تبلیغات
شهید فهمیده
درباره وبلاگ

امام خمینی ( ره ) : رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است ، با نارنجك خود را زیر تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید .
زمان
كارنامه ی عملیات های دفاع مقدس
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
تفحص در مطالب
آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
پیام ها
اندازه قلم : گ گ گ

پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . با توجه به رسالت خطیر معرفی ابعاد زندگانی بسیجی شهید محمد حسین فهمیده، بر آن شدیم تا در وبلاگ بسیجی مخلص، به عنوان وبلاگ جامع این شهید عزیز زین پس مطالب كتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی، انتشارات مدرسه را تایپ نموده و در وبلاگ قرار دهیم؛ اگر نظری راجع به این موضوع دارید حتما با ما در میان بگذارید

نامت جاودانه می‏ ماند

صدای تیک تاک ساعت، نزدیک شدن به قرار ملاقات و صدای انفجارِ تحویل یک روح کوچک به خداوند، بوی خوش بهشت و لالایی حزین یک مادر؛ آه کودکم! دیگر لباس کودکی‏ات، بر اندامت برازنده نیست. چقدر بزرگ شده‏ای! انگار تا بزرگ شدن، فقط یک تانک فاصله بود، تا پیش خدا.

حالا دیگر زمزمه لالایی‏های کودکانه در گوش‏های کوچکت سزاوار تو نیست.

مادر، حسین خوبم! من گوشه گوشه خاکریزها و گام هایت را دنبال کرده‏ام و تکه تکه بدنت را کاویده‏ام و از میانشان، قلبت را برای خود به یادگار برداشته‏ام. گرم گرم.

قلب تو را به قلب نوجوان ایران زمین پیوند خواهم زد، تا بهانه‏های بزرگ شدن را بفهمد، تا فهمیده باشد، حسین را.

آه، کودکم! تو چه خوب معنی ناموس را دانستی و چه خوب جسم وطن را دیدی که داشت زیر زنجیرهای چرخ تانک مچاله می‏شد و تن تو نیز.

رهبر کوچک من! می‏آموزم از عروج تو، سماع کودکانه را و خواهش یک دل کوچک برای پیوستن به دلدار و بعد، پاره‏های مقدس یک جسم و اشک‏های سرزیر همسنگران متحیر در این عشق بازی.

رهبر کوچک من! 13 ساله شکفته در زیر چرخ‏های تانک! نور عروجت، همچنان پس از گذشت سال‏ها، چشم‏هامان را خیره کرده است و جانی را به شگفت واداشته است. نام تو ـ بسیجی کوچک ـ پشت دشمن را می‏لرزاند.

امروز، هر نوجوان ایرانی، نام حسین فهمیده را در ذهن خویش حک کرده است و با افتخار، در کتاب درس زندگی‏اش، قصه فداکاری او را از بر است. تو در یادمان دفاع مقدس، بر بلندترین نقطه خوش نشسته‏ای. سلام بر پرواز روح کوچکت، آن‏گاه که به خدا پیوست. نامت جاودانه می‏ماند!

حبیب مقیمی

منبع: سایت حوزه



ارسال شده در: قطعه ادبی ،
برچسب ها: حسین فهمیده ، رهبر ، نوجوان ، ایران ،
نوشته شده در دوشنبه 21 تیر 1389 | لینك ثابت | نظرات ( )
فهمیده و علاقه به تحصیل

http://mbasiji.mihanblog.com

ناگهان هیاهوی بچه ها قطع شد . مادر ، سراسیمه به حیاط دوید . محمد حسین با سری شکافته و خونی که از سر و صورتش می ریخت ، با خونسردی ایستاده بود . مادر ، هراسان و اشک ریزان خود را به او رساند و کمک خواست .

