تبلیغات
شهید فهمیده
درباره وبلاگ

امام خمینی ( ره ) : رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است ، با نارنجك خود را زیر تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید .
زمان
كارنامه ی عملیات های دفاع مقدس
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
تفحص در مطالب
آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
پیام ها
اندازه قلم : گ گ گ

پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . با توجه به رسالت خطیر معرفی ابعاد زندگانی بسیجی شهید محمد حسین فهمیده، بر آن شدیم تا در وبلاگ بسیجی مخلص، به عنوان وبلاگ جامع این شهید عزیز زین پس مطالب كتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی، انتشارات مدرسه را تایپ نموده و در وبلاگ قرار دهیم؛ اگر نظری راجع به این موضوع دارید حتما با ما در میان بگذارید

آلبوم تصاویر شهید فهمیده
 

www.mbasiji.mihanblog.com

با توجه به اینكه این وبلاگ تنها وبلاگ تخصصی در زمینه شهید فهمیده می باشد، بر آن شدیم تا دو گالری تصویر زیبا از این بسیجی شهید برای استفاده شما كاربران و عاشقان ولایت ارائه دهیم، امید است مورد تایید این شهید بزرگوار قرار بگیرد.

قبل از دانلود گالری های زیر، لطف بفرمایید برای شادی روح همه ی شهدای اسلام و امام شهدا (ره) صلواتی ختم نمایید.

دانلود آلبوم اول تصاویر شهید فهمیده

دانلود آلبوم دوم تصاویر شهید فهمیده

www.mbasiji.mihanblog.com



ارسال شده در: آلبوم تصاویر ،
برچسب ها: آلبوم تصاویر ، شهید فهمیده ، گالری تصاویر ،
نوشته شده در دوشنبه 4 بهمن 1389 | لینك ثابت | نظرات ( )
ثبت نام جبهه

زخم های پی در پی گلوله های سربی و ترکش خمپاره ها و بمب ها بر پیکر سبز و صمیمی وطن نشسته بود و سوزش آن لحظه به لحظه بیش تر احساس می شد . دشمن ، امیدوار بود که در کمتر از یک روز شهر را به تصرف در آورد . فریاد خرمشهر ، ناله ای خاموش و بی صدا بود ، اما قلب هایی کوچک و عاشق ، با تمام وجود آن ها را می شنیدند .

کوچک و عاشق ، با تمام وجود آن را می شنیدند .

-          داوود ! بیا تا دیر نشده اسم نویسی کنیم .

داوود ، مات و مبهوت به چشم های پرغوغای برادر کوچکش چشم دوخت . محمد حسین از چه حادثه ای خبر می داد ؟ از کجا می دانست که چه هیاهویی در قلب برادر برپاست ؟

هر دو چشم در چشم هم داشتند . نگاهشان تا عمق دل های عاشق و بی قرارشان رخنه می کرد . آماده بودند و پا در راه . عاقبت ، بی قراری محمد حسین را به زانو در آورد . پرستوی عاشق و سبکبالی که یک آن از پرواز نمی ماند ، بر ستیغ بلند حادثه فرود آمده بود .

-          داوود جان ! من صبر نمی کنم .اگر خواستی ، تو هم بعد بیا .

برادر حرفی برای گفتن نداشت . و " سکوت " حرف هایش را گفت ؛ سکوتی خدایی و با شکوه . آخرین نمازی که در کنار هم خواندند ، عطر دعا و نیایش را در فضای اتاق پراکند .

http://mbasiji.mihanblog.com

داوود به کنج تنهایی پناه برد و انشای محمد حسین را برای چندمین بار خواند و خواند و خواند و در خلوت اشک ریخت .

" ... امسال ، هنوز اول سال تحصیلی 1358 است . خواهرم کلاس چهارم ابتدایی است . من هر روز درس و تکلیف او را مطالعه می کنم . هر آموزشی که از دستم بر بیاید ، به او می دهم . ... من ، چند روز پیش به مدرسه خواهرم رفتم . چون خواهرم در نوبت صبح به مدرسه می رفت ، معلمشان نبود . به ناچار با مدیر مدرسه ملاقات کردم و گفتم که شیوه ی درس دادن و رفتار معلم کلاس چهارم ابتدایی دختران خوب نیست . در پاسخ ، از مدیر مدرسه شنیدم که شما بایستی صبح بیایید و با خود ایشان صحبت کنید . من هم گفتم که نمی توانم چون که درس دارم . او گفت ، باشد . خودم یک کاری می کنم و ... "

من به خانه برگشتم و روز بعد از خواهرم شنیدم که اخلاق و روش معلمشان خیلی عوض شده است . خیلی خوشحال شدم . از آن به بعد هم درس خواهرم بهتر شد ... .

منظورم از نوشتن این حرف ها ، این بود که به دوستانم بگویم که در کارهای دیگران تا آنجا که خطری برای شخص نداشته باشد ، دخالت کنند . البته نه با هدف جستجو در کارهای شخصی آنها ، بلکه به نیت کمک ... .

