تبلیغات
شهید فهمیده
درباره وبلاگ

امام خمینی ( ره ) : رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است ، با نارنجك خود را زیر تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید .
زمان
كارنامه ی عملیات های دفاع مقدس
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
تفحص در مطالب
آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
پیام ها
اندازه قلم : گ گ گ

پیام مدیریت وبلاگ : به وبلاگ بسیجی مخلص خوش آمدید . با توجه به رسالت خطیر معرفی ابعاد زندگانی بسیجی شهید محمد حسین فهمیده، بر آن شدیم تا در وبلاگ بسیجی مخلص، به عنوان وبلاگ جامع این شهید عزیز زین پس مطالب كتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی، انتشارات مدرسه را تایپ نموده و در وبلاگ قرار دهیم؛ اگر نظری راجع به این موضوع دارید حتما با ما در میان بگذارید

گوهر خانه

خانه چه قدر خاموش و ساكت شده بود.

انگار هیچ كس در آن جا زندگی نمی كرد.

انگار زندگی فراموش شده بود.

پدر و مادر و بچه ها از خداحافظی با محمد حسین حرف می زدند.

هر كسی كه تعریف می كرد، بقیه با دقت و حسرت گوش می دادند.

مادر حرف های همه را با دل و جان می شنید.

اما جواب آن روز محمد حسین را به یاد می آورد و دلش می سوخت.

-          پسرم كجا را نگاه می كنی؟

-          قبرم را ...

وبلاگ بسیجی مخلص - www.mbasiji.mihanblog.com

دلش می سوخت.

اشك هایش از گودی چشم سر می رفت و بر گونه های خشكیده اش می ریخت.

نزدیك به یك هفته از رفتن محمد حسین به جبهه می گذشت؟

جبهه كجا بود؟

دشمن از كجای دنیای بی پایان به خاك وطن یورش آورده بود؟

گذر روزها همچون خاكستری سرد از چهره ی سوزان جنگ، به هوا بر می خواست و محو می شد.

آتش جنگ اندك اندك شعله می كشید.

در آخرین روز تابستان (1)، هنگامی كه شمیم خوش باز شدن مدرسه ها و رایحه ی دل انگیز پاییز، محمد حسین و دوستانش را به میهمانی روزها و شب های امتحان و آسمان آرزوهای رنگارنگ می برد، حمله ی دشمن به خاك میهن خبری بود كه در سراسر ایران طنین انداز شد.

منبع: کتاب شهید فهمیده، نوشته محمد رضا اصلانی

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



ارسال شده در: خاطرات شهید ،
نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور 1391 | لینك ثابت | نظرات ( )
مایه آرامش پدر ( قسمت آخر )

وبلاگ بسیجی مخلص - www.mbasiji.mihanblog.com

اگر دو قسمت قبلی این مجموعه را مطالعه ننموده اید و یا داستان آن را از خاطر برده اید می توانید از طریق لینك های زیر آن ها را مطالعه نمایید.

مایه آرامش پدر ( قسمت اول )

مایه آرامش پدر ( قسمت دوم )

خیره شد به چشم های پرنده ای كه از آغاز، بیم پریدن و رفتنش را داشت.

لحظه های خداحافظی به تندی سپری شد.

یك مشتری، بی خبر از همه جا پا به مغازه گذاشت و سلام كرد.

كسی جوابش را نداد.

فكر كرد كه باید به دكان دیگری برود.

خارج شد و رفت؛ كسی متوجه آمدن و رفتنش نشد.

سكوتی سرد و سنگین بر زمین و آسمان و به تمام زندگی مرد سایه انداخت.

سرد و بی روح، پسرش را بوسید و تسلیم رفتن او شد.

محمد حسین شادمانه رفت.

پرنده ی سبكبالی بود كه در بیكرانه ی آسمان آبی رنگ بال می زد و تا بی نهایت آسمان و تا بی نهایت خدا می رفت.

برای شادی روح امام شهدا و شهدای گرانقدر جهان اسلام فاتحه ای ختم نمایید.

به امید آنكه ادامه دهنده راه این بزرگواران باشیم.

منبع: کتاب شهید فهمیده، نوشته محمد رضا اصلانی

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



ارسال شده در: زندگی نامه ،
نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور 1391 | لینك ثابت | نظرات ( )
انیمیشن شجاع مرد کوچک ( داستان شهادت حسین فهمیده )

وبلاگ بسیجی مخلص - Www.MBasiji.MihanBlog.Com

بسم رب الشهدا و الصدیقین

در هفته ی بسیج دانش آموزی به سر می بریم، هفته ای كه به پاس ایثار افراد مخلصی چون شهید فهمیده و 36000 شهید دانش آموز شهید دیگر بدین نام نامگذاری شده است.