مدتی بعد ، محمد حسین را به بیمارستان رساندند و تا زمانی که زخمش را بستند و بازگشت ، حتی قطره ای اشک از چشمانش سرازیر نشد . داوود که خود را مقصر می دانست ، غمگین بود . با زبان و نگاه ، بارها از بردادرش دلجویی کرد و از او عذر خواست . محمد حسین که سعی داشت خودش را شاداب نشان بدهد ، به او فهماند که این اتفاق خواست خدا بوده و به خیر گذشته است .

اهل خانه برایش دلسوزی می کردند ، چرا که می دانستند اگر محمد حسین به جای آن ها بود ، بیش تر دل می سوزاند و مهربانی می کرد .

-          امروز که گذشت . فردا هم استراحت کن .

-          یعنی غیبت کنم ؟

-          نه پسرم ! بابا گواهی پزشکی گرفته .

محمد حسین با بی میلی در خانه ماند و به مدرسه نرفت . نزدیکی های ظهر بود که صدای در بلند شد . حسن با شادی و هیجان به طرف در رفت ، اما نتوانست آن را باز کند .

http://mbasiji.mihanblog.com

- مادر ! انگار با شما کار دارند .

زهرا چادر مادرش را به دستش داد و منتظر ماند .

-          دخترم ! خودت برو ، شاید همسایه ها باشند .

زهرا چادرش را سرش کرد و به طرف در رفت .

-          منزل حاج آقا فهمیده ؟

-          بله ، بفرمایید .

صدا ، ناآشنا بود . زهرا به سرعت جواب داد و در را باز کرد .

-          سلام خواهر ! من علیزاده هستم ، معلم محمد حسین .

-          سلام ، بفرمایید خواهش می کنم ، بفرمایید .
خیلی ممنون ، بفرمایید بچه ها .

آقای علیزاده ، چند نفر از بچه ها را که همراهش بودند به داخل راهنمایی کرد و خودش بعد از همه پا به حیاط خانه گذاشت .

آن ها تا اذان ظهر نشستند و هنگام رفتن با او روبوسی کردند .

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

http://mbasiji.mihanblog.com



ارسال شده در: سیره شهید ،
برچسب ها: شهید فهمیده ، تحصیل ، علاقه ، سرشکسته ،
نوشته شده در دوشنبه 14 تیر 1389 | لینك ثابت | نظرات ( )
غیرت و شجاعت فهمیده

حسین فهمیده نوجوان بسیار غیوری بود و به خصوص نسبت به مسائل دینی غیرت و تعصب خاصی داشت؛ مثلاً در مورد حجاب به خواهرانش تأکید می‏کرد و معتقد بود که دخترها باید از کودکی به رعایت حجاب عادت کنند.

هرگز زیر بار زور نمی‏رفت.

او نوجوانی شجاع و پردل و جرأت بود.

هرگاه می‏خواست کاری انجام دهد، از موانع و مشکلات سر راه نمی‏ترسید و رشادت و جسارت فراوانی داشت.

او یک بار قبل از پیروزی انقلاب با وجود خطرهای فراوان در هنگام تظاهرات، به تفنگ یکی از سربازان در کرج، گل آویزان کرده بود که این کار در روحیه مردم حاضر در صحنه و نیروهای ارتشی اثر خوبی داشت.

منبع: مجله گلبرگ :: مهر 1381، شماره 34 برگرفته شده از سایت حوزه



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: فهمیده ، غیرت ، حسین فهمیده ، شهید ، زندگی نامه ، بیوگرافی ،
نوشته شده در پنجشنبه 22 بهمن 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
در سنگر علم

http://mbasiji.mihanblog.com

انسان‏های موفق در هر سنگری وظیفه خویش را به خوبی انجام می‏دهند.

شهید فهمیده نیز در سنگر علم، بسیار موفق بود.

او پیش از ورود به مدرسه، خواندن و نوشتن را آموخته بود و در درس خواندن و مطالعه، جدیت خاصی از خود نشان می‏داد.

http://mbasiji.mihanblog.com

محمدحسین تکالیفش را به تنهایی و به بهترین صورت انجام می‏داد و به جز کتاب‏های درسی، کتاب‏های غیر درسی فراوانی نیز می‏خواند.