داوود ، اشک هایش را پاک کرد . روز رفتن نزدیک بود . محمد حسین به زودی اعزام می شد و او می ماند .

گیج و سر در گم بود . حرف های محمد حسین اجازه نداده بود فکری به حال خودش بکند . با پدر و مادرش صحبت نکرده بود . گوشه ی دلش ، هنوز هم امیدوار بود که محمد حسین بماند و خودش برود

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: فهمیده ، زندگی نامه ، جبهه ،
نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن 1389 | لینك ثابت | نظرات ( )
شعر زیبای شاعر معاصر حسن حسینی درباره شهید فهمیده

دو بیتی زیر را شاعر توانمند معاصر کشورمان جناب آقای حسن حسینی در وصف شهید بزرگوار حسین فهمیده سروده اند.

 کس چون تو طریق پاک بازی نگرفت                         با زخم نشان سرافرازی نگرفت

زین پس دلاورا، کسی چون تو شگفت                       حیثیت مرگ را به بازی نگرفت

منبع: كتاب ادبیات پیش دانشگاهی



ارسال شده در: شعر ،
نوشته شده در شنبه 2 بهمن 1389 | لینك ثابت | نظرات ( )
فهمیده و علاقه به تحصیل
 

http://mbasiji.mihanblog.com

ناگهان هیاهوی بچه ها قطع شد . مادر ، سراسیمه به حیاط دوید . محمد حسین با سری شکافته و خونی که از سر و صورتش می ریخت ، با خونسردی ایستاده بود . مادر ، هراسان و اشک ریزان خود را به او رساند و کمک خواست .

مدتی بعد ، محمد حسین را به بیمارستان رساندند و تا زمانی که زخمش را بستند و بازگشت ، حتی قطره ای اشک از چشمانش سرازیر نشد . داوود که خود را مقصر می دانست ، غمگین بود . با زبان و نگاه ، بارها از بردادرش دلجویی کرد و از او عذر خواست . محمد حسین که سعی داشت خودش را شاداب نشان بدهد ، به او فهماند که این اتفاق خواست خدا بوده و به خیر گذشته است .

اهل خانه برایش دلسوزی می کردند ، چرا که می دانستند اگر محمد حسین به جای آن ها بود ، بیش تر دل می سوزاند و مهربانی می کرد .

-          امروز که گذشت . فردا هم استراحت کن .

-          یعنی غیبت کنم ؟

-          نه پسرم ! بابا گواهی پزشکی گرفته .

محمد حسین با بی میلی در خانه ماند و به مدرسه نرفت . نزدیکی های ظهر بود که صدای در بلند شد . حسن با شادی و هیجان به طرف در رفت ، اما نتوانست آن را باز کند .

http://mbasiji.mihanblog.com

- مادر ! انگار با شما کار دارند .

زهرا چادر مادرش را به دستش داد و منتظر ماند .

-          دخترم ! خودت برو ، شاید همسایه ها باشند .

زهرا چادرش را سرش کرد و به طرف در رفت .

-          منزل حاج آقا فهمیده ؟

-          بله ، بفرمایید .

صدا ، ناآشنا بود . زهرا به سرعت جواب داد و در را باز کرد .

-          سلام خواهر ! من علیزاده هستم ، معلم محمد حسین .

-          سلام ، بفرمایید خواهش می کنم ، بفرمایید .
خیلی ممنون ، بفرمایید بچه ها .

آقای علیزاده ، چند نفر از بچه ها را که همراهش بودند به داخل راهنمایی کرد و خودش بعد از همه پا به حیاط خانه گذاشت .

آن ها تا اذان ظهر نشستند و هنگام رفتن با او روبوسی کردند .

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

http://mbasiji.mihanblog.com



ارسال شده در: سیره شهید ،
برچسب ها: فهمیده ، سیره ، شهید ،
نوشته شده در چهارشنبه 29 دی 1389 | لینك ثابت | نظرات ( )
مایه آرامش پدر

آن روز1 برای پدر روز خوب بود یا بد، نمی دانست؛ نمی توانست بداند.

روز عجیبی را شروع کرده بود.

روز عجیبی را می گذراند.

خسته از تکرار روزها و شب های طولانی و کسالت بار، مغازه ای اجاره کرده بود تا در غربت، از خانه و خانواده اش دور نباشد.

هنوز خستگی سال ها آوارگی در جاده ها از تنش بیرون نرفته بود.

خوشحال بود و روزی هزار بار به درگاه خدا شکر می کرد.

آن روز، تمام مشتری ها، رهگذرها، نگاه ها، صداها و همه چیز حالت عجیبی داشت.

در تمام عمر، هرگز روزی به آن قاعده ندیده بود.

دلش بهانه می گرفت، اما نمی دانست چرا.

