بچه ها با لذت و اعتماد به نفس نشسته بودند و اولین روز هفته را استقبال می کردند .

آقای علیزاده همراه با ناظم مدرسه به کلاس آمد . بچه ها ، هماهنگ و فرز از جا برخاستند و منتظر ماندند .

-          بفرمایید خواهش می کنم .

پس از نشستن بچه ها ، نگاه های پر از تحسین به در و دیوار و سقف دوخته شد .

-          آقای محمد حسین فهمیده !

-          بله ...

-          بفرمایید اینجا لطفاً !

محمد حسین از پشت نیمکت بیرون آمد و نزدیک تخته سیاه ، رو به روی دانش آموزان ایستاد .

بالاتر از تخته سیاه و نزدیک به سقف ، قاب کوچکی آویخته بود که روی آن نوشته شده بود : " خدا را فراموش مکن . "

کمی پایین تر از آن ، عکس امام زینت بخش دیوار و کلاس بود .

-          بچه ها توجه کنید ! همه ی شما بسیجی هستید . این کلاس درس با کمک شما و به دست شما نقاشی شده است .

آقای ناظم با نگاهی تحسین آمیز به محمد حسین خیره شد و در حالی که شقیقه هایش سرخ و برافروخته شده بود ، دست روی شانه ی کوچک و افتاده ی محمد حسین گذاشت ، اما با این کار تکانی خورد و احساسی تازه تمام وجودش را لرزاند . این محمد حسین فهمیده کوچک تر و ریز اندام تر از آن بود که نشان می داد . ناظم در حالی که تا اندازه ای اختیارش را از دست داده بود ، سعی کرد که نگاهش به هیچ کدام از شاگردان نیفتد و ادامه داد : " من از همه شما تشکر می کنم و از این که با شما هستم ، خدا را شکر می کنم ." بچه ها ، هم چنان ساکت و بی حرکت نشسته بودند و حتی پلک هم نمی زدند .

آقای ناظم ، شتابزده و شرمگین با محمد حسین و آموزگار دست داد . آن گاه ، زانوهایش را کمی خم کرد و با تواضع خداحافظی کرد و رفت . بچه ها با انضباط تمام برخاستند و نشستند . آقای علیزاده تا چند ثانیه مات و مبهوت مانده بود . شور و شوق بی اندازه ای بر زبانش قفل زده بود . تمام کلاس پر از هوای تازه بود و عطر پیوند و شمیم خوش همدلی و همکاری در فضای کلاس موج می زد .

هیچ کس نمی دانست که محمد حسین فهمیده ، بزرگ مرد  کوچک کلاس ، زودتر از همه از آن جا خواهد رفت ؛ حتی پیش از آن که دیوارهای تمیز و نقاشی شده ی کلاس ، خط خطی یا زخمی شود .

پی نوشتها :

1- پنجم آذرماه 1358

2- دوازدهم بهمن ماه 1357

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: شهید فهمیده ، محمد حسین ، بسیج ،
نوشته شده در شنبه 21 آذر 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
برای شهید حسین فهمیده

از همیشه خندان تو
آسمان چون همیشه زیبا بود
غنچه در غنچه باغ می خندید
کوه وصحرا و بیشه زیبا بود
زندگی عطر دوستی می داد
عطر ایمان و عطر آزادی
هر سرودی، سلام باران بود
هر پیامی پرنده ی شادی
ناگهان قاصد خزان آمد
خبری تلخ و
ناگوار
آورد
خبر این بود
دشمن بعثی
با سپاهی عظیم برای نبرد
مثل طوفانی حمله آورده
حمله ای وحشیانه، ویران گر
نخل ها را بریده سر از تن
کرده گلهای باغ را پَرپَر
خبرِ بد گزیده لب ها را
غُنچه ی سبز خنده ها را بُرد
رنگ و روی بهار شد تیره
برگ برگِ درخت ها پژمُرده
شاخه در شاخه دست بالا رفت
دستهایی پر از دعا برخاست
هر طرف شیرمردی از مبهن
از دل شهر و روستا برخاست
شیر مردان جبهه غریدند
دشمن از تیر
خشمشان
لرزید
آسمان آتش و زمین آتش
بمب و توپ و گلوله می بارید
نوجوانی؛ بزرگ؛ فهمیده
توی یک شهر زندگی می کرد
نمره اش در کلاس؛ بالا بود
شادمانی به خانه می آورد
سیزده ساله بود؛ اما مرد
مهربان و شجاع و با ایمان
بود فرزند خوب این میهم
همه ی عشق و مهر او ایران
گفت با خود: «خطر چه نزدیک است!
جای گُل؛ خارِ غصه روییده
در دل تنگ آسمان انگار
ابر در پشت ابر خوابیده
باید از خود گذشت و کاری کرد
در خطر
مانده میهن و دینم
وقت ایثار و وقت جانبازی است
تنگ باشد اگر که بنشینم»
عاقبت سوی جبهه بال گشود
عاشقی در میان عاشق ها
آتش جنگ شعله ورتر بود