وبلاگ بسیجی مخلص نیز به پاس زنده نگاه داشتن این ایام هر سال برنامه ی ویژه دارد، سال گذشته با والپیپرهای هفته بسیج دانش آموزی در خدمت شما بودیم و امسال با قرار دادن انیمیشن شجاع مرد كوچك كه روایتگر شهادت مرد كوچكی به نام محمد حسین فهمیده می باشد.

یاد و خاطره شهدای گرانقدر هشت سال دفاع مقدس علی الخصوص شهدای گرانقدر دانش آموز كه با نثار جان خود دست اهریمنان را از این كشور و مردم كوتاه نمودند گرامی و راهشان پر رهرو باد.

برای شادی روح این بزرگواران فاتحه ای قرائت فرمایید.

دانلود انیمیشن شجاع مرد کوچک قسمت اول

دانلود انیمیشن شجاع مرد کوچک قسمت دوم



فهمیده و خرمشهر

زخم های پی در پی گلوله های سربی و ترکش خمپاره ها و بمب ها بر پیکر سبز و صمیمی وطن نشسته بود و سوزش آن لحظه به لحظه بیش تر احساس می شد.

دشمن، امیدوار بود که در کم تر از یک روز شهر را به تصرف درآورد.

فریاد خرمشهر، ناله ای خاموش و بی صدا بود، اما قلب هایی کوچک و عاشق، با تمام وجود آن را می شنیدند.

- داوود! بیا تا دیر نشده اسم نویسی کنیم.

داوود! مات و مبهوت به چشم های پرغوغای برادر کوچکش چشم دوخت.

محمد حسین از چه حادثه ای خبر می داد؟

از کجا می دانست که چه هیاهویی در قلب برادر برپاست؟

هر دو چشم در چشم هم داشتند.

نگاهشان تا عمق دل های عاشق و بی قرارشان رخنه می کرد.

آماده بودند و پا در راه.

عاقبت، بی قراری محمد حسین را به زانو درآورد.

پرستوی عاشق و سبکبالی که یک آن از پرواز نمی ماند، بر ستیغ بلند حادثه فرود آمده بود.

- داوود جان! من صبر نمی کنم.

اگر خواستی، تو هم بعد بیا.

برادر حرفی برای گفتن نداشت.

و ...

و سکوت حرف هایش را گفت؛ سکوتی خدایی و با شکوه.

وبلاگ بسیجی مخلص - www.mbasiji.mihanblog.com

آخرین نمازی که در کنار هم خواندند، عطر دعا و نیایش را در فضای اتاق پراکند.

داوود به کنج تنهایی پناه برد و انشای محمدحسین را برای چندمین بار خواند و خواند و خواند و در خلوت اشک ریخت.

... امسال، هنوز اول سال تحصیلی 1358 است.

خواهرم کلاس چهارم ابتدایی است.

من هر روز درس و تکلیف او را مطالعه می کنم.

هر آموزشی که از دستم بربیاید، به او می دهم... من، چند روز به مدرسه خواهرم رفتم.

چون در خواهرم در نوبت صبح به مدرسه می رفت، معلمشان نبود.

به ناچار با مدیر مدرسه ملاقات کردم و گفتم که شیوه ی درس دادن و رفتار معلم چهارم ابتدایی دختران خوب نیست.

در پاسخ، از مدیر مدرسه شنیدم که شما بایستی صبح بیایید و با خود ایشان صحبت کنید.

من هم گفتم که نمی توانم چون که درس دارم.

او گفت، باشد.

خودم یک کاری می کنم و ...

من به خانه برگشتم و روز بعد از خواهرم شنیدم که اخلاق و روش معلمشان خیلی عوض شده است.

خیلی خوشحال شدم.

از آن به بعد هم درس خواهرم بهتر شد...

منظورم از نوشتن این حرف ها، این بود که به دوستانم بگویم که در کارهای دیگران تا آن جا که خطری برای شخص نداشته باشد، دخالت کنند.

البته نه با هدف جستجو در کارهای شخصی آن ها، بلکه به نیت کمک...

داوود، اشک هایش را پاک کرد.

روز رفتن نزدیک بود.

محمد حسین به زودی اعزام می شد و او می ماند.

گیج و سردرگم بود.