وبلاگ بسیجی مخلص - www.mbasiji.mihanblog.com

ناگهان صدای قدم هایی نرم و سبک او را از سفر در سرگردانی و حیرانی بازداشت.

سلام آقا جان! خسته نباشید.

سربلند کرد.

از وادی حیرانی بیرون آمد.

محمدحسین در برابرش ایستاده بود.

به آستانه در تکیه داده بود و نگاهش می کرد.

...

آن قدر حیرت زده بود که حتی نتوانست کلامی به زبان بیاورد.

آیا با آمدن پسرش همه چیز تمام شده بود؟

آیا همه ی آنچه را که باید در آن روز اتفاق می افتاد، اینک در برابر خودش می دید.

با زبانی خشك و سنگین، به زحمت گفت: سلام پسرم! چه عجب! خبری شده؟

نه، چیزی نیست.

پس بیا، بیا بنشین یكی-دو دقیقه ی دیگه با هم برمیگردیم.

و با دست به میوه ها اشاره كرد؛ میوه هایی كه هر كدام با زبانی ناآشنا و گنگ مشغول گفت و گو بودند.

پسرك بی توجه به هر چه كه بود، گفت: پدر اجازه می دهید به جبهه بروم؟

میوه های تازه و رنگارنگ خود را به چشم محمد حسین می كشیدند.

انگار از او می خواستند كه مثل بعضی از روزها به سراغ آن ها برود و تمیزشان كند، ولی قلب كوچكی كه در سینه ی او می تپید، تنها مجال اندیشیدن درباره ی سفر را به او می داد.

به سفری می اندیشید كه در پیش داشت و دیگر هیچ.

پدر حرفی نزد.

برای نخستین بار احساس كرد كه دلش تنگ شده و برای كسی كه در مقابلش ایستاده، بی قراری می كند.

می خواست بگوید كه فقط چند روز به باز شدن مدرسه ها باقی مانده، اما زبانش به گفتن باز نشد.

بهت زده و خاموش نگاهش كرد.

پی نوشتها:

1- روز بیست و پنجم یا بیست و ششم شهریور ماه 1359 شمسی.

منبع: کتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: شهید فهمیده ،
نوشته شده در جمعه 24 دی 1389 | لینك ثابت | نظرات ( )
والپیپرهای ویژه هفته بسیج دانش آموزی

http://www.mbasiji.mihanblog.comhttp://www.mbasiji.mihanblog.com

وبلاگ بسیجی مخلص که با نام شهید محمد حسین فهمیده مزین شده است افتخار دارد والپیپرهای طراحی شده توسط خود را برای همگان به نمایش بگذارد. اندازه آنها 1.24 در 768 می باشد که می توانید از آنها به عنوان پس زمینه دکستاپ خود استفاده کنید.

 

http://www.mbasiji.mihanblog.comhttp://www.mbasiji.mihanblog.comhttp://www.mbasiji.mihanblog.com

 

تمامی عکس ها طراحی شده توسط وبلاگ بسیجی مخلص می باشد و استفاده از آنها در سایر سایت ها تنها با ذکر لینک منبع مجاز است.



ارسال شده در: آلبوم تصاویر ،
نوشته شده در سه شنبه 14 دی 1389 | لینك ثابت | نظرات ( )
مایه آرامش پدر ( قسمت دوم )

با زبانی خشك و سنگین، به زحمت گفت: سلام پسرم! چه عجب! خبری شده؟

نه، چیزی نیست.

پس بیا، بیا بنشین یكی-دو دقیقه ی دیگه با هم برمیگردیم.

و با دست به میوه ها اشاره كرد؛ میوه هایی كه هر كدام با زبانی ناآشنا و گنگ مشغول گفت و گو بودند.

پسرك بی توجه به هر چه كه بود، گفت: پدر اجازه می دهید به جبهه بروم؟

میوه های تازه و رنگارنگ خود را به چشم محمد حسین می كشیدند.

انگار از او می خواستند كه مثل بعضی از روزها به سراغ آن ها برود و تمیزشان كند، ولی قلب كوچكی كه در سینه ی او می تپید، تنها مجال اندیشیدن درباره ی سفر را به او می داد.

وبلاگ بسیجی مخلص - www.mbasiji.mihanblog.com

به سفری می اندیشید كه در پیش داشت و دیگر هیچ.

پدر حرفی نزد.

برای نخستین بار احساس كرد كه دلش تنگ شده و برای كسی كه در مقابلش ایستاده، بی قراری می كند.

می خواست بگوید كه فقط چند روز به باز شدن مدرسه ها باقی مانده، اما زبانش به گفتن باز نشد.

بهت زده و خاموش نگاهش كرد.

اگر مایل هستید ادامه داستان را مطالعه فرمایید همچنان همراه ما باشید.

منبع: کتاب شهید فهمیده، نوشته محمد رضا اصلانی

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



عناوین آخرین مطالب ارسالی
هم سنگران