http://mbasiji.mihanblog.com
دشت – گلگون – پر از شقایقها
هر طرف تیر و بمب و خمپاره
هر طرف دود و شعله بر پا بود
نخل و نیزار و خانه ها می سوخت
جبهه های جنوب غوغا بود
پا به پای بسیجی و سرباز
نوجوان دلیر می جنگید
کوچه در کوچه های خرمشهر
توی شهر اسیر می جنگید
قِژ قِژ چرخ آهنین برخاست
قِژقِژ تانکهای دشمن بود
می دوید از گلویشان آتش
می پرید از دهان آنها دود
گیر و
داری عجیب تر برخاست
آسمان و زمین به هم پیچید
در دل کور تیرگیها؛ تانک
قِژ و قِژ می رسید و می غُرّید
اولین تانک؛ چون که شد نزدیک
نوجوان دلیر غیرتمند
ناگهان با قطار نارنجک
جست و خود را به پای آن افکند
انفجاری مهیب و؛ بعد از آن
تانک لرزید و از نفس افتاد
در دل دود و آهن و آتش
نوجوان دلیر ما جان داد
مثل این اتفاق را؛ هرگز
کسی آیا شنیده، یا دیده؟
تا ابد سبز و پاک و جاوید
است
نام و یاد حسین فهمیده
مثل یک مرد، مثل یک عاشق
رفت آن یار و یاورِ کوچک
هم خدا هم فرشته ها گفتند:
آفرین بر دلاور کوچک

نویسنده: محمود پوروهاب

برگرفته شده از پرتال راسخون



ارسال شده در: شعر ،
برچسب ها: شهید ، فهمیده ، شعر ،
نوشته شده در شنبه 14 آذر 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
فهمیده با سری شکسته

http://mbasiji.mihanblog.com

ناگهان هیاهوی بچه ها قطع شد . مادر ، سراسیمه به حیاط دوید . محمد حسین با سری شکافته و خونی که از سر و صورتش می ریخت ، با خونسردی ایستاده بود . مادر ، هراسان و اشک ریزان خود را به او رساند و کمک خواست .

مدتی بعد ، محمد حسین را به بیمارستان رساندند و تا زمانی که زخمش را بستند و بازگشت ، حتی قطره ای اشک از چشمانش سرازیر نشد . داوود که خود را مقصر می دانست ، غمگین بود . با زبان و نگاه ، بارها از بردادرش دلجویی کرد و از او عذر خواست . محمد حسین که سعی داشت خودش را شاداب نشان بدهد ، به او فهماند که این اتفاق خواست خدا بوده و به خیر گذشته است .

اهل خانه برایش دلسوزی می کردند ، چرا که می دانستند اگر محمد حسین به جای آن ها بود ، بیش تر دل می سوزاند و مهربانی می کرد .

-          امروز که گذشت . فردا هم استراحت کن .

-          یعنی غیبت کنم ؟

-          نه پسرم ! بابا گواهی پزشکی گرفته .

محمد حسین با بی میلی در خانه ماند و به مدرسه نرفت . نزدیکی های ظهر بود که صدای در بلند شد . حسن با شادی و هیجان به طرف در رفت ، اما نتوانست آن را باز کند .

- مادر ! انگار با شما کار دارند .

زهرا چادر مادرش را به دستش داد و منتظر ماند .

-          دخترم ! خودت برو ، شاید همسایه ها باشند .

زهرا چادرش را سرش کرد و به طرف در رفت .

-          منزل حاج آقا فهمیده ؟

-          بله ، بفرمایید .

صدا ، ناآشنا بود . زهرا به سرعت جواب داد و در را باز کرد .

-          سلام خواهر ! من علیزاده هستم ، معلم محمد حسین .

-          سلام ، بفرمایید خواهش می کنم ، بفرمایید .
خیلی ممنون ، بفرمایید بچه ها .

http://mbasiji.mihanblog.com

آقای علیزاده ، چند نفر از بچه ها را که همراهش بودند به داخل راهنمایی کرد و خودش بعد از همه پا به حیاط خانه گذاشت .