حرف های محمدحسین اجازه نداده بود فکری به حال خودش بکند.

با پدر و مادرش صحبت نکرده بود.

گوشه ی دلش، هنوز هم امیدوار بود که محمدحسین بماند و خودش برود.

منبع: کتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: فهمیده ، خرمشهر ،
نوشته شده در دوشنبه 18 بهمن 1389 | لینك ثابت | نظرات ( )
تم شهید فهمیده برای گوشی های سونی اریکسون

http://mbasiji.mihanblog.com

امروز نیز وبلاگ بسیجی مخلص دست به کار ویژه ی دیگری زد و آن ایجاد موضوعی جدید به نام موبایل بسیجی می باشد که برای اولین پست آن تمی زیبا درباره شهید بزرگوار محمد حسین فهمیده ساخته شده است.

ویژگی های این تم:

1- استفاده از تصاویر زیبا و طراحی شده توسط فتوشاپ

2- استفاده از آهنگ زیبای ای بسیج برای زنگ گوشی

3- دو رزولیشن بودن آن

انشاءالله مورد استفاده شما گرامیان قرار بگیرد.

هنگام دانلود برای شادی روح امام شهدا و همه ی شهدای گرانقدر به خصوص شهید فهمیده صلواتی را نیز ختم بفرمایید.

دانلود تم شهید فهمیده برای گوشی های سونی اریکسون با رزولیشن 220  176 x

دانلود تم شهید فهمیده برای گوشی های سونی اریکسون با رزولیشن 320  240x

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



ارسال شده در: موبایل بسیجی ،
برچسب ها: تم ، شهید فهمیده ، گوشی های سونی اریکسون ،
نوشته شده در شنبه 16 بهمن 1389 | لینك ثابت | نظرات ( )
داستانی از زندگانی شهید فهمیده

http://www.mbasiji.mihanblog.com

سال تحصیلی به آخر رسیده بود . بوی تابستان می آمد . محمد حسین با معدل عالی قبول شده بود . مرضیه و فرشته هم که خوب می دانستند محمد حسین هرگز از درس آنها غافل نیست ، کارنامه ی قبولی خود را مثل ظرف چینی گرانبهایی در دست داشتند و هرکدام به گوشه ای رفته بودند و در تنهایی نمره های بالا و مهر قبولی در خرداد را نگاه می کردند .

هر دو خواهر ، بی اختیار آن شب را به خاطر می آوردند ؛ آن شب فراموش نشدنی را . پدر به خانه برگشته بود ، ولی محمد حسین و داوود همراه او نبودند . نگاه جستجوگر مادر با بی صبری به استقبال پدر شتافت که قدم به صحن حیاط گذاشته بود .

-          منتظر بچه ها نباش فاطمه خانم ! امشب به این زودی ها بر می گردند .

-          بر نمی گردند ؟! چرا ؟ خبری شده ؟

-          نه ، اصلاً خبری نشده . کتابخانه مسجد را مرتب می کنند . خیلی کار دارند .

مادر سفره ی شام را باز کرد ، زهرا ، مرضیه و فرشته در یک چشم به هم زدن وسایل سفره را چیدند و غذا را آوردند . مادر ، مثل هر شب زودتر از همه غذای پدر و حسن را کشید .

آن شب هم مانند شب های دیگر ، به موقع شام خوردند . حسن کنار سفره سرش را روی پای پدر گذاشت و آرام به خواب رفت . با خوابیدن او خانه سوت و کور شده بود . داوود و محمد حسین هم نبودند تا آنها را سرگرم کنند .

ساعتی بعد ، تنها چشم های منتظر مادر بیدار بود و بس ...

مرضیه و فرشته ، بدون اینکه مشق شب خودشان را نوشته باشند ، خوابیده بودند ؛ خوابی آشفته و هراس آور .

http://www.mbasiji.mihanblog.com

ناگهان هر دو هراسان از خواب برخاستند . اشتباه نمی کردند : کسی صدایشان می زد .

- مرضیه ، مرضیه ! فرشته ، فرشته !

مثل بره آهوهای خواب دیده چشم گشودند و معصومانه نگاه کردند .

محمد حسین در کنارشان ایستاده بود و با مهربانی صدایشان می زد . آنها با عجله و یکصدا جواب دادند : بله داداش ! ...

- بچه ها ، قرار ما ...

مادر خود را به آنها رساند و حرف محمد حسین ناتمام ماند .

-          حسین ! بچه ها خوابیده اند .

-          چشم مادر !