منبع: مجله گلبرگ :: آبان 1384، شماره 68، برگرفته شده از سایت حوزه

http://mbasiji.mihanblog.com



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: علم ، سنگر ، شهید فهمیده ،
نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
در مسجد ( قسمت دوم )

داوود ، حالت عجیبی پیدا كرده بود . دیگر وجود خودش را احساس نمی كرد . تا چند دقیقه ی پیش در پیچ و خم اندیشه هایی گوناگون اسیر بود ، اما حالا می خواست با اولین گروهی كه اعزام می شدند ، به جبهه برود . تصمیم گرفته بود فردا با صاحب كار خودش تسویه حساب كند ؛ پدر و مادرش را راضی كند و خودش را به منطقه عملیاتی برساند . از طرفی دیگر ، نگران برادر كوچكش بود . نمی خواست محمد حسین اعزام شود ، ولی می دانست كه او در تصمیم خودش ثابت قدم و پابرجاست .

آخرین هفته ی شهریور ماه بود . مدرسه خیابانی حالت نیمه تعطیل داشت . گاه گاهی یكی از دانش آموزان با پدر و مادرش می آمد و مدتی بعد می رفت . مدرسه برای شروع سال تحصیلی جدید آماده می شد .

دستی كوچك و لرزان ، شاخه ی گل زیبایی را محكم نگه داشته بود . دو چشم شبگون و بی تاب ، آقای علیزاده را كه در حیاط مدرسه قدم می زد و حسرت دیدار بچه ها را به دل داشت ، تماشا می كرد . هنگامی كه محمد حسین از حضور آموزگارش مطمئن شد ، بی درنگ برگشت و به مغازه ی قنادی رفت . پول هایی را كه در جیب داشت ، با دست لمس كرد ؛ هرگز آن همه برایش بی ارزش نبودند . شیرینی های خامه ای را با نگاه زیر و رو كرد . می دانست كه دیگر هیچ طعمی ندارند . برای خوردنشان ذره ای اشتها نداشت .

-          بفرمایید آقا پسر !

از تماشای شیرینی ها لذت نمی برد .

-          لطفاً از این ها ...

و با دستش نوعی از شیرینی ها را نشان داد كه بیش تر به چشم می آمدند .

- از این ها ؟

- بله ، لطفاً یك كیلو .

مغازه دار شیرینی دیگری را نشان داده بود و حالا مشغول پر كردن جعبه بود .

-          بفرمایید آقا پسر .

-          خیلی ممنون ، بفرمایید .

-          خدا بركت بده .

 http://mbasiji.mihanblog.com

محمد حسین بی معطلی خداحافظی كرد و بیرون آمد . با آرامش اما شتاب آلود به مدرسه رسید . آموزگار ، بی هدف در حیاط مدرسه قدم می زد . از چنار پیر و كهنسال جز چند برگ خشكیده و زرد چیزی برایش باقی نمانده بود . محمد حسین احساس می كرد آمده است تا به عهد خودش وفا كند . انگار همین دیروز بود كه آقای علیزاده در كنارش نشسته بود و با هم صحبت می كردند . او از تصمیم خودش برای رفتن به جبهه حرف زده بود و با اطمینان گفته بود كه به جبهه خواهد رفت .

-          سلام آقا !

-          سلام ، روز شما به خیر ، چه عجب ؟!

-          آقا ! ببخشید اگر دانش آموز خوبی نبودیم .

آموزگار كه انتظار دیدن او را نداشت ، سربلند كرد و با هیجان گفت : " حسین ! تو هستی ؟ این جا چه كار می كنی ؟ مدرسه ها كه هنوز باز نشده ! "

-          بفرمایید آقا ! برای خداحافظی .

و شاخه گلی زیبا و عطر آگین را به او تقدیم كرد .