آن ها تا اذان ظهر نشستند و هنگام رفتن با او روبوسی کردند .

ساعتی از ظهر گذشته بود که پدر به خانه آمد . دسته گل زیبایی که روی طاقچه بالای سر محمد حسین گذاشته بودند ، خودنمایی می کرد و با او حرف می زد : " ما هم می دانیم که محمد حسین کیست و مثل شما به او افتخار می کنیم . " مادر با اشتیاق تمام ماجرا را برای همسرش تعریف می کرد و به خود می بالید ، اما پدر از همه چیز خبر داشت .

او هنگام صبح و قبل از رفتن به مغازه ، به دفتر مدرسه رفت . می خواست هم گواهی پزشکی را بدهد و هم اجازه بگیرد . انجام ندادن این کار را بی احترامی به آموزگار و پسرش می دانست . آقای علیزاده با دقت و خوش رویی حرف های آقای فهمیده را شنید و از حادثه ای که برای محمد حسین اتفاق افتاده بود ، متاسف شد و گفت :

-          ان شاءالله همین امروز به ملاقاتش می رویم . من و هم کلاسی هایش خیلی به او عادت کرده ایم .

پدر به مغازه آمد و تا اذان ظهر که کارش را تعطیل می کرد ، حتی لحظه ای تصویر آقای علیزاده و حالت نگاهش را فراموش نکرد .

-          حاج آقا ! فکر نمی کردم به این زودی بشناسندش .

-          فاطمه خانم ! اتفاقاً همه بچه ها دوستش دارند .

-          پس چرا کتکش زده بودند ؟

-          خیلی از دوستی های واقعی با دعوا کردن شروع شده . چند ماه پیش کسی محمد حسین را نمی شناخت ، اما حالا وضع خیلی فرق کرده . آقای علیزاده از محمد حسین رضایت داشت . می گفت به او عادت کرده اند . بقیه معلم ها هم همین طور .

-          خدا را شکر .

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

http://mbasiji.mihanblog.com



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: شهید فهمیده ، زندگی نامه ، بسیج ،
نوشته شده در جمعه 6 آذر 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
سفر به تهران

http://www.mbasiji.mihanblog.com

پدر از مدتی پیش ، همسفر تازه ای یافته بود ؛ شادی قبولی بچه ها و امید رفتنشان به دانشگاه در سال های آینده .

" همسفر " در تمام طول راه با او بود و کمتر تنهایش می گذاشت . او را وسوسه می کرد و "راه"را نشان می داد .

هوای رفتن داشت . هوای رفتن به تهران از گوشه ی قلبش کنده نمی شد . خیلی از آشناها به تهران کوچیده بودند . بیش تر قوم و خویش ها آن جا بودند و گاه به گاه پیغامشان می رسید .

- از این راه خسته شده ام . چه قدر اسیر جاده ها باشم ؟

از کار خسته نمی شد ، اما این بار خستگی را بهانه کرده بود .

- با امروز و فردا کردن نتیجه ای نمی گیریم . نباید معطل کنیم .

مادر با دلسوزی گفت : " من موافقم . هم به خاطر شما ، هم به خاطر بچه ها . "

بجز مادر ، بچه ها هم راضی بودند . آنها شهر قم را دوست داشتند ، ولی رفتن به تهران ، برایشان رویایی شیرین بود که با بی صبری انتظارش را می کشیدند .

عمر انتظار بچه ها کوتاه بود و زود به سر آمد . چند روزی از تصمیم پدر نگذشته بود که خانه ی دلخواهش را خرید . خانه ی قدیمی را به یکی از همسایه ها فروختند . اثاثیه را با شوق بسیار جمع کردند و راهی تهران شدند . دیدن خانه ی جدیدشان در کرج همه را خوشحال کرده بود . با کنجکاوی به گوشه و کنار اتاق ها و حیاط سر می کشیدند . در خیال ، روزهایی را می دیدند که پدر بزرگ و مادر بزرگ و قوم و خویش ها به آنجا می آمدند و با آنها می ماندند .

زندگی در خانه ی جدید ، هر روز شکل تازه ای به خود می گرفت . انگار باید همه چیز عوض می شد .

پدر که از شغل رانندگی دست کشیده بود ، نزدیک خانه یک مغازه میوه فروشی اجاره کرده و به کسب و کار مشغول بود . داوود هم پس از ترک تحصیل سرگرم کاری شده بود که دلش می خواست .

همسایه های خوب و مهربانی داشتند که از احساس تنهایی و دلتنگی آنها کم می کردند .