محمد حسین آهسته از اتاق بیرون آمد . کمی پس از او ، مرضیه و فرشته که عادت برادرشان را می دانستند ، با بی میلی و ناچاری از رختخواب بیرون آمدند . مشق هایشان را تمام کردند و خوابیدند . آن شب ، محمد حسین دیرتر از همه و با چشم های خیس از اشک به خواب رفت .

با به یاد آوردن آن شب ، علاقه شان به محمد حسین بیش تر می شد . احساس می کردند که سهم فراوانی در موفقیت آنها دارد ، اما هرگز نمی دانستند که برادرشان در آن شب با چه حالی به خواب رفته است !

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص

http://www.mbasiji.mihanblog.com



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: زندگی ، شهید فهمیده ،
نوشته شده در پنجشنبه 14 بهمن 1389 | لینك ثابت | نظرات ( )
در مسجد

-  وظیفه ی من هم هست .

-  حتماً داری به من كنایه می زنی .

-  نه داداش ! باور كن نه . من فقط خودم را می گویم . وقتی كه جنگ تمام شد ، بر می گردم . البته اگر ...

-   ...

-  زهرا هست ، به درس و مشق مرضیه و فرشته می رسد .

مسجد خلوت و خاموش بود . همه رفته بودند . حاج آقا مقدسی باقیمانده ی کفش ها را مرتب و منظم جفت کرد و میان جمع آمد .

بچه های عضو پایگاه مقاومت ، دور هم نشسته بودند و دایره ای بزرگ ساخته بودند كه یكی از ستون های سنگی مسجد مركز آن را تشكیل می داد . امام جماعت هم در قسمتی كوچك از محیط دایره نشسته بود .

لحظه های انتظار به پایان رسید . آقای احمدی نام خدا را به زبان آورد . مثل همیشه آیه ای از قرآن مجید را تلاوت كرد و آن گاه نفس عمیقی كشید و گفت : " برادران عزیز ! همه ی شما كم و بیش خبر دارید كه ... "

-  نه خیر حاج آقا ! شما بفرمایید .

-   ... عرض می كردم كه عراق به خاك ایران حمله كرده ...

-  ببخشید ، از كی ؟

-   ... از مدتی پیش به خاك وطن ما متجاوز شده ؛ از چند هفته یا از چند ماه پیش . البته ، بنده خبر صحیح و درستی از این موضوع ندارم ، اما مهم این است كه باید آماده شویم و در برابر این گستاخی ایستادگی كنیم ...

-  حاج آقا ! ما آماده ایم كه اسم نویسی كنیم ، از همین امروز .

-  ... البته قرار است كه از همه پایگاه ها نیرو برای دیدن دوره ی آموزشی اعزام كنیم .

- ...

-  كسانی كه مایل هستند ، از همین حالا به فكر باشند و ان شاءالله كه با رضایت پدر و مادرشان دوره ی لازم را ببینند ...

حرف های آقای احمدی زیاد طول نكشید ؛ در كم تر از نیم ساعت هر چه را كه لازم می دانست ، گفت و با حوصله به سوال بچه ها پاسخ داد . دیگر همه فهمیده بودند كه عراق به خرمشهر حمله كرده است و اعزام تا چند روز دیگر آغاز می شود .

صدای پای یكدیگر را در سكوت شب می شنیدند . هر دو ، ساكت و خاموش به طرف خانه برمی گشتند . محمد حسین سكوت را شكست و گفت : " داوود ! من فردا اسم نویسی می كنم . "

داوود به خود آمد و تصویر مسجد و بچه ها در برابر چشم هایش به هم ریخت .

محمد حسین هم به همان كاری فكر كرده بود كه او می خواست انجام دهد . با لحن نصیحت باری گفت : " حسین ! خیلی هم عجله نكن . تو هنوز باید به فكر درس و امتحانات باشی . خیلی ها هستند كه از تو بزرگترند و به موقع اعزام می شوند . "

http://mbasiji.mihanblog.com

داوود ، حالت عجیبی پیدا كرده بود . دیگر وجود خودش را احساس نمی كرد . تا چند دقیقه ی پیش در پیچ و خم اندیشه هایی گوناگون اسیر بود ، اما حالا می خواست با اولین گروهی كه اعزام می شدند ، به جبهه برود . تصمیم گرفته بود فردا با صاحب كار خودش تسویه حساب كند ؛ پدر و مادرش را راضی كند و خودش را به منطقه عملیاتی برساند . از طرفی دیگر ، نگران برادر كوچكش بود . نمی خواست محمد حسین اعزام شود ، ولی می دانست كه او در تصمیم خودش ثابت قدم و پابرجاست .