آقای علیزاده با درماندگی پرسید : " شوخی می كنی ؟! فقط چند روز تا بازشدن مدرسه ها باقی نمانده . "

-          نخیر آقا ! شوخی نمی كنیم .

-          پس چرا ؟ ...

-          با اجازه ی شما فقط چند روز فرصت داریم ...

با هم خداحافظی كردند . محمد حسین جعبه شیرینی را هم به آقای علیزاده داد . آخرین حرف ها را با زبان و نگاه گفتند و از هم جدا شدند .

-          التماس دعا ! ...

-          محتاج به دعا ...

محمد حسین ، با قدم های كوتاه ، آرام آرام دور شد و از حیاط مدرسه بیرون رفت .

-          فهمیده !

صدای آقای علیزاده كه از عمق دل برمی خاست ، بغض شد و در گلو شكست . او می رفت ، دور می شد و با هر قدم ، فاصله ای را كه بین آقای معلم و روزگار كودكی و نوجوانی اش افتاده بود ، بیش تر نشان می داد . آموزگار ، سرد و سنگین بر جای مانده بود . دلش برای خودش تنگ شده بود . دلش برای كودكی و نوجوانی خودش تنگ شده بود . چرا نتوانسته بود عوض نشود ؟ چرا كودك و نوجوان نمانده بود ؟

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: محمد حسین ، فهمیده ،
نوشته شده در جمعه 2 بهمن 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
مرد عاشق

یكی از روزها صدای بگو ومگوهایی كه از سنگر محمد حسین شنیده می شد ، توجه ما را جلب كرد .

گویا حسین ریزه قصد داشت به خط مقدم برود اما فرمانده اجازه نمی داد .

او اصرار می كرد وخواهش ، كه بگذارید من هم به خط بیایم .فرمانده هم تاكید داشتند : « حسین آقا حالا برای شما زود است .»

او كه دید پا فشاری اش فایده ای ندارد ، قاطع و دركمال ادب واحترام گفت : « من به شما ثابت می كنم كه زود نیست ! ... » چند روز بعد همه متوجه غیبت محمد حسین شده ، نگرانی وجودشان را فرا گرفته بود.

اما تلاششان نیز برای یافتن او بی فایده بود .

یكروز بچه ها چشمشان به عراقی كوتاه قدی افتاد كه به سمت خاكریز خود می آمد .

 http://mbasiji.mihanblog.com

صبر كردند تا اسیرش نمایند.

كمی كه جلو تر آمد ، دیدند حسین ریزه است كه لباس عراقی ها را به تن كرده و سلاحشان را به دوش گرفته ...« همان مو قع نزد فرمانده رفت .

در پا سخ نگاههای پرسشگر وتاحدودی عصبانی او گفت : « خودتان گفتید به خط رفتن برای من زود است .

من به آنجا رفتم ،یك عراقی را دست خالی كشته ، لباس و پو تین وسلاح او را به همراه آوردم تا ثابت كنم اراده و عشقم از جثه ام بزرگتر است .»

راوی:همرزم شهید

منبع: معبر عشق، برگرفته شده از سایت صبح

 

 



ارسال شده در: خاطرات شهید ،
برچسب ها: فهمیده ، شهید ، خاطره ،
نوشته شده در جمعه 2 بهمن 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
آماده برای نبرد ( قسمت دوم )

محمد حسین ، مات و مبهوت به نقطه ای دور و ناپیدا خیره مانده بود . مادر ، بی صدا به او نزدیک شد . از تماشای پسرش لذت می برد و در عین حال دلواپس می شد . ده روزی که محمد حسین همراه با بچه های پایگاه مقاومت مسجد به منطقه رفته بودند ، برایش ده قرن گذشت . هنگام رفتن ، زبانش به گفتن باز نشد . محمد حسین در برابرش ایستاده بود . حاضر و آماده بود و خیلی هم عجله داشت . امتحان های ثلث سوم نزدیک بود . هوایی لطیف و روح نواز در فضا موج می زد . محمد حسین بی خیال و خونسرد پرسیده بود : " مادر ! با من کاری ندارید ؟ با اجازه ی شما ساعت دو حرکت می کنیم . "

عقربه های زشت و بدترکیب ساعت روی تاقچه با سرعت جلو می آمدند و خودشان را به سمت ساعت دو بعد از ظهر می کشیدند . هر حرکت کوچک آنها برای مادر هول آور بود و آزار دهنده .