در همان روزها که انتظار دیدار هیچ آشنایی را نداشتند ، محمد حسین متوجه نگاه هایی آشنا شد . در چند قدمی او ، پسرکی ایستاده بود و نگاهش می کرد . بی اختیار دست از بازی کشید و کنار او رفت . بچه های دیگر هم چنان سرگرم بازی بودند .

هر دو لبخند زنان به هم نزدیک شدند . گویی به طرف گنجی بزرگ قدم بر می داشند .

-          سلام !

-          سلام !

-          محمد حسین ! مرا نمی شناسی ؟

-          ...

محمد حسین نمی دانست چه جوابی باید بدهد . او را می شناخت و نمی شناخت . کم کم چیزهایی به یادش می آمد .

-          چرا ...

پسرک خودش را معرفی کرد و محمد حسین را به خود آورد . هر دو خندیدند و برای بار دوم با هم دست دادند . او یکی از هم کلاسی های محمد حسین بود . با هم روی یک نیمکت می نشستند ، در دبستان روحانی قم . پسرک با خانواده اش برای میهمانی به کرج آمده بود و به زودی برمی گشت .

http://www.mbasiji.mihanblog.com

- نگفتی ، این جا راحتی یا نه ؟

محمد حسین تکانی خورد و لرزید . یاد خانه ی قدیمی و محله خوب و با صفایشان ، مسجد و گلبانگ اذانش در هر سحر و ظهر و غروب ، بچه های مسجد و آقای حسینی ، معلم ها و دانش آموزان مدرسه روحانی و حافظ ... ، یکی پس از دیگری مانند غنچه هایی عطرآگین و خوشبو در باغ ذهن شکفت .

آمدن به خانه جدید و دست و پنجه نرم کردن با سختی های زندگی ، فرصت فکر کردن به تمام آرزوها را از او گرفته بود . با یادآوری گذشته ها ، احساس نشاط و شادابی کرد . مثل اینکه چیز تازه ای یافته باشد ، با رضایت جواب داد : " تازه فهمیده ام که نه . هنوز با کسی دوست نشده ام . مصنوعی زندگی می کنم . "

-          دلت برای قم تنگ نشده ؟

-          چرا ، خیلی !

لحظه ای به هم خیره شدند . قطره های اشک به گوشه ی چشم محمد حسین نیش زد . به خودش پیچید و گفت : " چرا نمی آیی بازی کنیم ؟ ما هم تازه با هم آشنال شده ایم . "

سرگرم بازی شدند . کمی بعد ، محمد حسین همان حرفی را با خودش زمزمه کرد که قبل از آمدن به تهران از پدرش شنیده بود : " همه جای زمین ، خاک خداست . "

این حرف پدر ، ورد زبانش شده بود و با گفتن آن آرام می شد .

روزی که برای اولین  بار به مدرسه راهنمایی " خیابانی " کرج قدم گذاشت ، به خود نهیب زد : " همه بچه ها دوست تو هستند ! هیچ کس غریبه نیست ! "

عطر خوش پاییز در همه جا پیچیده بود . مدرسه پر از بچه های درشت هیکلی بود که هیچ توجهی به او نداشتند . حتی بیش تر هم کلاسی هایش از او بزرگ تر به نظر می رسیدند .

بچه ها کم کم حضور محمد حسین را احساس می کردند ؛ نوجوان لاغر و ریز اندامی که سایه های هزاران اندیشه در عمق نگاهش نهفته بود . آنها در باور و ناباوری ، او را و چشم های ژرف نگر او را می دیدند . نمی دانستند کودک است یا نوجوان و تا مدتی او را به بازی نگرفته بودند ، اما اندک اندک پی می بردند که در میان هر جمع ، بزرگ مردی کوچک است . هر سخن سنجیده ای را می شنید و می فهمید . بیش تر از دیگران توجه می کرد . حرف حق را می گشود و حقیقت را بی هیچ ملاحظه ای می گفت .

آقای علیزاده معلم کلاس سوم راهنمایی مدرسه شهید محمد خیابانی ، زودتر از بقیه ، دانش آموز تازه وارد را شناخت . او سعی کرد مثل همیشه محمد حسین را معرفی کند : " بچه ها توجه کنید ! بچه ها ! توجه کنید دوست جدیدی به جمع دوستان شما اضافه شده ؛ آقای محمد حسین فهمیده  "

اما در واقع نیازی به این کار نبود . بچه ها او را شناخته بودند . محمد حسین در همان روزهای نخست ورودش به مدرسه نشان داده بود که هرگز زیر بار ظلم و ستم نمی رود ، شجاع و دلیر است و از کسی نمی ترسد و این خصلت ها برای همه جالب بود . ابراز عقیده ی صریح و داشتن شخصیت ثابت و عقیده ی ارزشمند ، باعث شده بود که عده ای نتوانند به راحتی با او مدارا کنند . حاصل این رفتار ، چند نوبت نزاع و درگیری بود که با کتک خوردن محمد حسین پایان یافته بود .