آخرین هفته ی شهریور ماه بود . مدرسه خیابانی حالت نیمه تعطیل داشت . گاه گاهی یكی از دانش آموزان با پدر و مادرش می آمد و مدتی بعد می رفت . مدرسه برای شروع سال تحصیلی جدید آماده می شد .

دستی كوچك و لرزان ، شاخه ی گل زیبایی را محكم نگه داشته بود . دو چشم شبگون و بی تاب ، آقای علیزاده را كه در حیاط مدرسه قدم می زد و حسرت دیدار بچه ها را به دل داشت ، تماشا می كرد . هنگامی كه محمد حسین از حضور آموزگارش مطمئن شد ، بی درنگ برگشت و به مغازه ی قنادی رفت . پول هایی را كه در جیب داشت ، با دست لمس كرد ؛ هرگز آن همه برایش بی ارزش نبودند . شیرینی های خامه ای را با نگاه زیر و رو كرد . می دانست كه دیگر هیچ طعمی ندارند . برای خوردنشان ذره ای اشتها نداشت .

-          بفرمایید آقا پسر !

از تماشای شیرینی ها لذت نمی برد .

-          لطفاً از این ها ...

و با دستش نوعی از شیرینی ها را نشان داد كه بیش تر به چشم می آمدند .

- از این ها ؟

- بله ، لطفاً یك كیلو .

مغازه دار شیرینی دیگری را نشان داده بود و حالا مشغول پر كردن جعبه بود .

-          بفرمایید آقا پسر .

-          خیلی ممنون ، بفرمایید .

-          خدا بركت بده .

محمد حسین بی معطلی خداحافظی كرد و بیرون آمد . با آرامش اما شتاب آلود به مدرسه رسید . آموزگار ، بی هدف در حیاط مدرسه قدم می زد . از چنار پیر و كهنسال جز چند برگ خشكیده و زرد چیزی برایش باقی نمانده بود . محمد حسین احساس می كرد آمده است تا به عهد خودش وفا كند . انگار همین دیروز بود كه آقای علیزاده در كنارش نشسته بود و با هم صحبت می كردند . او از تصمیم خودش برای رفتن به جبهه حرف زده بود و با اطمینان گفته بود كه به جبهه خواهد رفت .

-          سلام آقا !

-          سلام ، روز شما به خیر ، چه عجب ؟!

-          آقا ! ببخشید اگر دانش آموز خوبی نبودیم .

آموزگار كه انتظار دیدن او را نداشت ، سربلند كرد و با هیجان گفت : " حسین ! تو هستی ؟ این جا چه كار می كنی ؟ مدرسه ها كه هنوز باز نشده ! "

-          بفرمایید آقا ! برای خداحافظی .

و شاخه گلی زیبا و عطر آگین را به او تقدیم كرد .

آقای علیزاده با درماندگی پرسید : " شوخی می كنی ؟! فقط چند روز تا بازشدن مدرسه ها باقی نمانده . "

-          نخیر آقا ! شوخی نمی كنیم .

-          پس چرا ؟ ...

-          با اجازه ی شما فقط چند روز فرصت داریم ...

با هم خداحافظی كردند . محمد حسین جعبه شیرینی را هم به آقای علیزاده داد . آخرین حرف ها را با زبان و نگاه گفتند و از هم جدا شدند .

-          التماس دعا ! ...

-          محتاج به دعا ...

محمد حسین ، با قدم های كوتاه ، آرام آرام دور شد و از حیاط مدرسه بیرون رفت .

-          فهمیده !

صدای آقای علیزاده كه از عمق دل برمی خاست ، بغض شد و در گلو شكست . او می رفت ، دور می شد و با هر قدم ، فاصله ای را كه بین آقای معلم و روزگار كودكی و نوجوانی اش افتاده بود ، بیش تر نشان می داد . آموزگار ، سرد و سنگین بر جای مانده بود . دلش برای خودش تنگ شده بود . دلش برای كودكی و نوجوانی خودش تنگ شده بود . چرا نتوانسته بود عوض نشود ؟ چرا كودك و نوجوان نمانده بود ؟

منبع: کتاب شهید فهمیده

تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص



ارسال شده در: زندگی نامه ،
برچسب ها: زندگی ، شهید ، فهمیده ،
نوشته شده در سه شنبه 12 بهمن 1389 | لینك ثابت | نظرات ( )
عناوین آخرین مطالب ارسالی
هم سنگران