-  مادر ! من رفتم ، خداحافظ  .

-   ...

-  از آقا جان هم خداحافظی می کنم .

محمد حسین رفته بود . هم اجازه گرفته بود و هم اجازه نخواسته بود ؛ مثل همیشه که هیچ وقت برای کمک کردن به مادرش چیزی نمی پرسید .

محمد حسین تنها نشسته بود . آستین هایش را بالا زده بود و دست های لاغر و باریکش هنوز از آب وضو نمناک بود . مادر ، دوست داشت تا ساعت ها او را تماشا کند . بی آن که بخواهد ، پرسید : " حسین ! "

-  بله مادر ، سلام !

-   سلام پسرم ! به کجا نگاه می کنی مادر ؟

-  به قبر خودم .

 http://mbasiji.mihanblog.com

آرام و زیر لب پاسخ داد . پیدا بود که نمی خواهد مادرش متوجه شود . مادر نشنیده گرفت . خودش را فریب داد که : نه ، اشتباه کرده ام . حتماً منظور محمد حسین را خوب نفهمیده ام .

-  پاشو بیا ! من رفتم . پاشو دیگه ، شب شد .

-  چشم مادر ! همین الان .

سنگین از جا برخاست . از پاییز و واپسین لحظه های غروب کنده شد و به دنبال مادر به اتاق رفت .

از فراز گلدسته های مسجد ، آوای اذان مغرب بر می خاست و آرامش را به دل های خسته برمی گرداند . داوود منتظر آمدن برادرش بود و این پا و آن پا می کرد تا با هم به مسجد بروند و نماز بخوانند .

حیاط مسجد از همیشه شلوغ تر به نظر می رسید . در هر گوشه ای گروهی سرگرم گفت و گو بودند . آقای احمدی هنوز نیامده بود . صف ها کم کم شکل می گرفت و مرتب می شد .آن هایی که در صف نشسته بودند ، با هم حرف می زدند و کنجکاوی بقیه را بر می انگیختند .

-  عراق به ایران حمله کرده ؛ از خیلی وقت پیش .

و با این خبر ، بیش تر به هم نزدیک می شدند .

- از کجا معلوم ؟

- چند هفته ای هست . ما که درست و حسابی خبر نداریم .

امام جماعت از راه رسید . صدای بلند صلوات فضای مسجد را پر کرد . یکی از بچه های پایگاه پشت بلندگو ایستاد و مکبر شد .

نماز اول و دوم خوانده شد ، اما مسجد هم چنان شلوغ بود . قبل از خواندن دعا ، آقای احمدی رو به جماعت کرد و در حالی که با نگاه کردن به دیوارهای مسجد – که آیه های قرآن را بر سینه داشتند – سعی می کرد توجه نمازگزاران را به خود جلب کند ، گفت : " توجه بفرمایید ! قبل از اینکه حاج آقا مقدسی دعای فرج امام زمان (عج) را بخوانند و ما هم با او زمزمه کنیم ، عرض می کنم که برادران محترم عضو پایگاه بعد از دعا تشریف داشته باشند تا چند دقیقه ای با هم صحبت کنیم . تشکر می کنم . والسلام .

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



ارسال شده در: سیره شهید ،
برچسب ها: فهمیده ، محمد حسین ،
نوشته شده در جمعه 2 بهمن 1388 | لینك ثابت | نظرات ( )
عناوین آخرین مطالب ارسالی
هم سنگران