محمد حسین ، در مدرسه ای که همه دانش آموزانش با او بیگانه بودند ، دوستان عزیزی یافت ؛ آموزگارش آقای علیزاده و دانش آموز کلاس اول نظری ، مسعود آقاجانی ، ولی همه ی بچه ها را دوست داشت ، حتی کسانی را که با او دعوا کرده بودند و از داوود هم بزرگتر بودند .

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

http://www.mbasiji.mihanblog.com



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: محمد حسین فهمیده ، زندگی نامه ،
نوشته شده در شنبه 30 آبان 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
داستانی از زندگانی شهید فهمیده

http://www.mbasiji.mihanblog.com

سال تحصیلی به آخر رسیده بود . بوی تابستان می آمد . محمد حسین با معدل عالی قبول شده بود . مرضیه و فرشته هم که خوب می دانستند محمد حسین هرگز از درس آنها غافل نیست ، کارنامه ی قبولی خود را مثل ظرف چینی گرانبهایی در دست داشتند و هرکدام به گوشه ای رفته بودند و در تنهایی نمره های بالا و مهر قبولی در خرداد را نگاه می کردند .

هر دو خواهر ، بی اختیار آن شب را به خاطر می آوردند ؛ آن شب فراموش نشدنی را . پدر به خانه برگشته بود ، ولی محمد حسین و داوود همراه او نبودند . نگاه جستجوگر مادر با بی صبری به استقبال پدر شتافت که قدم به صحن حیاط گذاشته بود .

-          منتظر بچه ها نباش فاطمه خانم ! امشب به این زودی ها بر می گردند .

-          بر نمی گردند ؟! چرا ؟ خبری شده ؟

-          نه ، اصلاً خبری نشده . کتابخانه مسجد را مرتب می کنند . خیلی کار دارند .

مادر سفره ی شام را باز کرد ، زهرا ، مرضیه و فرشته در یک چشم به هم زدن وسایل سفره را چیدند و غذا را آوردند . مادر ، مثل هر شب زودتر از همه غذای پدر و حسن را کشید .

آن شب هم مانند شب های دیگر ، به موقع شام خوردند . حسن کنار سفره سرش را روی پای پدر گذاشت و آرام به خواب رفت . با خوابیدن او خانه سوت و کور شده بود . داوود و محمد حسین هم نبودند تا آنها را سرگرم کنند .

ساعتی بعد ، تنها چشم های منتظر مادر بیدار بود و بس ...

مرضیه و فرشته ، بدون اینکه مشق شب خودشان را نوشته باشند ، خوابیده بودند ؛ خوابی آشفته و هراس آور .

http://www.mbasiji.mihanblog.com

ناگهان هر دو هراسان از خواب برخاستند . اشتباه نمی کردند : کسی صدایشان می زد .

- مرضیه ، مرضیه ! فرشته ، فرشته !

مثل بره آهوهای خواب دیده چشم گشودند و معصومانه نگاه کردند .

محمد حسین در کنارشان ایستاده بود و با مهربانی صدایشان می زد . آنها با عجله و یکصدا جواب دادند : بله داداش ! ...

- بچه ها ، قرار ما ...

مادر خود را به آنها رساند و حرف محمد حسین ناتمام ماند .

-          حسین ! بچه ها خوابیده اند .

-          چشم مادر !

محمد حسین آهسته از اتاق بیرون آمد . کمی پس از او ، مرضیه و فرشته که عادت برادرشان را می دانستند ، با بی میلی و ناچاری از رختخواب بیرون آمدند . مشق هایشان را تمام کردند و خوابیدند . آن شب ، محمد حسین دیرتر از همه و با چشم های خیس از اشک به خواب رفت .

با به یاد آوردن آن شب ، علاقه شان به محمد حسین بیش تر می شد . احساس می کردند که سهم فراوانی در موفقیت آنها دارد ، اما هرگز نمی دانستند که برادرشان در آن شب با چه حالی به خواب رفته است !

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

http://www.mbasiji.mihanblog.com



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: زندگانی ، شهید فهمیده ، کتاب ،
نوشته شده در سه شنبه 26 آبان 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
عناوین آخرین مطالب ارسالی
هم سنگران